احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٥٦ - عاشق صادق بود جانش به كف
مقتبس است از مضمون آيه شريفه: وَ راوَدَتْهُ الَّتِي هُوَ فِي بَيْتِها عَنْ نَفْسِهِ وَ غَلَّقَتِ الْأَبْوابَ[١] (سوره يوسف آيه ٢٣) و تفصيلى كه رُوات و مفسرين در ذيل آن نوشتهاند. رجوع كنيد به:
تفسير طبرى، ج ١٢، ص ٩٩ و تفسير ابو الفتوح، ج ٣، ص ١٢ و قصص الانبياء ثعلبى، ص ٩٩- ١٠١.
[ص ١٦٨ قصص مثنوى]
[هان مشو غافل از آنجا كامدى]
٧٧٤-
|
«تو ز جايى آمدى و از مَوطنى |
آمدن را راه دانى هيچ نى |
|
مناسب است با مضمون روايتى كه در ذيل شماره (٤١٦) ذكر شد.
[ص ١٦٠ احاديث مثنوى]
[رَستى ار شد حبّ و بُغضت بهر حق]
٧٧٥-
|
«تا احَبّ للّه آيى در حسيب |
كز درخت احمدى با اوست سيب |
|
|
تا كه ابْغَض للَّه آيى پيش حق |
تا نگيرد بر تو رشك عشق دق |
|
اشارت است به حديثى كه در ذيل (٢٤١) مذكور آمد.
[ص ١٦٠ احاديث مثنوى]
[عاشق صادق بُوَد جانش به كف]
٧٧٦-
|
«آن يكى عاشق به پيش يار خود |
مىشمرد از خدمت و از كار خود |
|
مأخذ آن حكايت ذيل است:
قَالَ الجُنَيْدُ رَأَيْتُ رَجُلًا مُتَعَلِّقاً بكُمِّ صَبيٍ وَ هُوَ يَتَضَرَّعُ الَيْه وَ يُظْهرُ لَهُ الْمَحَبَّةَ فَالْتَفَتَ الَيْه الصَبيُ وَ قَالَ لَهُ الَى مَتَى ذَا النِّفَاق الَّذي تُظْهرُ لى فَقَالَ قَدْ عَلمَ اللَّهُ انِّى صَادقٌ فيمَا اوْرَدَهُ حَتَّى لَوْ قُلْتَ لى مُت لَمُتُّ فَقَالَ انْ كُنْتَ صَادقاً فَمُتَّ قَالَ فَتَنَحَّى الرَّجُلُ وَ غَمَّضَ عَيْنَيْه فَوَجَد مَيِّتاً[٢].
احياء العلوم، ج ٤، صفحه ٢٥١.
و نظير آن در الف ليلة و ليلة، افسانه شب ٤٠٧ حكايتى نقل شده است.
[ص ١٦٩ قصص مثنوى]
[١] -( زليخا) بر كسى كه در خانهاش بود( يوسف) وارد شد و( دستور داد) درها را بستند.
[٢] - از جنيد نقل شده است كه گفت مردى را ديدم به آستين پسر بچهاى آويخته بود. و مىناليد و به وى اظهار عشق و دل دادگى مىكرد. پسر گفتش اين همه دو رويى و دم از عشق زدن چيست؟ گفت به خدا قسم آنچنان در ارادت به تو صادقم كه اگر گويى بمير، مىميرم. و وقتى از وى شنيد كه بمير. فورا گوشهاى افتاد. چشم بر هم نهاد و ديگر بر نخاست!