احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥١٥ - قصه محمود جام و اياز
[قصه محمود جام و اياز]
٨٨٥-
|
«گفت روزى شاه محمود غنى |
آن شه غزنين و سلطان سنى |
|
|
گوهرى بيرون كشيد او مستنير |
پس نهادش زود در كفِّ وزير |
|
مأخذ آن حكايت ذيل است از مصيبت نامه عطار:
|
بود جامى لعل در دست اياس |
قيمت آن برتر از حدّ و قياس |
|
|
شاه گفتش بر زمين زن پيش خويش |
بر زمين زد تا كه شد صد پاره بيش |
|
|
شور در خيل و سپاه افتاد از او |
كان همه كس را گناه افتاد از او |
|
|
هر كسش مىگفت اى شوريده راى |
قيمت اين كس نداند جز خداى |
|
|
تو چنين بشكستى آخر شرم دار |
عزّتش بردى و افكنديش خوار |
|
|
شاه از آن حرْكت تبسّم مىنمود |
خويشتن فارغ به مردم مىنمود |
|
|
آن يكى گفت اين جهان افروز جام |
از چه بشكستى چنين خوار اى غلام |
|
|
گفت فرمان بردن اين شه مرا |
برتر از ماهى بود تا مه مرا |
|
|
تو به سوى جام مىكردى نگاه |
ليك من از جان به سوى قول شاه |
|
|
بنده آن بهتر كه بر فرمان رود |
جام چه بود چون سخن در جان رود |
|
و در مقالات شمس اين حكايت بدين گونه نقل شده است: شاه محمود گوهر را داد به حاجب. و حاجب مقلد وزير است. خاصه كه قبله اكرام و تحسين شاه شنيد در حق وزير. مىگويد حاجب را كه اين گوهر نيكو هست. گفت چه جاى نيكو هم بىادبى.
خوب هست صد هزار خوب زيادت. به تحسين شاه آن هم بىادبى، اكنون بشكن. چگونه بشكنم كه وزير مىگويد كه همه ملك شاه ربع اين گوهر نيرزد. اكنون لايق خزينه است.
اى و اللّه لايق خزينه است. فرمود كه احسنت. خلعت و بر آن خلعت خلعتى ديگر و جامگيش افزود. اين هم امتحان تا كسى اگر هست پيدا شود. گوهر دست به دست مىآمد تا به اياز. شاه به اندرون مىگويد اياز من. و بر او مىلرزد و مىگويد مبادا كه او اين گويد.
باز مىگويد كه اگر بگويد محبوب است، هر چه خواهد تا بگويد. گوهر رسيد بدين طرف و اين طرف تخته بستهاند تا كس پهلوى اياز نباشد. پادشاه دست مىكند تا گوهر را بگيرد از بيم، كه نبايد كه اياز همين گويد. اياز نظر كرد به شاه كه چرا مىلرزى بر من. اياز از آن باشد كه بر وى بلرزند؟ اندرون او پرورده، دل او مكمل، حقيقت او مؤدب. سلطان گفت كه اى سلطان بگير گوهر را. نه اى بنده بگير. در زير آن بنده گفتن هزار سلطان بيش بود. او