تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣١٩
ديگر بار زبان به اعتراف مىگشايند و «مىگويند: ملكوت و حاكميت، حمايت و پناه دادن در اين عالم منحصر به خدا است» «سَيَقُولُونَ لِلَّهِ».
«بگو: با اين حال، چگونه مىگوئيد: پيامبر صلى الله عليه و آله شما را سحر كرده و مسحور او شدهايد»؟ «قُلْ فَأَنَّى تُسْحَرُونَ».
اينها واقعياتى است كه خود شما در هر مرحله به آن اعتراف داريد، او را «مالك» هستى مىدانيد، او را «خالق» هستى معرفى مىكنيد، او را «مدير و مدبر و حاكم و پناهگاه» مىشمريد.
كسى كه اين همه قدرت و توانائى دارد، و قلمرو حكومتش تا اين حدّ گسترده است، آيا نمىتواند انسانى را كه در آغاز خاك بوده، باز هم به خاك باز گشته، لباس حيات در تنش بپوشاند، و مبعوث و محشورش كند؟!
چرا از واقعيتها طفره مىرويد؟ چرا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله را ساحر يا ديوانه مىشمريد؟ شما كه در اعماق دل به اين حقايق معترفيد!
***
سرانجام، به عنوان يك جمع بندى و نتيجهگيرى فشرده و كوتاه، مىفرمايد:
نه سحر است، نه جادو و نه چيز ديگر، «بلكه ما حق را براى آنها آورديم و روشن ساختيم و آنها دروغ مىگويند» «بَلْ أَتَيْناهُمْ بِالْحَقِّ وَ إِنَّهُمْ لَكاذِبُونَ».
در بيان حقايق، از ناحيه ما و پيامبران ما كوتاهى نشده است، مقصر خود شما هستيد كه چشم روى هم گذارده و راه انحراف پيش گرفته و لجوجانه و سرسختانه به آن ادامه مىدهند.
***