احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٧ - حاجت ما گه فتد بر قتلگاه!
|
شنيدم من كه عزراييل جان سوز |
به ايوان سليمان رفت، يك روز |
|
|
جوانى پيش او ديدش نشسته |
نظر بگشاد پيش او فرشته |
|
|
چو او را ديد پيش او به در شد |
جوان از بيم او زير و زبر شد |
|
|
سليمان را چنان گفت آن جوان زود |
كه فرمان ده كه تا باد اين زمان زود |
|
|
مرا زين جايگه جايى برد دور |
كه گشتم از نهيب مرد رنجور |
|
|
سليمان گفت تا باد آن زمانش |
برد از فارس تا هندوستانش |
|
|
چو يك روزى به سر آمد از اين راز |
به پيش تخت عزراييل شد باز |
|
|
سليمان گفتش اى چون تيغ خون ريز |
چرا كردى نظر سوى جوان، تيز |
|
|
جوابش داد عزراييل آن گاه |
كه فرمانم چنين آمد ز درگاه |
|
|
كه او را تا سه روز از راه برگير |
به هندوستانْش، جان ناگاه برگير |
|
|
چو اينجا ديدمش ماندم در اين سوز |
كه ز اينجا چون رود آن جا به سه روز |
|
|
چو باد آورد در هندوستانش |
شدم آنجا و كردم قبض، جانش |
|
و مضمون اين حكايت در اين بيت عربى مندرج است:
|
اذَا مَا حمَامُ الْمَرْء كَانَ ببَلْدَةٍ |
دَعَتْهُ الَيْهَا حَاجَةٌ فَيَطيرُ[١]. |
|
كه در ربيع الابرار باب الموت و ما يتّصل به پس از ذكر اين قصّه نقل شده است.
[ص ١٢ قصص مثنوى]
[حاجت ما گه فتد بر قتلگاه!]
٧٧-
|
«گفت همين اكنون چه مىخواهى بخواه |
گفت فرما باد را اى جان پناه |
|
|
تا مرا ز اينجا به هندوستان برد |
بو كه بنده كان طرف شد، جان برد |
|
مناسب است با مضمون اين روايت: [١]
إذَا قَضَى اللَّهُ لعبد أنْ يَمُوتَ بأرْضٍ جَعَلَ لَهُ بها حَاجَةً[٢].
كنوز الحقائق، ص ٩ و با تفاوتى در صورت- جامع صغير، ج ١، ص ١٧
اذَا ارَادَ اللَّهُ قَبْضَ عَبْدٍ بارْضٍ جَعَلَ لَهُ فيهَا حَاجَةٌ
[٣].
______________________________ [١]
قال رسول الله ٦: إذَا قَضَى اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ لرَجُلٍ أنْ يَمُوتَ بأرْضٍ جَعَلَ لَهُ بها حَاجَةً
. عوالياللآلي ج ١ ص ١١٣ الفصل السابع
[١] - اگر مقرر شده باشد كه مرگ كسى در سرزمينى معيّن فرا برسد وى بدون اين كه خود متوجه باشد به همان جا مىشتابد( پرواز مىكند.)
[٢] - وقتى در مشيّت خدا گذشت كه بندهاى در سرزمينى معيّن، جان سپارد به همان جا حاجتمندش مىكند.
[٣] - وقتى خداوند قبض روح بندهاى را در زمينى اراده كرد به همان جا حاجتمندش مىكند.