تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤١٨
بزرگ طايفه اوس بود) و اگر از برادران ما از طايفه «خزرج» باشد تو دستور بده تا دستورت را اجرا كنيم.
«سعد بن عباده» كه بزرگ «خزرج» و مرد صالحى بود در اينجا تعصب قوميت او را فرو گرفت (عبداللَّه بن ابى كه اين شايعه دروغين را دامن مىزد از طايفه خزرج بود) رو به «سعد» كرده، گفت:
تو دروغ مىگوئى! به خدا سوگند توانائى بر كشتن چنين كسى را اگر از قبيله ما باشد، نخواهى داشت!.
«اسيد بن خضير» كه پسر عموى «سعد بن معاذ» بود رو به «سعد به عباده» كرده، گفت: تو دروغ مىگوئى! به خدا قسم ما چنين كسى را به قتل مىرسانيم، تو منافقى، و از منافقين دفاع مىكنى!.
در اين هنگام، چيزى نمانده بود كه قبيله «اوس» و «خزرج» به جان هم بيفتند و جنگ شروع شود، در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بر منبر ايستاده بود، حضرت بالاخره آنها را خاموش و ساكت كرد.
اين وضع همچنان ادامه داشت، غم و اندوه شديد وجود مرا فرا گرفته بود، يك ماه بود كه پيامبر هرگز در كنار من نمىنشست.
من خود مىدانستم كه از اين تهمت پاكم و بالاخره خداوند مطلب را روشن خواهد كرد.
سر انجام روزى پيامبر صلى الله عليه و آله نزد من آمد در حالى كه خندان بود، و نخستين سخنش اين بود: بشارت باد بر تو كه خداوند تو را از اين اتهام مبرا ساخت، اين هنگامى بود كه آيات: «إِنَّ الَّذِينَ جاؤُ بِالْا فْكِ ...» تا آخر آيات نازل گرديده بود.
(و به دنبال نزول اين آيات آنها كه اين دروغ را پخش كرده بودند، بر همگى