احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٣٤ - عقل هر عطار كاگه شد
به ذيل شماره (١١٢) رجوع كنيد.
[ص ١٩٢ احاديث مثنوى]
[عقل هر عطار كاگه شد]
٩١٦-
|
«عقل هر عطار كاگه شد از او |
طبلهها را ريخت اندر آب جو |
|
ممكن است اشاره باشد به قصهاى كه جامى در تبدّل حال شيخ عطار نقل مىكند و آن قصه چنين است:
گويند سبب توبه وى آن بود كه روزى در دكان عطارى مشغول و مشغوف معامله بود.
درويشى آنجا رسيد و چند بار شَيْءٌ للَّه گفت. وى به درويش نپرداخت. درويش گفت اى خواجه تو چگونه خواهى مرد؟ عطار گفت: چنان كه تو خواهى مرد. درويش گفت تو همچون من مىتوانى مرد؟ عطار گفت بلى. درويش كاسه چوبين داشت زير سر نهاد و گفت الله و جان بداد. عطار را حال متغير شد و دكان بر هم زد و به اين طريق در آمد.
نفحات الانس و اين حكايت مبتنى است بر عقيده صوفيه كه مىگويند سالك به درجهاى مىرسد كه بدن براى او مانند لباس مىشود كه هر گاه بخواهد از بدن عريان تواند شد. و آن را «خلع و لبس» مىنامند. و معتقدند كه بدن حاجب و مانع روح كامل نيست. و نظير آن را ابو ريحان بيرونى از اقوال مرتاضان هند نقل كرده و بدان مناسبت حكايتى مىآورد كه محتمل است منشأ و مأخذ حكايت جامى در باره عطار باشد اينك آن حكايت:
وَ الَى قَريبٍ منْ هَذَا يَذْهَبُ الصُّوفيَّةُ فَقَدْ حُكىَ فى كُتُبهمْ عَنْ بَعْضهمْ انَّهُ وَرَدَتْ عَلَينَا طَائفَةٌ منَ الصُّوفيَّة وَ جَلَسُوا بالْبُعْد عَنَّا وَ قَامَ احَدُهُمْ يُصَلِّى فَلَمَّا فَرَغَ الْتَفَتَ وَ قَالَ لى يَا شَيْخُ تَعْرفُ هَاهُنَا موضعاً يَصْلَحُ لَانْ نَمُوتَ فيه فَظَنَنْتُ انَّهُ يُريدُ النَّوْمَ فَاوْمَأتُ الَى مَوْضعٍ وَ ذَهَبَ وَ طَرَحَ نَفْسَهُ عَلَى قَفَاهُ وَ سَكَنَ فَقُمْتُ الَيْه وَ حَرَّكْتُهُ فَاذَا انَّهُ قَدْ بَرَدَ[١].
كتاب ماللهند، ص ٤٠ [ص ٢٠٠ قصص مثنوى]
[١] - نظير اين قصه در بين صوفيه چنين آمده كه چند نفرى از آنان بر ما وارد شدند و دورتر از ما نشستند. يكى از آنان به نماز ايستاد. پس از فراغت از نماز به من رو كرد و گفت اى شيخ در اينجا محلى براى مردن سراغ دارى؟ گمان كردم منظورش جايى براى خوابيدن است. محلى را نشان دادم. وى در همان جا به پشت دراز شد و بىحركت ماند. به طرفش رفتم و تكانش دادم ديدم بدنش سرد شده است!