احاديث و قصص مثنوى
(١)
آن كه را بريان جگر شد درد هست
١ ص
(٢)
غرق آب و نعره هل من مزيد
١ ص
(٣)
از ازل آزاده و حر بودهايم
٢ ص
(٤)
عشق شهزاده به شهبانو
٢ ص
(٥)
ترك استثناء نبينى از اولياء
٥ ص
(٦)
اى عجب درمان فزايد درد
٦ ص
(٧)
حزن و گريه در دعا شرط دعاست
٦ ص
(٨)
ما خطا كرديم يا رب درگذر
٦ ص
(٩)
بى خشوع دل دعا كى دعاست
٧ ص
(١٠)
هان تو را باشد كرامتها حجاب
٧ ص
(١١)
هست فقدان ادب شر آفرين
٨ ص
(١٢)
ابر بر نايد پى منع زكات
٨ ص
(١٣)
تيره گردد ماه و از گناه
٩ ص
(١٤)
صبر باشد هر گشايش را فرج
١٠ ص
(١٥)
عرصه گردد تنگ چون آيد قضا
١٠ ص
(١٦)
آفتاب آمد دليل آفتاب
١٠ ص
(١٧)
هم ثناى تو سزد يا رب ز تو
١١ ص
(١٨)
وقت را درياب سيف قاطع است
١٢ ص
(١٩)
صوفى ابن الوقت باشد اى رفيق
١٢ ص
(٢٠)
شرط درمان هست پرسش از مريض
١٣ ص
(٢١)
در دل احرار مدفون است راز
١٣ ص
(٢٢)
راز پوشنده مرادش حاصل است
١٤ ص
(٢٣)
ز آرزوها آدمى گردد هلاك
١٤ ص
(٢٤)
گاه به رغم سعى حاصل تدبير ضرر است
١٥ ص
(٢٥)
در خيالش شاد و غافل از قضا
١٦ ص
(٢٦)
عشق رنگ آميزكى
١٦ ص
(٢٧)
دشمن طاووس آمد، پر او
١٧ ص
(٢٨)
مى بلرزد عرش از مدح شقى
١٧ ص
(٢٩)
كم كسى زابدال حق آگاه شد
١٧ ص
(٣٠)
بوزينه و تقليد استاد
١٨ ص
(٣١)
حذر از ابليس
١٩ ص
(٣٢)
شاهى در جهودان
١٩ ص
(٣٣)
خودبين همچون احول
٢٠ ص
(٣٤)
هنر پوشيده شد
٢١ ص
(٣٥)
دل به دل راه دارد
٢١ ص
(٣٦)
آگهى از شر
٢٢ ص
(٣٧)
حضور دل نمازت نماز مى شود
٢٢ ص
(٣٨)
اخوت مرگ و خواب
٢٢ ص
(٣٩)
ليلى ومجنون
٢٣ ص
(٤٠)
دل به سايه خوش نمودن ابلهى است
٢٤ ص
(٤١)
سايه يزدان بود بنده خدا
٢٥ ص
(٤٢)
دامن آخر الزمان
٢٥ ص
(٤٣)
حسد شيطان
٢٦ ص
(٤٤)
اوج ايثار
٢٦ ص
(٤٥)
خم عيسى
٢٦ ص
(٤٦)
تلون موجب رضايت نيست
٢٧ ص
(٤٧)
هست دلهاى شكسته
٢٨ ص
(٤٨)
هان مزن تهمت
٢٨ ص
(٤٩)
حق شناس است آن كه شد عترت شناس
٢٨ ص
(٥٠)
خلق را جبارى رحمت است
٢٩ ص
(٥١)
بوى گل را از كه يابيم
٣٠ ص
(٥٢)
اوصاف رسول در تورات
٣٠ ص
(٥٣)
اصحاب اخدود
٣١ ص
(٥٤)
سنت بد موجب خشم است
٣٢ ص
(٥٥)
هست مقهور خدا دلهاى ما
٣٣ ص
(٥٦)
انوار حق
٣٣ ص
(٥٧)
رابطه جزءها و كل
٣٤ ص
(٥٨)
دهان كژ كردن
٣٤ ص
(٥٩)
رحم خواهى بر ضعيفان
٣٥ ص
(٦٠)
هود گرد مؤمنان خطى كشيد
٣٦ ص
(٦١)
قصه شيبان
٣٧ ص
(٦٢)
مرگ مومن مثل
٣٧ ص
(٦٣)
تسبيح ملك
٣٨ ص
(٦٤)
قصه خرگوش و شير و چاه آب
٤٠ ص
(٦٥)
نفس بدترين دشمن
٤١ ص
(٦٦)
مومن و برحذر از سوراخ مار
٤٢ ص
(٦٧)
گه قدر تغيير يابد
٤٢ ص
(٦٨)
مرده بايد بود پيش حكم حق
٤٣ ص
(٦٩)
توكل رهبراست
٤٣ ص
(٧٠)
«با توكل زانوى اشتر ببند»
٤٣ ص
(٧١)
«رمز الكاسب حبيب الله شنو»
٤٤ ص
(٧٢)
ريشه كسب است از ضعف يقين
٤٤ ص
(٧٣)
شد عيال الله كل آدمى
٤٥ ص
(٧٤)
نيست بر دوش مراد و پير، بار
٤٥ ص
(٧٥)
كاهش نعمت ز كم شكرى بود
٤٥ ص
(٧٦)
قابض الارواح و اعجابش شنو/ بهر جان دادن شتابد آدمى
٤٦ ص
(٧٧)
حاجت ما گه فتد بر قتلگاه!
٤٧ ص
(٧٨)
فربه را زندان جان محكمتر است!
