احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٩٧ - كيد زن را بين و شهوت پيشگان
آن گاه به آماده كردن طعام و شراب و نقل و ميوه و ريحان بپرداخت. چون روز ميعاد شد برخاسته جامه فاخر بپوشيد و خويشتن را بياراست. و عطر ساييد و عود بسوخت و فرشهاى ديبا بگسترانيد. و به انتظار نشسته بود كه قاضى زودتر از جماعت برآمد. چون زن او را بديد بر پاى خاست و آستين او را بگرفت و بر مسندش بنشاند و ملاعبت آغاز كرد. قاضى قصد كرد كه از او تمتعى برگيرد، زن گفت يا سيدى جامه بكن و دستار بيك سو نه و اين دستار زود بپوش و اين مقنعه بر سر گير تا طعام و شراب بخوريم. پس از آن حاجت خود را برآور. آن گاه جامه و دستار كنده پيراهن و مقنعه بپوشيد. و همىخواست بخوردن بنشيند كه ناگاه در كوفته شد. قاضى به او گفت اين كيست كه در همىكوبد؟ گفت ايّها القاضى اين شوهر من است. قاضى گفت اكنون چه بايد كرد و من به كجا روم؟ زن گفت بيم مدار كه من تو را به اين صندوق اندر كنم. قاضى گفت هر آنچه خواهى بكن؟ در حال زن به آستين قاضى بچسبيد و در طبقه سفلى صندوق نهاده و در او را محكم بست. و از خانه به در آمده در بگشود. والى [را در خانه] يافت او را سلام داده زمين ببوسيد. و دست او را گرفته به مجلس اندر آورد و به او گفت ايّها الوالى، خانه خانه توست و من از كنيزان توام. در تمامت امروز نزد من خواهى بود. اكنون جامه بكن و اين جامه سرخ در بر كن كه جامه خواب همين است. پس جامه والى گرفته آن جامه سرخ بدو پوشانيد و كهنه بر سر او ببست. و در خوابگاهش بنشانيد و به ملاعبت بنشستند. والى دست به سوى او دراز كرد كه تمتع از او بگيرد زن گفت يا مولانا امروز روزى است كه كسى با تو شريك نخواهد بود. ولى به احسان خويش ورقه رهايى برادرم بنويس تا خاطر آسوده شود. والى گفت عَلى الرَّاس و العين. در حال كتابى به زندانبان به اين مضمون نوشت كه در حال وصول اين كتاب بدون مهلت و تأخير فلان را از زندان رها كن و عذر بگو.
پس از آن كتاب را مهر كرده به زن بازرگان بداد و به ملاعبت پرداخت. ناگاه در بكوفتند والى گفت: اين كيست؟ زن گفت اين شوهر من است. والى گفت چه بايد كرد و به كجا خواهم رفت؟ زن گفت بدين صندوق اندر شو تا من او را باز گردانم و به سوى تو باز گردم. والى سخن او بپذيرفت آنگاه زن بازرگان او را در طبقه دوم صندوق نهاد و در او را قفل زد.
قاضى سخنان ايشان را از آغاز تا انجام گوش همىداد. پس زن به سوى در شد در بگشود وزير را در پشت در ايستاده ديد. در پيش او زمين ببوسيد و او را به خانه آورد. به ملاعبت بنشستند. پس وزير را در خوابگاه نشانده به او گفت جامه خويشتن بكن. تا اين كه در بكوفتند. وزير را نيز در طبقه ديگر جاى داد. چون به پشت در آمد در را بگشود. ناگاه