احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٤٥ - ريشه در افكار دارد تسميه
مىرود كه اين حكايت كه ياقوت در باره اهل قم نقل مىكند مخلوط شده است به قضيه تاريخى كه عطا ملك در جهانگشاى جوينى نقل مىكند به تفصيل ذيل:
و چون سلطان شاه خبر مراجعت برادر بشنيد، برقرار معهود و طمع در اختيار ملك نشابور دگر بار عازم شادياخ شد. و يك چندى حرب كرد. و چون دانست كه كارى متمشى نخواهد شد و اهل شهر غالب بودند، از آنجا عزيمت سبزوار كرد. و آن را در حصار گرفت. و مجانيق نهاد و اهالى سبزوار او را فحشها گفتند. و سلطان شاه كينه گرفت و در استخلاص آن مبالغتى عظيم داشت. چون كار اهل سبزوار به اضطرار رسيد و ملجأ و مهر بى نبود، به شيخ وقت احمد بديلى كه از ابدال زمانه بود و در علوم دينى و حقيقى يگانه، توسل جستند. سبب استخلاص آن طايفه بيرون رفت و نزديك سلطان شاه شفيع گشت. سلطان شاه مورد او را تعظيم فرمود. و ملتمس او را در صفح جميل و اغضاء بر هفوات و بادرات آن قوم، مبذول داشت. و شيخ احمد از سبزوار بود. وقت آن كه سبب شفاعت از سبزوار بيرون مىآمد اهالى آن سبب انكارى كه با اهل صفّه و مشايخ داشتند او را فحش مىگفتند. جهانگشاى جوينى، چاپ ليدن، ج ٢، ص ٢٤ [ص ١٦٢ قصص مثنوى]