٤٨ ص
(٧٩)
بهر مؤمن اين جهان زندان بود
٤٨ ص
(٨٠)
اى خوش آن مالى كه صرف دين شود
٤٩ ص
(٨١)
از سليمان انتخاب فقر بين
٤٩ ص
(٨٢)
جنيان تبعيد و متوارى شدند
٥٠ ص
(٨٣)
«مشورت ادراك و هشيارى دهد»
٥٠ ص
(٨٤)
مستشاران را«امين» دانستهاند
٥١ ص
(٨٥)
«گفت هر رازى نشايد باز گفت»
٥١ ص
(٨٦)
از ذهب، مذهب، ذهابت دم مزن
٥٢ ص
(٨٧)
فاش گردد راز بين دو نفر
٥٢ ص
(٨٨)
پاسخ سر بسته دادى گه رسول
٥٣ ص
(٨٩)
«گر يكى گامى نهم سوزد مرا»
٥٣ ص
(٩٠)
از تمارض آدمى گردد مريض
٥٤ ص
(٩١)
بهر معراج رسول
٥٤ ص
(٩٢)
چون مگس، پنداشت خود را هست كس
٥٥ ص
(٩٣)
اهل تفسير به آرا دوزخى است
٥٥ ص
(٩٤)
«مصطفى فرمود دنيا ساعتى است»
٥٦ ص
(٩٥)
هر نفس دنياى ما نو مىشود
٥٦ ص
(٩٦)
پشهاى نمرود را در هم شكست
٥٦ ص
(٩٧)
گر خدا خواهد بگيرد عقلها
٥٧ ص
(٩٨)
تيز بين هدهد نبيند دام را!
٥٨ ص
(٩٩)
«چون قضا آيد شود دانش به خواب»
٦١ ص
(١٠٠)
با كسان بودن همه دشوارى است
٦١ ص
(١٠١)
«چاه مظلم گشت ظلم ظالمان»
٦١ ص
(١٠٢)
هر كه چاهى كند در آن اوفتاد
٦٢ ص
(١٠٣)
زيركى مؤمن از نور خداست
٦٢ ص
(١٠٤)
هان جهاد نفس غزو اكبر است
٦٣ ص
(١٠٥)
هست دوزخ نعره زن هل من مزيد؟
٦٤ ص
(١٠٦)
گفت احمد
٦٥ ص
(١٠٧)
دفع كبر از دل نه كار هر كس است
٦٦ ص
(١٠٨)
«شير آن است آن كه خود را بشكند»
٦٦ ص
(١٠٩)
داستان پيك رومى و عمر
٦٧ ص
(١١٠)
كوخ باشد كاخ اسلام نخست
٧٠ ص
(١١١)
«اى برادر چون ببينى قصر او؟»
٧٠ ص
(١١٢)
«لاجرم جوينده يابنده بود»
٧٠ ص
(١١٣)
«زير سايه خفته بين سايه خدا»
٧١ ص
(١١٤)
بر لباسش وصلهها مىزد
٧١ ص
(١١٥)
چون ز حق ترسى ز تو ترسند خلق
٧٢ ص
(١١٦)
«گفت پيغمبر سلام آنگه كلام»
٧٢ ص
(١١٧)
«آن كه خوفش نيست چون گويى مترس»
٧٣ ص
(١١٨)
هست ز اسماء خدا«نعم الرفيق»
٧٣ ص
(١١٩)
داد الفت حق ميان جسم و جان
٧٣ ص
(١٢٠)
گفت احمد
٧٤ ص
(١٢١)
«وا ندارد كارش(خدا) از كار دگر»
٧٤ ص
(١٢٢)
قارى قرآن كليم من بود / هست قارى با نبوت مندرج
٧٤ ص
(١٢٣)
آدمى را آفتى چون شهرت است
٧٥ ص
(١٢٤)
«بود بازرگان و او را طوطيى»/ با سليمان گفت مرغك راز خويش/ بشنو از عطار اينك قصه را
٧٥ ص
(١٢٥)
«يا ربى زو، شصت لبيك از خدا»
٧٧ ص
(١٢٦)
چون تو را مالى رسد بر گير از آن
٧٧ ص
(١٢٧)
«مدتى مىبايدش(مريد) لب دوختن»
٧٨ ص
(١٢٨)
آدمى را لالى از كرى بود
٧٨ ص
(١٢٩)
اشك شويد هر عتاب و هر گناه
٧٩ ص
(١٣٠)
روزى پاكت دهد نور و كمال
٧٩ ص
(١٣١)
متقى مشتاق مرگ و رفتن است
٧٩ ص
(١٣٢)
گفته چون تيرى است جسته از كمان
٧٩ ص
(١٣٣)
اى زبان، خوب و بد اعضا تويى
٨٠ ص
(١٣٤)
شد مقدم خلقت جان بر جسد
٨٠ ص
(١٣٥)
حق بود مقتول خود را خون بها
٨٠ ص
(١٣٦)
«اى حيات عاشقان در مردگى»
٨١ ص
(١٣٧)
هست نيتها اساس حشر و نشر
٨١ ص
(١٣٨)
حق غيور است و غيوران را محب
٨٢ ص
(١٣٩)
«وقت» باشد جلوهاى از غيرتش
٨٣ ص
(١٤٠)
حق بود مشتاق دلهاى حزين
