احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤ - عشق شهزاده به شهبانو
|
هم از فيلسوفان آن مرز و بوم |
چنين گفت پيرى ز پيران روم |
|
|
كه بود از نديمان خسرو خرام |
هنرپيشهاى، ارشميدس، به نام |
|
|
ارسطوش فرزند خود نام كرد |
به تعليم او خامه، پدرام كرد |
|
|
سكندر بدو داد ديوان خاص |
كزو ديد غمخوارگان را خلاص |
|
|
كنيزى كه خاقان بدو داده بود |
به روس آن همه رزمش افتاده بود |
|
|
به آن خواب روى هنرپيشه داد |
هنرپيشه را دل، بر انديشه داد |
|
|
چو صياد را آهو آمد به دست |
نشد سير از آن آهوى شير مست |
|
|
ز مشغولى او بسى روزگار |
نيامد به تعليم آموزگار |
|
|
سراينده را بسته گشتى سخن |
كزان سكه نو بود نقش كهن |
|
|
كه آيا كه ره زد هنرپيشه را |
چه شوريده در مغزش انديشه را |
|
|
چه مشغولى از دانشت باز داشت |
به باد آتشى عمر نتوان گذاشت |
|
|
چنان داد باز ارشميدس جواب |
كه بر تشنهاى راه زد جوى آب |
|
|
مرا پيشتر زان كه بنواخت شاه |
به من داد او، يك كنيزى چو ماه |
|
|
به آن صيد واماندهام زين شكار |
كه يكدل نباشد دلى در دو كار |
|
|
چو استاد دانست كان تيز هوش |
به شهوت پرستى برآورد جوش |
|
|
بگفت آن پريروى را پيش من |
ببايد فرستاد، بى انجمن |
|
|
ببينم كه تاراج آن تركتاز |
تو را از سر علم چون كرد باز |
|
|
شد آن بت پرستنده فرمان پذير |
فرستاد بت را به داناى پير |
|
|
برآميخت دانا يكى تلخ جام |
كه از تن برون آورد خلط خام |
|
|
بپرداخت از شخص او مايه را |
دو تا كرد سرو سهى پايه را |
|
|
فضولى گرانمايه آمد، به زير |
به تشتى در انداخت دانا دلير |
|
|
چو پر كرد از اخلاط آن مايه، تشت |
بت خوب در ديده نا خوب گشت |
|
|
بخواند آن جوان هنرمند را |
بدو داد معشوق دلبند را |
|
|
جوانمرد چون در صنم بنگريست |
به استاد گفت آن زن زشت كيست |
|
|
كجا آن كه من دوستدارش بُدم |
همه ساله در بند كارش بُدم |
|
|
بفرمود دانا كه از جاى خويش |
بيارند آن تشت پوشيده، پيش |
|
|
سر تشت پوشيده را بر گرفت |
در آن داورى ماند گيتى شگفت |
|
|
بدو گفت كاين بُد دلارام تو |
بدين بود مشغولى كام تو |
|