احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧١١ - «ن»
(مصطفى فرمود كه خود هر نبى) (٥٧٨) (مصطفى كرد اين وصيت با بنون) (٥٨٩) (مصطفى مىگفت پيش جبرئيل) (٤٢١) (مطرب آن خانقه گو تا كه تفت) (٤٨١) (معنى جَفّ القلم كى اين بود) (٤٩٢) (مغز او خود از نسب دور است و پاك) (٣٦٣) (مقتبس شو زود چون يابى نجوم) (٩٠) (مقدم موسى نمودندش به خواب) (٢٦١) (مُقرىاى مىخواند از روى كتاب) (١٩١) (مكر آن باشد كه زندان حفره كرد) (٤٨) (مكر حق سرچشمه اين مكرهاست) (٥٨١) (مكر شيطان است تعجيل و شتاب) (٤٨٣) (مكرها در كسب دنيا بارد است) (٤٨) (ملك بر هم زن تو ادهموار زود) (٣٥٩) (مملكت كان مىنماند جاودان) (٥١٤) (من چو كلكم در ميان اصبعين) (٤٦٣) (مَن حفر بئراً نخواندى از خبر) (٥٥١) (من در خانهى كس ديگر زدم) (٥١٤) (من شفيع عاصيان باشم به جان) (٢٨٥) (من شنيدم كه در آمد قبطيى) (٤١٤) (مَن صَمَت منكم نجى بُد ياسهاش) (٥٨٧) (منظر حق دل بود در دو سرا) (٥٧١) (من كه خصمم هم منم اندر گريز) (٤٤١) (من نديدم در جهان جست و جو) (١٧٨) (من نشسته در كنار آتشى) (٢٢٩) (من نكردم امر تا سودى كنم) (١٩٩) (من نمىگويم مرا هديه دهيد) (٣٥٦) (من همىدانستمت بىامتحان) (٣٤٨) (من همىرانم شما را همچو مست) (٣٣٧) (من همىگويم برو جفّ القلم) (١٤٩) (مورَكى بر كاغذى ديد او قلم) (٤٢٠) (موشكى در كف مهار اشترى) (٢٣٨) (مؤمن ار ينظر بنور اللَّه نبود) (٦٢) (مؤمنان از دست باد ضايره) (٥٥٩) (مؤمنان در حشر گويند اى ملك) (٢٢١) (مؤمنا ينظر بنور اللَّه شدى) (٣٧٩) (مؤمنى كيّس مميّز كو كه تا) (٢٣٠) (مؤمنم ينظر بنور اللَّه شده) (٢٠٩) (مؤمن و كافر برو بايد گذار) (٢٢١) (مؤمنى باشم سلامت جوى من) (٤٨٣) (مىبلرزد عرش از مدح شقى) (١٧) (مير شد محتاج گرمابه سحر) (٣٠٧) (مىزنى دستى بر آن كوزه چرا) (٢٦٠) (مىستاند اين يخ جسم فنا) (٥٣٩) (مىشود ز الهامها و وسوسه) (٤٩٠) (مىنيارد ياد كاين دنيا چو خواب) (٤١٦)
«ن»
(نار خصم آب و فرزندان اوست) (١٤١) (ناقه صالح به صورت بُد شتر) (١١٠) (نالم ايرا نالهها خوش آيدش) (٨٣) (نامشان از رشك حق پنهان بماند) (١٨١) (نام من در نامه پاكان نوشت) (٤٧٤) (نبود او را حسرت نقلان و موت) (٤٤٠) (نرد بس نادر ز رحمت باخته) (٥٦٠)