٨٣ ص
(١٤١)
خنده آيد خالق ما را ز ما
٨٣ ص
(١٤٢)
بر گياهان چنگ اندازد غريق
٨٤ ص
(١٤٣)
«كوشش بىهوده به از خفتگى»
٨٤ ص
(١٤٤)
در پناه كوه، الياس آرميد
٨٤ ص
(١٤٥)
مادح خود را خفيف و خوار ساز/«مدح» باشد در حقيقت همچو«قتل»
٨٥ ص
(١٤٦)
بو سعيد و قصه طنبور زن
٨٦ ص
(١٤٧)
صور اسرافيل احياگر شود
٨٨ ص
(١٤٨)
حق براى صالحان چشم است و گوش
٨٩ ص
(١٤٩)
هر كه وقف حق شود حق يار اوست
٨٩ ص
(١٥٠)
«گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم»
٩٠ ص
(١٥١)
«گفت طوبى من رآنى، مصطفى»
٩٠ ص
(١٥٢)
هان! نسيم رحمت حق مىوزد
٩١ ص
(١٥٣)
شاخ طوبى رويد از بيت على(ع)
٩٢ ص
(١٥٤)
روح باشد مصطفى، تن اشترش
٩٢ ص
(١٥٥)
اى حميرا بهر من كن گفت و گو
٩٢ ص
(١٥٦)
نيست ماده نيست نر روح بشر/ ننگرد حق صورت اشخاص را
٩٣ ص
(١٥٧)
«مصطفى گويان ارحنا يا بلال»
٩٣ ص
(١٥٨)
شد نماز صبح، احمد
٩٤ ص
(١٥٩)
استحاله پاك گرداند نجس
٩٥ ص
(١٦٠)
گفت احمد
٩٥ ص
(١٦١)
«غيب را ابرى و آبى ديگر است»
٩٦ ص
(١٦٢)
«تن مپوشانيد از باد بهار»
٩٦ ص
(١٦٣)
آن ستون نالان شد از هجر رسول
٩٦ ص
(١٦٤)
«پنج نوبت مىزنند از بهر دين»
٩٨ ص
(١٦٥)
سنگ در دست نبى
٩٨ ص
(١٦٦)
كينه جو مىنوشد از مقتول خون
٩٩ ص
(١٦٧)
كس نداند قيمت يك لحظه عمر
٩٩ ص
(١٦٨)
دو فرشته هر سحر پندت دهند
٩٩ ص
(١٦٩)
قصه مأمون و اعرابى و آب
١٠٠ ص
(١٧٠)
سامرى منفور خاص و عام شد
١٠٣ ص
(١٧١)
شد عيال الله مخلوقات حق
١٠٣ ص
(١٧٢)
يك جوال از گندم و ديگر ز سنگ!
١٠٣ ص
(١٧٣)
نيست گنجى چون قناعت با دوام
١٠٤ ص
(١٧٤)
گفت احمد
١٠٤ ص
(١٧٥)
مال باشد صاحبش را عيب پوش
١٠٥ ص
(١٧٦)
كى غناى قلب از ثروت بود
١٠٥ ص
(١٧٧)
افتخار مصطفى
١٠٦ ص
(١٧٨)
قصه مرد و درخت و كيد زن
١٠٦ ص
(١٧٩)
چهره احمد
١٠٦ ص
(١٨٠)
خواست احمد
١٠٧ ص
(١٨١)
بهترين است آن كه زن را نيك داشت/ زن شود گستاخ بر مرد كريم/ قصه احنف شنو از قصر شام
١٠٨ ص
(١٨٢)
«چون قضا آيد فرو پوشد بصر»
١٠٩ ص
(١٨٣)
كس به جز بر فطرت سالم نزاد
١٠٩ ص
(١٨٤)
داستان نعل وارونه شنو
١٠٩ ص
(١٨٥)
ناقه صالح ز حق اعجاز بود
١١٠ ص
(١٨٦)
ناقه را كشتند و واجب شد عذاب
١١٠ ص
(١٨٧)
زيرك از چهره شناسد اين و آن
١١١ ص
(١٨٨)
سنگ گردد لعل ليكن ز آفتاب
١١١ ص
(١٨٩)
هست سركه خوب و نيكو نان خورش
١١٢ ص
(١٩٠)
بنگرد مؤمن به نور رب خويش
١١٢ ص
(١٩١)
حب اشيا كور و كر سازد تو را
١١٢ ص
(١٩٢)
مىنگنجد حق مگر در قلب پاك
١١٣ ص
(١٩٣)
«مهر من بر خشم پيشى گرفته است»
١١٤ ص
(١٩٤)
«او ز يك تصديق صديقى شده»
١١٤ ص
(١٩٥)
بشنو از مجنون و بيمارى يار
١١٥ ص
(١٩٦)
هان! بپوشانيد چشمان از حرام
١١٦ ص
(١٩٧)
«رب سلم» هست ذكر مصطفى
١١٦ ص
(١٩٨)
ديدن مؤمن بود از نور حق
١١٦ ص
(١٩٩)
يافت موسى آتشى اما ز وحى!
١١٧ ص
(٢٠٠)
برد عيسى را خدا در آسمان
١١٧ ص
(٢٠١)
خاك خواهى رو سوى تودهى كلان!
