تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٩٨ - سوره القمر(٥٤) آيات ١٠ تا ١٩
بىطاقت گشت
فَدَعا رَبَّهُ پس بخواند پروردگار خود را أَنِّي مَغْلُوبٌ بآنكه من مغلوب شدم يعنى قوم بر من غالب شدند بقهر نه بحجت و من از مقاومت نمودن با ايشان عاجز گشتم فَانْتَصِرْ پس انتقام كش از ايشان و دامن از ايشان بستان و از مجاهد منقولست كه نوح (ع) هر وقت كه دعوت قوم نمودى او را بگرفتندى و گلوى وى بيفشردندى تا بيفتادى و بيهوش گشتى و چون با خود آمدى گفتى
اللهم اغفر لقومى فانهم لا يعلمون
بار خدايا از سر ايشان درگذر و مؤاخذه منما كه نميدانند و جاهلند تا آنكه كار از حد درگذشت و طغيان ايشان متجاوز گشت برايشان دعاى بد كرد و گفت رب لا تذر الخ حق سبحانه دعاى او را اجابت كرده ايشان را بطوفان هلاك ساخت كما قال فَفَتَحْنا پس بگشاديم براى عذاب ايشان أَبْوابَ السَّماءِ درهاى آسمان را بِماءٍ مُنْهَمِرٍ بآبى بغايت ريزان يعنى ريخته شدن آن در نهاية شدت و كثرت بود و مرويست كه چهل شبانه روز على الدوام از آسمان آب ميريخت بطريق سيل و در اين مدت اصلا منقطع نگشت وَ فَجَّرْنَا الْأَرْضَ و روان ساختيم زمين را عُيُوناً چشمها اصل اينكلام در اين تقدير است كه (و فجرنا عيون الارض) يعنى روان گردانيديم چشمهاى زمين را و تغيير آن بجهت مبالغه است چه حقيقت معنى اول اينست كه گردانيديم زمين را بر وجهى كه گوييا همه آن چشمهاى منفجره بودند و جميع اجزاى آن باب منقلب گشته فَالْتَقَى الْماءُ پس ملاقى شد آب آسمان بآب زمين عَلى أَمْرٍ قَدْ قُدِرَ بر حالتى كه اندازه كرده شده بود يعنى بر قدرى كه حق سبحانه در ازل تقدير نموده بود و مشيت او تعلق بآن گرفته بدون تفاوت يا بر حالى كه مقدر و مستوى بود و آن حكم الهى بود بآنكه آبى كه از آسمان نازل شود بر قدر آبى باشد كه از زمين بيرون آيد و يك قطره بر يكديگر تفاوت نداشته باشد يا بر امرى كه حكم كرده شده بود در لوح كه هلاكت ايشان بطوفان باشد وَ حَمَلْناهُ و برداشتيم نوح را با هر كه ايمان بوى آورده بود اكتفاء بذكر نوح بجهت معلوميت تبعيت اهل ايمانست بوى در نجات و فلاح يعنى سوار كرديم همه اهل ايمان را عَلى ذاتِ أَلْواحٍ بر كشتى كه خداوند لوحها بود يعنى تختهاى پهنادار داشت وَ دُسُرٍ خداوند ميخها يعنى اوتادى كه كشتى را بدان بند كنند و آن جمع دسار است بمعنى مسمار مشتق از دسره اذا دفعه چه بمسار دفع كرده ميشود منفذ آب و نزد ضحاك الواح جوانب كشتى است و دسر اصل آن تَجْرِي ميرفت آن كشتى