تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٧٢
يعنى انسان، در اين عمر كوتاه خود در ميان چه ناراحتىها و مشكلاتى بزرگ مىشود!.
او هنوز دوران طفوليت را با همه رنجها و مشكلاتش پشت سر نگذاشته، و نفسى تازه نكرده، دوران پر غوغاى جوانى با طوفانهاى شديد و كوبندهاش فرا مىرسد.
و هنوز جاى پاى خود را در فصل شباب محكم نكرده دوران كهولت و پيرى با وضع رقت بارش در برابر او آشكار مىشود.
آيا باور كردنى است هدف اين دستگاه بزرگ و عظيم، و اين اعجوبه خلقت، كه نامش انسان است همين باشد كه چند روزى در اين جهان بيايد اين دورانهاى سه گانه را با رنجها و مشكلاتش طى كند، مقدارى غذا مصرف كرده، لباسى بپوشد، بخوابد و بيدار شود، و سپس نابود گردد و همه چيز پايان يابد؟!.
اگر راستى چنين باشد آيا آفرينش مهمل و بيهوده نيست؟
آيا هيچ عاقلى اين همه تشكيلات عظيم را براى هدفى به اين كوچكى مىچيند؟!
فرض كنيد: مليونها سال نوع انسان در اين دنيا بماند، و نسلها يكى پس از ديگرى بيايند و بروند، علوم مادى آن قدر ترقى كند كه بهترين تغذيه، لباس، مسكن و عالىترين درجه رفاه را براى بشر فراهم سازد، اما آيا اين خوردن، نوشيدن، پوشيدن، خوابيدن و بيدار شدن، ارزش اين را دارد كه اين همه تشكيلات براى آن قرار دهند؟
بنابراين، مطالعه اين جهان با عظمت به تنهائى دليل بر اين است كه مقدمهاى است براى عالمى وسيعتر و گستردهتر، جاودانى و ابدى، تنها وجود چنان جهانى است كه مىتواند به زندگى ما مفهوم بخشد، و آن را از هيچى و پوچى در