١١٧ ص
(٢٠٢)
مردمان هستند بر دين ملوك
١١٨ ص
(٢٠٣)
با زلال نهر جوها شد زلال
١١٨ ص
(٢٠٤)
داستان نحوى از قول عبيد/ قصهاى ديگر ز نحويون شنو
١١٩ ص
(٢٠٥)
آفريدم خلق را بهر شناخت
١٢٠ ص
(٢٠٦)
چون كه كوبى در، به رويت وا شود
١٢١ ص
(٢٠٧)
بر مسلمان هست گل خوردن حرام
١٢٢ ص
(٢٠٨)
نقص انسان است سيرى يا كه جوع
١٢٢ ص
(٢٠٩)
تا سگت باشد گرسنه رام توست
١٢٣ ص
(٢١٠)
بهترين داروست پرهيز از خوراك
١٢٣ ص
(٢١١)
پس قيامت روز عرض اكبر است/ مرتضى فرمود من فايز شدم
١٢٤ ص
(٢١٢)
آن كه بىپير است شيطان پير اوست
١٢٤ ص
(٢١٣)
نيست يكسان مشورت با ديگران
١٢٤ ص
(٢١٤)
«تو تقرب جو به عقل و سر خويش»
١٢٥ ص
(٢١٥)
هست دور از رحمت حق خال كوب
١٢٦ ص
(٢١٦)
شير و تقسيم غنايم را شنو
١٢٦ ص
(٢١٧)
در جماعت هست رحمتهاى حق
١٢٨ ص
(٢١٨)
آن كه گويد«من» ز محرومان شود
١٢٨ ص
(٢١٩)
هست هر لحظه خدا را سه سپاه
١٣٠ ص
(٢٢٠)
انبيا فرزند نور واحدند
١٣١ ص
(٢٢١)
گفت احمد
١٣١ ص
(٢٢٢)
هديه آيينه را بينى مدام!
١٣٢ ص
(٢٢٣)
گشت مرتد كاتبى عصر رسول
١٣٢ ص
(٢٢٤)
حق كند عفو و محب عفو، اوست
١٣٤ ص
(٢٢٥)
زشت رويى كه شكست آيينه را
١٣٤ ص
(٢٢٦)
گفت احمد
١٣٥ ص
(٢٢٧)
ديدن اخوان، نبى
١٣٥ ص
(٢٢٨)
نقش روم و صيقل چين را ببين
١٣٦ ص
(٢٢٩)
مصطفى
١٣٩ ص
(٢٣٠)
بطن ما در منشأ سعد و شقا
١٤٠ ص
(٢٣١)
بينش مؤمن ز نور حق بود
١٤٠ ص
(٢٣٢)
رد تهمت كرد لقمان حكيم
١٤٠ ص
(٢٣٣)
پر اثر باشد دعاى در خفا
١٤١ ص
(٢٣٤)
«گفت پيغمبر كه اصحابى نجوم»
١٤١ ص
(٢٣٥)
شد قوىتر آدمى از كاينات
١٤١ ص
(٢٣٦)
آتشى كه سرد گردد با زكات
١٤٢ ص
(٢٣٧)
«از على آموز اخلاص عمل»/ قصههايى ديگر از اخلاص بين
١٤٣ ص
(٢٣٨)
مصطفى
١٤٤ ص
(٢٣٩)
هست باب علم پيغمبر
١٤٥ ص
(٢٤٠)
گه شود مبعوث، يك تن امتى
١٤٥ ص
(٢٤١)
آن كه شد لله، ايمانش فزود
١٤٦ ص
(٢٤٢)
قدر فهم هر كسى بودش
١٤٦ ص
(٢٤٣)
مهربانى خدا بر خشم او سبقت گرفته است
١٤٧ ص
(٢٤٤)
معصيت گاهى تو را جنت برد!
١٤٧ ص
(٢٤٥)
من چگونه قاتل خود را كشم؟!
١٤٧ ص
(٢٤٦)
هر آنچه بايد محقق گردد، محقق مى شود
١٤٩ ص
(٢٤٧)
بهر دنيا نيست پيكار على(ع)
١٤٩ ص
(٢٤٨)
جاى گنج، احمد
١٥٠ ص
(٢٤٩)
مصطفى
١٥٢ ص
(٢٥٠)
آرزوى مرگ كى دارد يهود
١٥٢ ص
(٢٥١)
هست ملعون هادم بنيان حق
١٥٣ ص
(٢٥٢)
گر چه تنهايى حذر كن از بدان
١٥٥ ص
(٢٥٣)
هست مؤمن بهر مؤمن آينه
١٥٥ ص
(٢٥٤)
خواب عالم ذكر و بيدارى بود
١٥٦ ص
(٢٥٥)
حق جميلش دان و مشتاق جمال
١٥٦ ص
(٢٥٦)
يار بهر يار چون آيينه است
١٥٧ ص
(٢٥٧)
رؤيت ماه و خليفهى مسلمين
١٥٧ ص
(٢٥٨)
«بس دعاها كان زيان است و هلاك
١٥٨ ص
(٢٥٩)
اسم اعظم اهل را بايد نه غير
١٥٨ ص
(٢٦٠)
اهل ايمان مانند نفس واحده هستند
١٥٩ ص
(٢٦١)
هر كه نور حق بر او تابيد، رست
١٦٠ ص
(٢٦٢)
كن حذر از سبزههاى مزبله
١٦٠ ص
(٢٦٣)
در دل مؤمن شود حكمت مقيم
١٦٠ ص
(٢٦٤)
قصه باز سپيد و پير زن
١٦١ ص
(٢٦٥)
هست برتر مصطفى و امتش
١٦٢ ص
(٢٦٦)
گنج پنهان بود حق، او را شناس
١٦٣ ص
(٢٦٧)
قصهها بشنو ز شيخ و وام او
١٦٣ ص
(٢٦٨)
هر سحر باشد نداى دو ملك
١٦٤ ص
(٢٦٩)
صدق ابراهيم و فرزندش شنو
١٦٤ ص
(٢٧٠)
قصه آن كر كه آمد ز آسيا
١٦٥ ص
(٢٧١)
گر حبيبم نيست چشم از بهر چيست؟
١٦٦ ص
(٢٧٢)
«آنچنان بنما به ما آن را كه هست»
١٦٧ ص
(٢٧٣)
دشمن سر سخت انسان نفس اوست
١٦٨ ص
(٢٧٤)
قصه شيرى كه مركب شد به شب!
