احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧١٧ - «ج»
(به ساعت باز خر اين تن و جان را) (٣٤٠) (به سرمه خط خود چشم بنده را درياب) (٣٢٠) (به سوى ملك چون كردى دمى راى) (٣٨٠) (بهشتى بُدى گيتى از رنگ و بوى) (٤٦٥) (به شه گفتند حال پير زن باز) (١٦١) (به صعوه گفت بارى آن سيمُ حرف) (٣٩١) (به صعوه گفت بر گوى اولين راز) (٣٩٠) (به صورتگرى بود رومى به پاى) (١٣٨) (به صورتگرى دعوى انگيختند) (١٣٧) (به لطف خويش به زودى خبر كنم بارى) (٣٢١) (به وقت خرمى از خانمان گسسته من) (٣٢٠) (به يك مدت از كار پرداختند) (١٣٧) (بيايد بامدادان پگاه او) (٤٨٧) (بىتوقف باز گردى اين زمان) (١٠١) (بىشكم مأمون از اين آب لطيف) (١٠٠) (بىكسى او ز زشت خويى اوست) (٢٢٤) (بينى پخج ديد و دو لب زشت) (٢٢٤)
«پ»
(پادشاهى بود نيكو شيوهاى) (١٨٨) (پادشاهى در آن مكان بگذشت) (٢٦٦) (پديد آمد يكى شير از ميانه) (١٥٩) (پس بكوشى و به آخر از كلال) (٤١٣) (پس تو گويى اين گُرُه را چاكرى كن چون كنند) (١٨٦) (پس خطا گفت آن كه اين گفته است) (٢٤٢) (پسر نديدى ورزيده پدر بخورد) (٤٥١) (پسرى احوال از پدر پرسيد) (٢٤١) (پس كوهى كه آن را قاف نام است) (٤٨٧) (پيوسته ز حسن خويشتن مىلافى) (٣٢٠)
«ت»
(تا بدانند شكل و هيئت پيل) (٢٦٦) (تا بدانى كه وقت پيچا پيچ) (٤٥١) (تا برانديشى تو كار از بد دلى) (١٢٩) (تا در نرسد وعده هر كار كه هست) (٤٧٣) (تا فراموشم نباشد كار خويش) (٤٦٨) (تا كه باقى تن نگردد زار از او) (٢٦٨) (تا نقش خيال دوست با ماست) (٣٢٤) (تا نيايد عشق مجنونى پديد) (٢٤) (ترك او گير و مدارش نيز دست) (٢٤) (تقدير به هر قضاى ناچار كه هست) (٤٧٣) (تو آن گنج بردار و شادى نما) (٥٩) (تو آنى كه آن بنده را بندهاى) (١٨٦) (تو باز خاص بُدى در وثاق پير زنى) (١٧٠) (تو بر رفته بسى اندوه خوردى) (٣٩١) (تو به سوى جام مىكردى نگاه) (٥١٥) (تو چنين مست جمال او شدى) (٢٤) (تو چنين بشكستى آخر شرم دار) (٥١٥) (تو را گفتم مخور بر رفته حسرت) (٣٩١) (تو كز محنت ديگران بىغمى) (٤١٠)
«ج»
(جوابش داد عزراييل آن گاه) (٤٧) (جوانمرد چون در صنم بنگريست) (٤) (جوانى پيش او ديدش نشسته) (٤٧) (چو رقيب و سرزنش اهل روزگار) (٣٣٠) (جهان چون من و چون تو بسيار ديد) (٩٩)