تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢١٦ - سوره الحشر(٥٩) آيات ١ تا ٩
بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيمِ سَبَّحَ تسبيح گفته و بپاكى و پاكيزگى ستايش كرده لِلَّهِ مر خداى را كه مستحق جميع ثنا است ما فِي السَّماواتِ آنچه در آسمانها است از اجرام علويه وَ ما فِي الْأَرْضِ و آنچه در زمينها است از اجسام سفليه وَ هُوَ الْعَزِيزُ و او غلبه كننده است بر همه در حكم و فرمان الْحَكِيمُ ثواب كار و راست كردار در جميع حالات و ازمان از محمد بن اسحق و غيره منقولست كه حضرت رسول (ص) در سال چهارم از هجرت با جمعى از خواص اصحاب از جهة ديه دو عامرى كه در عهد آن حضرت بودند و عمر بن اميه ضميرى ايشان را كشته بود بمنازل يهود بنى النضير رفت و ميان بنى نضير و بنى عامر معاقده و معاهده بود پس پيغمبر در ديت آن دو مرد عامرى از ايشان استعانت خواست گفتند سمعنا و اطعنا ما اعانت تو ميكنيم هر چه امر فرمايى و پنهان با يكديگر ميگفتند كه كار محمد بسازيد و كينه خود از او بكشيد كه فرصتى بهتر از اين نخواهيم يافت پس در وقتى كه پشت بديوار خانه ايشان نهاده بود سنگى بر بام بردند تا بر آن حضرت افكنند فى الحال جبرئيل (ع) آن حضرت را خبردار گردانيد وى از آنجا برخواست و باصحاب خود گفت كه از اين جا نرويد و خود بمدينه مراجعت فرمود و چون آمدن آن حضرت دير كشيد برخواستند و طلب او نمودند و در اثناى راه مردى را ديدند كه از مدينه ميآمد احوال پيغمبر از او پرسيدند گفت در راه او را ديدم كه متوجه مدينه بود پس ايشان بمدينه آمدند و پيغمبر ايشان را از غدر يهود اخبار فرمود و محمد بن مسلمه را بقتل كعب بن اشرف كه رئيس بنى نظير بود امر فرمود و او با سلكان ابن سلامه و سه كس از بنى الحرث بطلب كعب از مدينه بيرون رفتند پيغمبر (ص) از عقب ايشان بيرون آمد و در خارج مدينه بموضعى بنشست و انتظار ايشان ميكشيد و محمد بن مسلمه با رفقاى خود بنزديك قصر كعب رسيده ياران خود را بپاى حصار بنشاند و كعب را آواز داد كعب جواب داد كه چه كسى گفت منم برادر تو محمد بن مسلمه و وى برادر رضاعى كعب بود پس گفت يا اخى آمدهام تا از تو درهمى چند قرض كنم چه محمد از ما مطالبه صدقه ميكند و با ما چيزى نيست كعب جواب داد كه قرض نميدهم مگر به رهن گفت بزير آى كه رهن همراه دارم كعب در همان شب داماد شده بود عروس چون صيحه محمد را استماع كرد بكعب گفت كه نميگذارم بنزد وى روى چه از اين صيحه سرخى خون مشاهده ميكنم كعب التفات بقول عروس نكرده بپائين آمد و محمد بن مسلمه با او معانقه كرد و با يكديگر سخن ميكردند تا از قصر دور شده بصحرا رسيدند پس سر او را زير بغل گرفته رفقاى خود را آواز داد و كعب فرياد بر كشيد و عروس آواز وى شنيده بنى النضير را بانك زد