١٦٨ ص
(٢٧٥)
شد خر مهمان طعام ميهمان!
١٧٠ ص
(٢٧٦)
«چون قضا آيد چه سود است احتياط»
١٧٠ ص
(٢٧٧)
فقر باشد موجب كفر و گناه
١٧١ ص
(٢٧٨)
آنچه گيرد دست بايد پس دهد
١٧١ ص
(٢٧٩)
قصه بو بكر و انفاقش شنو
١٧٢ ص
(٢٨٠)
انتظار خير از مفلس خطاست
١٧٢ ص
(٢٨١)
هست ايذا هر كجا مؤمن رود
١٧٣ ص
(٢٨٢)
چون نباشد صبر از ايمان مگو
١٧٤ ص
(٢٨٣)
«از پى هر درد درمان آفريد»
١٧٥ ص
(٢٨٤)
رفتن جان را ببيند محتضر
١٧٦ ص
(٢٨٥)
مركب او
١٧٧ ص
(٢٨٦)
از«اگر كردن» حذر بايد نمود
١٧٧ ص
(٢٨٧)
بهترين اعطاى حق خلق نكوست
١٧٨ ص
(٢٨٨)
نور حق را پردهها در پردههاست
١٧٩ ص
(٢٨٩)
«آدمى مخفى است در زير زبان»
١٨٠ ص
(٢٩٠)
با يقين بخشش افزون مى شود
١٨٠ ص
(٢٩١)
جز خدا كس ز اوليا آگاه نيست
١٨١ ص
(٢٩٢)
«متحد جانهاى مردان خداست»
١٨١ ص
(٢٩٣)
نقض كننده تصميمهاى ما خداست
١٨١ ص
(٢٩٤)
نور مؤمن آتش جهنم را خاموش مى كند
١٨٢ ص
(٢٩٥)
«اين سخا شاخى است از سرو بهشت»
١٨٢ ص
(٢٩٦)
مخلصان باشند دايم در خطر
١٨٣ ص
(٢٩٧)
گشت محروم آن كه را شرم و حياست
١٨٣ ص
(٢٩٨)
كرد شبلى دوستان را امتحان
١٨٤ ص
(٢٩٩)
«دوست همچون زر، بلا چون آتش است»
١٨٥ ص
(٣٠٠)
عبد عبد عارفان را قصههاست
١٨٥ ص
(٣٠١)
هست اهل صدق آگاه از قلوب
١٨٧ ص
(٣٠٢)
قصها بشنو ز شاكر نعمتان/ تلخى ميوه ز شيرينى نكاست
١٨٨ ص
(٣٠٣)
هست ملعون آن كه نفزايد به عقل/ ناقص الاعضا بيابد لطف حق
١٨٩ ص
(٣٠٤)
مؤمن با نور رب خويش مى بيند
١٩٠ ص
(٣٠٥)
محو گردد نور از خورشيد و ماه
١٩٠ ص
(٣٠٦)
پاى اين شمس و قمر پى مىشود
١٩٠ ص
(٣٠٧)
قصه خشكيدن چاه است و چشم!
١٩١ ص
(٣٠٨)
با دعا شد سنگزاران سبزهزار/ دامن كوهى كه پر شد از درخت
١٩٣ ص
(٣٠٩)
اهل ايمان تشنگان حكمتاند
١٩٤ ص
(٣١٠)
«عاقبت جوينده يابنده بود»
١٩٥ ص
(٣١١)
ساده لوحان و دعاهاشان شنو
١٩٥ ص
(٣١٢)
بين خدا را در عيادت از مريض
١٩٨ ص
(٣١٣)
متقى را حق شود سمع و بصر
١٩٨ ص
(٣١٤)
هست مبغوض خدا حكم طلاق
١٩٨ ص
(٣١٥)
«من نكردم امر تا سودى كنم»
١٩٩ ص
(٣١٦)
«ما زبان را ننگريم و دل را»
٢٠٠ ص
(٣١٧)
«خون شهيدان را ز آب اولىتر است»
٢٠٠ ص
(٣١٨)
قصهها بشنو ز مار و آدمى
٢٠٠ ص
(٣١٩)
براى بهشت رنجها را بايد تحمل كرد
٢٠٣ ص
(٣٢٠)
«سوختهى آتش قرين كوثر است»
٢٠٤ ص
(٣٢١)
رتبت عقل اول و نفس آخرست
٢٠٤ ص
(٣٢٢)
لطف احمد
٢٠٤ ص
(٣٢٣)
«دشمن دانا به از نادان دوست»
٢٠٥ ص
(٣٢٤)
گريهاش
٢٠٥ ص
(٣٢٥)
خرس نادان دوستىاش دشمنى است
٢٠٦ ص
(٣٢٦)
از دو كورى داشت ناله مرد كور
٢٠٩ ص
(٣٢٧)
«هان و هان بگريز از اين آتشكده»/ بنگرد مؤمن به نور رب خويش
٢٠٩ ص
(٣٢٨)
عدهاى گشتند گوساله پرست!
٢١٠ ص
(٣٢٩)
در اصالت مردمان چون معدناند
٢١٠ ص
(٣٣٠)
شادمان گردند مجنونان ز هم!
