تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٠٦
حل كنم) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: حكم خدا همين است، او نيز عرض كرد: «صدق اللَّه و رسوله».
و چيزى نگذشت كه پسرعمويش به نام «هلال بن اميه» از در وارد شد، در حالى كه مرد فاسقى را شب هنگام با همسر خود ديده بود، و براى طرح شكايت خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مىآمد، او با صراحت گفت:
من با چشم خودم اين موضوع را ديدم و با گوش خودم صداى آنها را شنيدم!.
پيامبر صلى الله عليه و آله به قدرى ناراحت شد كه آثار ناراحتى در چهره مباركش نمايان گشت.
«هلال» عرض كرد: من آثار ناراحتى را در چهره شما مىبينم، ولى به خدا قسم، من راست مىگويم، دروغ در كارم نيست، من اميدوارم كه خدا خودش اين مشكل را بگشايد.
پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت: «حدّ قذف» را درباره «هلال» اجرا كند؛ چرا كه او شاهدى بر ادعاى خود نداشت.
در اين هنگام «انصار» به يكديگر مىگفتند، ديديد همان داستان «سعد بن عباده» تحقق يافت، آيا به راستى پيامبر صلى الله عليه و آله «هلال» را تازيانه خواهد زد و شهادت او را مردود مىشمرد؟!.
در اين موقع وحى بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، و آثار آن در چهره او نمايان گشت، همگى خاموش شدند، تا ببينند چه پيام تازهاى از سوى خدا آمده است.
«آيات فوق نازل شد» «١»
و راه حل دقيقى به مسلمانان ارائه داد كه، شرح آن