تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ١٨٢ - سوره الحديد(٥٧) آيات ٢٠ تا ٢٩
و حق سبحانه بىاعتبارى دنيا و سرعت زوال آن را تمثيل فرموده باين مثل كه دنيا كَمَثَلِ غَيْثٍ مانند و مثل بارانست كه بر زمين كشته ببارد و تخمها كه در او است زود برويد و راست بايستد و بجهت طراوت و نضارت أَعْجَبَ الْكُفَّارَ بشگفت آورد مزارعان را نَباتُهُ روئيده شده باران يعنى آنچه رسته شده از باران يا متعجب سازد آن گياه ناگرويدگان را كه اعجاب ايشان بزينت دنيا بيشتر است بر خلاف اهل ايمان زيرا كه مؤمن چون امرى معجب مشاهده مينمايد فكر او منتقل ميشود بقدرت صانع آن پس سبب تعجب او در آن نبات قدرت الهى ميشود نه طراوت و نضارت آن و كافر فكر او در نميگذرد از آنچه احساس آن نموده بلكه مستغرق امر محسوس شده فكر خود را مقصور ميدارد بر تعجب نمودن در آن و اصلا در خالق آن تفكر نمىنمايد حاصل كه دنيا چون نباتى است كه از باران روئيده باشد با كمال ترى و تازگى ثُمَّ يَهِيجُ پس خشك گردد بيكى از آفات آسمانى يا ارضى فَتَراهُ مُصْفَرًّا پس بينى آن را زرد بعد از سبزى و خرمى ثُمَّ يَكُونُ پس گردد بعد از زردى حُطاماً درهم شكسته و كوفته و ريزه ريزه گشته يعنى مال دنيا نيز چنين است كه روزى چند خرم و سبز باشد و بعد از آن بحرارت آفتاب يا بآفتاب ديگر خشك گردد و ريزه ريزه گشته بباد حوادث متلاشى و پراكنده شود يا باد مرگ در آيد و ان حيات ضعيف وى را كه نبات طبيعت ويست به پيرى خشك گرداند و مال او را منتشر سازد بر جماعتى ديگر كه بشر مال البخيل بحادث او وارث و تفصيل اين تمثيل در سوره يونس (ع) سمت ذكر يافته ما حصل آيه آنست كه در دنيا نيست مگر محقرات مذكوره از لعب و لهو و زينت و تفاخر و تكاثر و سرعت زوال اما آخرت متضمن امور عظيمه است كما قال جل ذكره وَ فِي الْآخِرَةِ و در آن سراى عَذابٌ شَدِيدٌ عذابى سخت است مر دشمنان خداى را كه همه عمر در طلب دنيا گذرانيده و از حق فراموش كرده باشند وَ مَغْفِرَةٌ و در آخرت آمرزش است مِنَ اللَّهِ از جانب خداى مر عصات اهل ايمان را وَ رِضْوانٌ و خوشنودى مر دوستان حق را كه بجهت مشغولى بطاعت و عبادت مولى ترك دنيا كرده باشند و در اين كلام تنفير است از انهماك مردمان در دنيا و حث ايشان بر موجب كرامت عقبى پس بجهت تاكيد اين معنى ميفرمايد كه وَ مَا الْحَياةُ الدُّنْيا و نيست زندگانى دنيا إِلَّا مَتاعُ الْغُرُورِ مگر متاع فريفتن كه بفريبد و باقى نماند و اين متاع غرور نسبت بكسيست كه مغتر شود بآن و آن را دستافزاى حصول نعم اخروى نسازد و بجهت مستلذات نفس و هوا بكار