٢١١ ص
(٣٣١)
با كبوتر بين كلاغى همنشين
٢١١ ص
(٣٣٢)
در دعا خير دو عالم را بخواه
٢١١ ص
(٣٣٣)
نزد بيماران روى يابى مرا
٢١٢ ص
(٣٣٤)
داستان باغبان و آن سه دزد/ قصه گاوان و شير چارهگر(
٢١٣ ص
(٣٣٥)
كن طواف شيخ و ديگر حج مرو!
٢١٥ ص
(٣٣٦)
سر هم باشند رب و آدمى
٢١٦ ص
(٣٣٧)
«چون مرا ديدى خدا را ديدهاى»
٢١٦ ص
(٣٣٨)
قصه همسر گزينان را شنو
٢١٧ ص
(٣٣٩)
گم شده مؤمن همانا حكمت است
٢١٩ ص
(٣٤٠)
قصه مى خوارگان و حرفشان
٢١٩ ص
(٣٤١)
پاره پيهى اى عجب بيند جهان!
٢٢٠ ص
(٣٤٢)
گشت دوزخ سرد بهر مؤمنان
٢٢١ ص
(٣٤٣)
هست شيطان مانع رشد و كمال/ گاه شيطان نادم از مكر خود است!
٢٢١ ص
(٣٤٤)
باش در تعجيل از بهر نماز
٢٢٣ ص
(٣٤٥)
«آفريدم تا ز من سودى كنند»
٢٢٣ ص
(٣٤٦)
هم هدايت هم ضلالت از خداست
٢٢٣ ص
(٣٤٧)
مرد زشت و آينه را قصههاست
٢٢٤ ص
(٣٤٨)
دنبه در صحرا فريب است و تله
٢٢٥ ص
(٣٤٩)
دوستى اشيا آدمى را كور و كر مى كند
٢٢٦ ص
(٣٥٠)
ميوه صدق است اطمينان دل
٢٢٦ ص
(٣٥١)
بين دو عالم يكى جاهل نگر!
٢٢٧ ص
(٣٥٢)
«طاعت عامه گناه خاصگان»
٢٢٧ ص
(٣٥٣)
گر منافق ساخت مسجد توطئه است
٢٢٨ ص
(٣٥٤)
كن حذر از سبزه و گل در دمن
٢٢٩ ص
(٣٥٥)
«بر شما من از شما مشفقترم
٢٢٩ ص
(٣٥٦)
آتش و پروانه تمثيل نبى
٢٢٩ ص
(٣٥٧)
«حكمت قرآن چو ضاله مؤمن است»
٢٣٠ ص
(٣٥٨)
هر كه مؤمن شد كياست زان اوست
٢٣٠ ص
(٣٥٩)
عارف حق شد زبانش نارسا
٢٣١ ص
(٣٦٠)
چار هندو در يكى مسجد شدند/ آن سه تن نسناس را هم قصهاى است
٢٣١ ص
(٣٦١)
عبرت از غير است كار هر سعيد
٢٣٢ ص
(٣٦٢)
روز قيامت آخرين امت نخستين مىشود
٢٣٢ ص
(٣٦٣)
هست گورستان مگر خانه فقير!
٢٣٣ ص
(٣٦٤)
قصه روباه و طبل پر صدا
٢٣٣ ص
(٣٦٥)
داستان پهلوان بى هنر
٢٣٤ ص
(٣٦٦)
لنگهاى از گندم و ديگر ز خاك!
٢٣٤ ص
(٣٦٧)
بهر ادهم سوزن زر آورند!
٢٣٥ ص
(٣٦٨)
قرة العين پيامبر شد نماز
٢٣٦ ص
(٣٦٩)
«در يكى پيهى نهى تو روشنى»
٢٣٦ ص
(٣٧٠)
برطرف سازد نجس را قلتين
٢٣٦ ص
(٣٧١)
بدترين كيفر همان ترك دعاست/ داستان عالم عاصى شنو
٢٣٧ ص
(٣٧٢)
«كى خورد بنده خدا الا حلال»
٢٣٧ ص
(٣٧٣)
بشنو اين شش امتياز مصطفى
٢٣٨ ص
(٣٧٤)
اشترى شد رام يك موش ضعيف
٢٣٨ ص
(٣٧٥)
مالك دينار و لطف ماهيان
٢٣٩ ص
(٣٧٦)
هست امر معتدل خير الامور
٢٤٠ ص
(٣٧٧)
قلب او
٢٤٠ ص
(٣٧٨)
ضاله مؤمن هميشه حكمت است
٢٤١ ص
(٣٧٩)
كرد تصديق مسيح، يحياى پاك
٢٤١ ص
(٣٨٠)
داستان احول و ديدار ماه
٢٤١ ص
(٣٨١)
عهد نو شروان و داروى حيات
٢٤٢ ص
(٣٨٢)
مؤمنان هستند نفس واحده
٢٤٢ ص
(٣٨٣)
كينههاى اوس و خزرج محو شد
٢٤٢ ص
(٣٨٤)
دايگى ماكيان و تخم بط!
٢٤٣ ص
(٣٨٥)
تكيه بر«سه» سنت پيغمبر است
٢٤٥ ص
(٣٨٦)
قصه فرزند فيل و انتقام
٢٤٦ ص
(٣٨٧)
«گفت اطفال مناند اين اوليا»
٢٤٩ ص
(٣٨٨)
حرمت اموال چون خونها بدان
٢٤٩ ص
(٣٨٩)
«آن كه يابد بوى حق را از يمن»
٢٥٠ ص
(٣٩٠)
نزد حق«سين» بلالش«شين» بود/ بنگر اين«الهمد» و آن«الحمد» را
٢٥٠ ص
(٣٩١)
هان دعا كن از دهان غير خود!
٢٥١ ص
(٣٩٢)
پوست را هم بفكنى نشناسمت!
