تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٣٤
در اين هنگام كه خود را در حال بريدن از اين جهان و قرار گرفتن در جهان ديگر مىبينند، پردههاى غرور و غفلت از مقابل ديدگانشان كنار مىرود گوئى سرنوشت دردناك خويش را با چشم مىبينند، عمر و سرمايههاى از دست رفته و كوتاهىهائى را كه در گذشته كرده و گناهانى را كه مرتكب شدهاند، و عواقب شوم آن را مشاهده مىكنند.
اينجا است كه فرياد او بلند شده، «مىگويد: اى پروردگار من! مرا باز گردانيد»! «قالَ رَبِّ ارْجِعُونِ».
***
مرا باز گردانيد «شايد گذشته خود را جبران كنم، و عمل صالحى در برابر آنچه ترك گفتم به جا آورم» «لَعَلِّي أَعْمَلُ صالِحاً فِيما تَرَكْتُ».
اما از آنجا كه قانون آفرينش چنين اجازه بازگشتى را به هيچ كس،- نه نيكوكار و نه بدكار- نمىدهد، به او چنين پاسخ داده مىشود: «نه! هرگز راه بازگشتى وجود ندارد» «كَلَّا».
«اين سخنى است كه او به زبان مىگويد» «إِنَّها كَلِمَةٌ هُوَ قائِلُها».
سخنى كه هرگز از اعماق دلش با اراده و آزادى بر نخاسته است، اين همان سخنى است كه هر بدكارى به موقع گرفتار شدن در چنگال مجازات، و هر قاتلى به هنگام ديدن چوبه دار، مىگويد و هر وقت امواج بلا فرو بنشيند باز همان برنامه سابق خود را ادامه مىدهد.
اين شبيه چيزى است كه در آيه ٢٨ سوره «انعام» مىخوانيم: وَ لَوْ رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ: «آنها اگر به حيات دنيا باز گردند باز به همان برنامهها و روش خود ادامه مىدهند».
و در پايان آيه، اشاره بسيار كوتاه و پر معنى به جهان اسرار آميز «برزخ»