تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٩ - سوره الذاريات(٥١) آيات ٢٠ تا ٢٩
را بصورتى غريب و هيكلى عجيب مشاهده نمود بعد از جواب سلام فرمود كه قَوْمٌ مُنْكَرُونَ شما گروهى هستيد ناشناخته يعنى علم بحقيقت حال شما ندارم و نميدانم چه كسانيد و گويند كه انكار او بجهت عدم رخصت ايشان بود در دخول و بعضى بر آنند كه انكار او بجهت سلام كردن ايشان بود زيرا كه تحيت مردمان در آن روز سلام نبود بلكه در زمان اسلام مندوب شد و چون ابراهيم خلاف عادت ايشان مشاهده فرمود گفت كه قَوْمٌ مُنْكَرُونَ فَراغَ پس ميل كرد ابراهيم و توجه نمود إِلى أَهْلِهِ بسوى اهل خود بر وجهى كه ايشان ندانستند كه بكجا مىرود زيرا كه از آداب مضيف آنست كه اخفاى امر خود نمايد و بدون شعور ضيف طعام حاضر سازد بجهت خوف امتناع يا معذرت ايشان فَجاءَ بِعِجْلٍ سَمِينٍ پس آورد براى مهمانان گوساله فربه بريان كرده زيرا كه عامه مال ابراهيم (ع) گاو بود و مروى است كه نزد ساره خاتون آمد و گفت كه مهمانان عزيز رسيدهاند طعامى هست كه بآن ضيافت ايشان نمايم گفت چيزى نيست و ليكن گوساله دارم كه آن را بهوس فرزند پرورش مىدهم و تربيت مىكنم و دست و پايش بحنا بستهام و رنگ زرد در گردن او ماليدهام و باو انس گرفته مانند انس مادر بفرزند او را بتو بخشيدم ابراهيم او را بكشت و بريان كرد و بر طبقى نهاده نزد مهمانان آورد فَقَرَّبَهُ پس نزديك گردانيد او را إِلَيْهِمْ بسوى ايشان يعنى پيش ايشان بر زمين نهاده و ايشان بدان ميل نكردند قالَ أَ لا تَأْكُلُونَ گفت ابراهيم آيا نميخوريد از اين طعام همزه از براى حث و عرض است بر اكل هم چنان كه داب مضيف است در ابتداى طعام يا از براى انكار گاهى كه در وقت مشاهده اعراض ايشان از آن گفته باشد و گويند كه ابراهيم (ع) را عادت نبود كه در وقت اكل طعام بر مهمان نگرد تا مبادا كه شرمسار شود و طعام نخورد برغبت در اينجا نيز بعادت قديمى خود بايشان نگاه نميكرد و ظنش آن بود كه ايشان مشغولند بطعام خوردن ساره در پس پرده ايستاده ديد كه ايشان اصلا ملتفت طعام خوردن نميشوند ابراهيم را از اين معنى واقف گردانيد چون نگاه كرديد كه از اكل امتناع ميكنند فَأَوْجَسَ مِنْهُمْ پس در خاطر گرفت از ايشان خِيفَةً ترسى چه در آن روزگار هر كه با كسى دشمن بودى طعام او را نخوردى پس او بجهة اين خايف شد كه مبادا غدرى كرده باشند و بقصد نفس يا مال او آمده چون از ابراهيم اثر خوف مشاهده كردند قالُوا گفتند باو كه لا تَخَفْ مترس و انديشه بخود راه مده كه ما فرشتگانيم از اين شداد نقل است كه چون ابراهيم بدانست كه فرشتگاناند گفت كه چرا پيشتر مرا خبر نكرديد