٢٥٢ ص
(٣٩٣)
از كسى كه نيكىاش كردى بترس!
٢٥٣ ص
(٣٩٤)
سوء ظن محتاط و زيرك سازدت
٢٥٣ ص
(٣٩٥)
قصه اهل سبا و كفرشان
٢٥٤ ص
(٣٩٦)
گر تو من باشى بگو من كيستم؟!
٢٥٤ ص
(٣٩٧)
«چون قضا آيد شود تنگ اين جهان»
٢٥٥ ص
(٣٩٨)
در چه افتد آن كه چاهى مىكند
٢٥٦ ص
(٣٩٩)
كن توكل بر حق و روزى بخواه
٢٥٦ ص
(٤٠٠)
نيست چاره با قضاى آسمان
٢٥٦ ص
(٤٠١)
چون قضا آيد خرد عاجز شود
٢٥٦ ص
(٤٠٢)
بخل فرزندان بلاى باغ شد
٢٥٦ ص
(٤٠٣)
«گور عقل آمد، وطن در روستا»
٢٥٧ ص
(٤٠٤)
ساكن متروكهها چون مردههاست
٢٥٨ ص
(٤٠٥)
در سفرها صحت است و منفعت
٢٥٨ ص
(٤٠٦)
با سگ ليلى سخنها داشت قيس
٢٥٩ ص
(٤٠٧)
آزمايندت چو كوزه از صدا
٢٦٠ ص
(٤٠٨)
دور شو از وسوسه هاروتيان
٢٦١ ص
(٤٠٩)
كوه را بز پرتگاه و مهلكه است
٢٦١ ص
(٤١٠)
زاد موسى نقش دشمن شد بر آب
٢٦١ ص
(٤١١)
وحشت فرعون افزون از عصا
٢٦٣ ص
(٤١٢)
آخرين امت نخستين مىشود
٢٦٤ ص
(٤١٣)
ساحران گشتند حق جو حق پرست
٢٦٤ ص
(٤١٤)
هنگام خواب قلب او
٢٦٤ ص
(٤١٥)
فيل و كوران را فراوان قصههاست
٢٦٥ ص
(٤١٦)
بهر خالق شد«اعاده» سهلتر
٢٦٧ ص
(٤١٧)
گشت كنعان دشمن نوح و نجات/ عضو فاسد قطع گردد از بدن
٢٦٧ ص
(٤١٨)
خود گنه باشد رضايت از گناه
٢٦٩ ص
(٤١٩)
ده رضا اندر قضاى كردگار
٢٦٩ ص
(٤٢٠)
قصه سلمانى و موى سپيد
٢٧٠ ص
(٤٢١)
قارى قرآن جليل امت است
٢٧٠ ص
(٤٢٢)
جاى شكوه نيست هنگام وصال
٢٧١ ص
(٤٢٣)
عاقبت قاتل سزاى خويش ديد
٢٧٢ ص
(٤٢٤)
سالم از تلقين به بيمارى فتد
٢٧٣ ص
(٤٢٥)
«در زبان پنهان بود حسن رجال»
٢٧٤ ص
(٤٢٦)
هر كسى از عقل سهمى برده است
٢٧٤ ص
(٤٢٧)
تمارض آدمى را بيمار مى گرداند
٢٧٥ ص
(٤٢٨)
قصه بو الخير اقطع خواندنى است
٢٧٥ ص
(٤٢٩)
كارها بر صاحبش آسان شود
٢٧٩ ص
(٤٣٠)
دل بود لرزان چو پرى در فضا
٢٧٩ ص
(٤٣١)
دل همىجوشد درون ديگ تن!
٢٨٠ ص
(٤٣٢)
بايزيد و قصه تحريم آب
٢٨١ ص
(٤٣٣)
آدمى چون مرد بيدارى رسد
٢٨١ ص
(٤٣٤)
اين جهان رؤيا و خوابى بيش نيست
٢٨١ ص
(٤٣٥)
نيست لغزش گر جلو را بنگرى
٢٨٢ ص
(٤٣٦)
خواب صد سال عزير و مركبش
٢٨٣ ص
(٤٣٧)
خنده بر مرگ پسر بين زين پدر!
٢٨٣ ص
(٤٣٨)
پير هر قومى به مانند نبى است
٢٨٤ ص
(٤٣٩)
هست پيغمبر شفيع عاصيان
٢٨٥ ص
(٤٤٠)
صالحان امتم خود شافعاند
٢٨٥ ص
(٤٤١)
قصه بيناى نابينا ببين
٢٨٦ ص
(٤٤٢)
حكمت خاموشى از لقمان شنو
٢٨٦ ص
(٤٤٣)
بطن در بطن است قرآن كريم
٢٨٧ ص
(٤٤٤)
از دقوقى شرح مبسوطى بخوان
٢٨٨ ص
(٤٤٥)
بهر امت هست پيغمبر پدر
٢٩١ ص
(٤٤٦)
عضو مقطوع بدن را مرده دان
٢٩١ ص
(٤٤٧)
حق شناسد اولياى خاص خود
٢٩٢ ص
(٤٤٨)
كى توانم رب خود را من ستود
٢٩٢ ص
(٤٤٩)
در«تحيات» است مدح انبيا
٢٩٢ ص
(٤٥٠)
عمر خود را در چه پايان بردهاى؟
٢٩٣ ص
(٤٥١)
سجده كردن را بياموز از رسول
٢٩٣ ص
(٤٥٢)
عاقل و جاهل كجا يكسان بود؟
٢٩٤ ص
(٤٥٣)
«حزم چه بود بد گمانى در جهان»
٢٩٥ ص
(٤٥٤)
«حق همىگويد نظرمان بر دل است»
٢٩٥ ص
(٤٥٥)
«دل نظرگاه خدا وان گاه كور!»
