احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٦٠ - تيز بين هدهد نبيند دام را!
|
شنيدم كه مقدار يك روزه راه |
بكرد از بلندى به پستى، نگاه |
|
|
چنين گفت ديدم گرت باور است |
كه يك دانه گندم به هامون بر است |
|
|
زغن را نماند از تعجّب شكيب |
ز بالا نهادند سر در نشيب |
|
|
چو كركس بر دانه آمد فراز |
گره شد بر او پاى بندى دراز |
|
|
ندانست از آن دانه خوردنش |
كه دهر افكند دام در گردنش |
|
|
نه آبستن دُرّ بود هر صدف |
نه هر بار شاطر زند بر هدف |
|
|
زغن گفت از آن دانه ديدن چه سود |
چو بينايى دام خصمت نبود |
|
|
شنيدم كه مىگفت گردن به بند |
نباشد حذر با قدر سودمند |
|
بوستان سعدى، طبع مرحوم فروغى، ص ١٦٠ [ص ١٤ قصص مثنوى] ظاهراً (بيت ١٢٠٢) ناظر است به روايت ذيل: «وهب بن مُنَبه گويد مىدانى ساخته بود (سليمان) چهار فرسنگ در چهار فرسنگ. و تختى فرسنگى در فرسنگى. و شادُ روانى فرمود بالاى آن تخت از زر و سيم بافته گرد بر گرد به مرواريد بافته. آن گاه مرغان بيامدندى از هر جنسى هفتاد. پر در پر بافتندى چنان كه تخت وى همه سايه داشتندى.» قصص الانبياء، انتشارات بنگاه ترجمه و نشر كتاب، ص ٢٨٣. نيز تفسير سورآبادى، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ص ١١٩. [ص ٤٤٩ شرح مثنوى]