احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٦٩٦ - «ج»
(پيل اندر خانه تاريك بود) (٢٦٥)
«ت»
(تا أحب اللَّه آيى در حسيب) (٤٥٦) (تا أحب للَّه آيد نام من) (١٤٦) (تا به پشت آدم اسلافش همه) (٣٦٣) (تا بدينجا بيش همره نيستم) (٤٥٤) (تا بدين مُلكى كه او دامى است ژرف) (٣٥٨) (تا برآيد ناگهان صبح اجل) (٤١٧) (تا به گفتهى مصطفى شاه نجاح) (٥٨٢) (تا بيابى بوى خلد از يار من) (٣٥٥) (تا توانى پا منه اندر فراق) (١٩٨) (تاجر ترسنده طبع شيشه جان) (٣٠٧) (تا درآمد حكم و تقدير اله) (٤٧٢) (تازگى و جنبش طوبى است اين) (٩٢) (تازيانه از كَفَش افتاد راست) (٥٢٤) (تا سحر جمله شب آن شاه عُلى) (٥٦١) (تا سليمان گفت كان هدهد اگر) (٤٤٣) (تا شود پيدا وقار و صبرشان) (٥٧٨) (تا شوى ايمن ز سيرىّ و ملال) (٣٤٣) (تا عمر آمد ز قيصر يك رسول) (٦٧) (تا قيامت ماند اين هفتاد و دو) (٤٩٥) (تا كه ابغض للّه آيى پيش حق) (٤٥٦) (تا كه أعطى للّه آيد جود من) (١٤٦) (تا كه اين هفتاد و دو ملّت مدام) (٤٩٥) (تا مرا ز اينجا به هندوستان بود) (٤٧) (تا معيّت راست آيد زان كه مرد) (٤٤٢) (تا نگردد رازهاى غيب فاش) (٥٨١) (تا نگردى تو گرفتار اگر) (١٧٧) (تا نلرزد عرش از نالهى يتيم) (٣٤٠) (تا نميرى نيست جان كندن تمام) (٥٣٦) (تا نيايد هر دو خصم اندر حضور) (٣٤١) (تخم بطّى گرچه مرغ خانگى) (٢٤٣) (تخم مايهى آتشت شاخ تر است) (٢٠٤) (ترك استثنا مرادم قَسوتى است) (٥) (تركش عمرش تهى شد عمر رفت) (٢٤) (ترك شكرش ترك شكر حق بُوَد) (٥٧٦) (تفرقه در روح حيوانى بوَد) (١٥٩) (تن فداى خار مىكرد آن بلال) (٥٣٩) (توبه را از جانب مغرب درى) (٣٩٣) (تو تقرّب جو به عقل و سرّ خويش) (١٢٥) (تو دو قلّه نيستى يك قلّهاى) (٥٥٩) (تو ز جايى آمدى و از موطنى) (٤٥٦) (تو ز غفلت بس سبو بشكستهاى) (٥٠٥) (تو مرا بگذار اين پس پيش ران) (٥٣) (تو نخواندى قصّه اهل سبا) (٢٥٤) (تو نگاريدهى كف موليستى) (١٥٣) (تو هم از بيرون بدى با ديگران) (٣٨١) (تو نيايى در سر و خوش مىروى) (٢٨٢) (تير اندازد به سوى سايه او) (٢٤) (تى شو و خوش باش بين اصبعين) (٥٩٣) (تيغ هست از جان عاشق گرد روب) (٥٩١)
«ج»
(جان بسى كَندى و اندر بردهاى) (٥٣٦) (جامه صد رنگ از آن خُمّ صفا) (٢٧)