تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٧٠ - سوره القلم(٦٨) آيات ١ تا ٩
اللَّه عليه و آله فرمود
ايها النصب
اى سوسمار گفت
لبيك يا رسول اللَّه
فرمود
من انا
من كيستم گفت
انت رسول اللَّه
تو فرستاده خدايى در ساعت دل اعرابى بنور معرفت گشاده شد و بصدق تمام گفت اشهد ان لا اله الا اللَّه و اشهد ان محمد رسول اللَّه پس گفت يا رسول اللَّه از اين در مسجد درآمدم و در همه عالم هيچكس از من دشمنترى تو را نبود اكنون مىروم و هيچكس را از خود دوستتر نمييابم اين است بيان آيه وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ و مرويست كه آن حضرت روزى با يكى از اصحاب در صحراى مدينه ميگشت ديد پيره زنى بر سر چاهى آمده ميخواهد كه آب بكشد و نميتواند حضرت نزد وى رفت و فرمود اى عجوزه از براى تو آب بكشم گفت إِنْ أَحْسَنْتُمْ أَحْسَنْتُمْ لِأَنْفُسِكُمْ پيغمبر (ص) بر سر چاه آمده و دلو را بكشيد و مشك را پر آب كرد و بر دوش نهاد و بعجوزه گفت پيش باش و راه خيمه خود را بمن بنماى و آن شخص كه رفيق آن حضرت بود هر چند خواست كه مشك از وى بستاند قبول نفرمود و گفت من اولىام بكشيدن بار امت و تحمل مشقت پس عجوزه از پيش مىرفت و حضرت از عقب او مشك ميكشيد تا بدر خيمه رسيد و آن مشك را از آنجا بر زمين نهاد و برفت عجوزه در خيمه رفت و فرزندان را گفت برخيزيد و اين مشك را باندرون خيمه آريد گفتند اى مادر در اين مشك را چگونه به اينجا آوردى گفت جوانمردى شيرينسخن زيباروى خوشخوى با من تلطف بسيار كرد و اين مشك را برداشته به اينجا آورد گفتند كجا رفت گفت اينست كه در راه مىرود ايشان در عقب آن حضرت فرا رفتند و وى را بشناختند و بدر خيمه دويدند و گفتند اى مادر اين جوانمرد آن كسى است كه تو بوى ايمان آورده و شب و روز مشتاق ديدار اويى و پيوسته لاف محبت او ميزنى عجوزه از خيمه بيرون دويد و فرزندان نيز در پى بيامدند و در دست و پاى آن حضرت افتادند و پيره زن بسيار بگريست و گفت يا رسول اللَّه گستاخى كردم و ترا نشناختم و من چگونه از عهده اين عذر بيرون آيم آن حضرت او را تسلى داد و دعاى خير در حق وى و فرزندان وى بتقديم رسانيد و ايشان را بلطف باز گردانيد پس جبرئيل (ع) بيامد و اين آيه آورد وَ إِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ و در بعضى ديگر از تفاسير آمده كه سبب نزول آيه كريمه آن بود كه حضرت رسالت (ص) روزى حرارتى بر بدن مبارك وى طارى شده بود آن روز نوبت حفصه بود عايشه قدحى از آب شعير بكنيزك داد و از براى آن حضرت بفرستاد حضرت با حفصه نشسته بود كنيزك چون آن قدح بياورد حفصه گفت چيست كنيزك گفت آب جو است كه عايشه فرستاده است حفصه برآشفت و گفت عايشه بر من تطاول ميكند كه از دست من بر نمىآيد كه آش جو بپزم يا شفقة من نسبت به پيغمبر كمتر از او است قدح برداشت و بر زمين زد و آش جو ريخته شد پيغمبر پارههاى