تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٢٥٩
نوينى را آغاز مىكنيد»؟! «أَ يَعِدُكُمْ أَنَّكُمْ إِذا مِتُّمْ وَ كُنْتُمْ تُراباً وَ عِظاماً أَنَّكُمْ مُخْرَجُونَ».
***
«هيهات! هيهات! از اين وعدههائى كه به شما داده مىشود» (وعدههاى بىاساس و تو خالى!) «هَيْهاتَ هَيْهاتَ لِما تُوعَدُونَ».
اصلًا مگر ممكن است انسانى كه مُرد و خاك شد، و ذرات آن به هر سو پراكنده گشت، باز هم به زندگى باز گردد؟ چنين چيزى محال است محال!!
***
سپس با اين سخن تأكيد بيشترى بر انكار معاد كردند كه: «غير از اين زندگى دنيا چيزى در كار نيست، پيوسته گروهى از ما مىميرند و نسل ديگرى جاى آنها را مىگيرد، و بعد از مرگ، ديگر هيچ خبرى نيست! و ما هرگز برانگيخته نخواهيم شد»! «إِنْ هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا وَ ما نَحْنُ بِمَبْعُوثِينَ».
***
سرانجام، به عنوان يك جمع بندى در اتهامى كه نسبت به پيامبرشان داشتند چنين گفتند: «او فقط مرد دروغگوئى است كه بر خدا افترا بسته، و به همين دليل، ما هرگز به او ايمان نخواهيم آورد»! «إِنْ هُوَ إِلَّا رَجُلٌ افْتَرى عَلَى اللَّهِ كَذِباً وَ ما نَحْنُ لَهُ بِمُؤْمِنِينَ».
نه رسالتى از طرف خدا دارد، و نه وعدههاى رستاخيز او درست است، و نه برنامههاى ديگرش، به همين دليل، يك آدم عاقل به او ايمان نخواهد آورد.
***
هنگامى كه غرور و طغيان آنها از حدّ گذشت، تمام پردههاى حيا را دريدند، و بى شرمى در انكار رسالت، معجزات و دعوت انسانساز پيامبرشان را به