تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٨٧ - سوره المنافقون(٦٣) آيات ١ تا ١١
ابى منافق چون او را بديد كه بحمايت جهجاه آمده بر سبيل استهزا گفت انك لهناك تو اينجايى وى در غضب شد جواب داد كه چه چيز است كه مانع حمايت من مىشود پس سخنان درشت بعبد اللَّه گفت عبد اللَّه گفت صبر كن تا بمدينه رسى كه ترا گرسنگى چندان باشد كه بيادت نيايد كه خصومت و نزاع چيست و نزد عبد اللَّه جماعتى از قوم او ايستاده بودند كه از جمله ايشان زيد ابن ارقم بود بايشان گفت اينهمه از شما شده كه مثل اين كسان را در بلاد خود جاى دادهايد و مالهاى خود را برايشان قسمت كردهايد و بجهة اين با ما در مقام مكابره در آمده لاف برابرى ميزنند اگر فضله طعام خود باين نوع كسان نميداديد امروز ايشان را قوت اين نميبود كه با ما خصومت كنند و همه بعشاير و مولى خود ملحق ميشدند و يك كس از ايشان در ديار ما نمىماند پس گفت و اللَّه ما مثلنا و مثلهم الا كما قال القائل سمن كلبك يا كلك بخدا سوگند كه مثل ما و مثل ايشان نيست الا آنچه قايلى گفت كه فربه كن سگ خود را تا تو را بخورد اما و اللَّه لئن رجعنا الى المدينة ليخرجن الا عز منها الا ذل بخدا سوگند كه اگر بمدينه مراجعت كنيم عزيزتر ما ذليلتر ايشان را از مدينه بيرون كند مراد او باعز نفس خبيث خودش بود و مراد باذل نفس طيب حضرت رسالت (ص) زيد بن ارقم از اينسخن در غضب شد و حميت دين آتش غضبيت در نهاد او مشتعل ساخت و گفت انت الذليل القليل المبغض فى قومك و محمد فى عز من الرحمن و مودة من المسلمين و اللَّه لا احبك بعد كلامك هذا تويى خوار و بيمقدار و در ميان قوم خود مقهور و مبغوض و بىاعتبار و محمد (ص) در عزت و ارجمنديست از جانب او سبحانه و در مودت و دوستى از طرف مسلمانان بخدا كه من بعد ميان ما و تو دوستى نباشد ابن ابى گفت اسكت فانما كنت العب خاموش باش كه من بازى ميكردم پس زيد بن ارقم نزد حضرت رسالت آمد و آنچه ميان او و ابن ابى گذشته بود معروض داشت عمر حاضر بود گفت يا رسول اللَّه بفرماى تا گردنش بزنم پيغمبر (ص) فرمود كه كشتن او سزاوار نيست زيرا كه جمعى كثير از مسلمانان بوى باز بستهاند و ديگر آنكه مردمان گويند كه محمد اصحاب خود را ميكشد پس به جهة تسكين فتنه در گرمگاه روز بكوچ كردن امر فرمود و كسى را بطلب ابن ابى فرستاد و او را حاضر كرد و فرمود كه اين سخنان تو گفتى گفت و اللَّه الذى انزل عليك الكتاب ما قلت شيئا من ذلك قط و إن زيدا لكاذب بحق آن خدايى كه قرآن بر تو نازل گردانيد كه من هرگز نگفتهام زيد دروغ ميگويد جماعتى از انصار گفتند كه يا رسول اللَّه عبد اللَّه سيد و شريف قومست و مردى عاقلست و گفتار كودكى در حق وى قبول مفرماى يمكن كه سخن او فهم نكرده باشد و نيك نشنيده و غلط بعرض رسانيده باشد رسول عذر وى را قبول كرد و اينسخن در ميان انصار منتشر شد و همه زيد را ملامت كردند زيد از اين سخن پريشان شد و پشيمان گشت پس مردم از آنجا كوچ