تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٣٣
نخست، جهاد «مظلوم» در برابر «ظالم و ستمگر» كه حق مسلّم طبيعى، فطرى و عقلى او است كه تن به ظلم ندهد، برخيزد، فرياد كند، و دست به اسلحه برد، ظالم را بر سر جاى خود بنشاند و دست آلوده او را از حقوق خود كوتاه سازد.
ديگر، جهاد در برابر طاغوتهائى است كه قصد محو نام خدا را از دلها و ويران ساختن معابدى كه مركز بيدارى افكار است دارند.
در برابر اين گروه، نيز بايد به پا خاست تا نتوانند ياد الهى را از خاطرهها محو كنند، مردم را تخدير نموده، بنده و برده خويش سازند.
اين نكته، نيز قابل توجه است كه: ويران كردن معابد و مساجد، تنها به اين نيست كه با وسائل تخريب، به جان آنها بيفتند و آنها را در هم بكوبند، بلكه ممكن است از طرق غير مستقيم وارد شوند، و آن قدر سرگرمىهاى ناسالم فراهم سازند و يا تبليغات سوء كنند كه توده مردم را از معابد و مساجد، منحرف نمايند و به اين ترتيب، آنها را عملًا به ويرانهاى تبديل نمايند.
بنابراين، آنها كه مىگويند: چرا اسلام اجازه داده است مسلمانان با توسل به زور و نبرد مسلحانه، مقاصد خود را پيش ببرند؟ چرا با توسل به منطق هدفهاى اسلامى پياده نمىشود؟ پاسخشان از آنچه در بالا گفتيم به خوبى روشن مىشود.
آيا در برابر ظالم بيدادگرى كه مردم را به جرم گفتن «لا اله الا اللَّه» از خانه و كاشانهشان آواره مىسازد، و هستى آنها را تملك مىكند، و پايبند به هيچ قانون و منطقى نيست، مىتوان با حرف حساب ايستاد؟!.
آيا در برابر چنين ديوانگان بى منطق، جز با زبان اسلحه مىتوان سخن گفت؟.
اين درست به اين مىماند كه، بگويند: چرا شما با اسرائيل غاصب بر سر