٢٩٥ ص
(٤٥٦)
نيست آگه جز خدا بر اوليا
٢٩٥ ص
(٤٥٧)
حب اشيا كور سازد كر كند
٢٩٥ ص
(٤٥٨)
نور چشم مصطفى باشد نماز
٢٩٥ ص
(٤٥٩)
«كژ نهم تا راست گردد اين جهان»
٢٩٦ ص
(٤٦٠)
فاجران افشاگر جرم خودند
٢٩٦ ص
(٤٦١)
«نفس تو هر دم برآرد صد شرار»/ با وضو كن آتش خشمت خموش
٢٩٧ ص
(٤٦٢)
ريگها شد آرد از بهر خليل/ بهر موسى پشم بز گردد حرير
٢٩٧ ص
(٤٦٣)
«مرغ با بيلى عدو را بشكند»
٢٩٩ ص
(٤٦٤)
«دم گاو كشته بر مقتول زن»
٢٩٩ ص
(٤٦٥)
شد خدا بهر رسولش ميزبان
٣٠٠ ص
(٤٦٦)
احمقان را نيست داروى علاج
٣٠٠ ص
(٤٦٧)
دنيا چيزى بيش از يك رؤيا و خواب نيست
٣٠١ ص
(٤٦٨)
«اصلشان بد بود آن اهل سبا»
٣٠١ ص
(٤٦٩)
شاه پيلان و رسول ماه بين
٣٠٢ ص
(٤٧٠)
از بدى حوادث بايد به خدا پناه برد
٣٠٣ ص
(٤٧١)
«ديده و دل هست بين اصبعين»
٣٠٤ ص
(٤٧٢)
«عزم و فسخت هم ز عزم و فسخ اوست»
٣٠٤ ص
(٤٧٣)
«نوح اندر باديه كشتى بساخت»
٣٠٤ ص
(٤٧٤)
«چشمتان را وا گشايد مرگ، نيك»
٣٠٥ ص
(٤٧٥)
مرغ زيرك شد اسير دانهاى
٣٠٥ ص
(٤٧٦)
«ساخت موسى قدس در باب صغير»
٣٠٥ ص
(٤٧٧)
بىطهارت كى نمازت شد نماز
٣٠٦ ص
(٤٧٨)
قصه خواجه شنو با آن غلام
٣٠٦ ص
(٤٧٩)
تاجر ترسو منافع كم برد
٣٠٧ ص
(٤٨٠)
اتقيا باشند پنهان از نظر
٣٠٧ ص
(٤٨١)
سوى حق رو تا شتابد سوى تو
٣٠٨ ص
(٤٨٢)
قصه قحطى آب و پير زن
٣٠٩ ص
(٤٨٣)
نام كودك را نبى
٣١١ ص
(٤٨٤)
مرغكى كفش پيامبر را ربود
٣١١ ص
(٤٨٥)
«گرمتر گردد همى از منع، مرد»
٣١٢ ص
(٤٨٦)
عجز در عصيان تو را پاكى دهد
٣١٢ ص
(٤٨٧)
گفت احمد
٣١٣ ص
(٤٨٨)
آفرين بايد نه نفرين بر خروس!
٣١٣ ص
(٤٨٩)
«عاقل اول بيند آخر را به دل»
٣١٤ ص
(٤٩٠)
صالحان را هست نعمتهاى خاص
٣١٤ ص
(٤٩١)
آدمى را سجدهها جنت شود
٣١٥ ص
(٤٩٢)
ذكر مؤمن مرغ گردد در بهشت
٣١٥ ص
(٤٩٣)
نور مؤمن مىكند خاموش نار
٣١٥ ص
(٤٩٤)
وسوسه با وحى يكسان كى بود
٣١٦ ص
(٤٩٥)
«لا خلابه گوى و مشتاب و مران»
٣١٦ ص
(٤٩٦)
قصه مغبون و امداد از نبى
٣١٦ ص
(٤٩٧)
«هست تعجيلت ز شيطان لعين»
٣١٧ ص
(٤٩٨)
مرگ شد بهر بلال عين طرب
٣١٨ ص
(٤٩٩)
اين جهان باشد رحم، ما چون جنين
٣١٨ ص
(٥٠٠)
زادن دوم كمال آدمى است
٣١٨ ص
(٥٠١)
اوليا را جز خدا نشناخت كس
٣١٩ ص
(٥٠٢)
قصه صدر جهان بين و پسر
٣١٩ ص
(٥٠٣)
«رب سلم» هست ذكر مسلمين
٣٢١ ص
(٥٠٤)
«ديد مريم صورتى بس جان فزا»
٣٢٢ ص
(٥٠٥)
«آفتاب آمد دليل آفتاب»
٣٢٢ ص
(٥٠٦)
شادى از شش باشد و غم از جگر
٣٢٢ ص
(٥٠٧)
بعد از هر سختى آسانى به دنبالش مى باشد
٣٢٣ ص
(٥٠٨)
اى خوشا بر نفس دون چيره شدن
٣٢٣ ص
(٥٠٩)
اهل ايمان اهل ميهن دوستى است
٣٢٣ ص
(٥١٠)
هر كجا يار است آنجا شهر ماست
٣٢٤ ص
(٥١١)
عقل و عاقل را قضا احمق كند
٣٢٤ ص
(٥١٢)
بود رى را ميهمان كش مسجدى!
٣٢٤ ص
(٥١٣)
دين همان اخلاص ورزيدن بود
٣٢٦ ص
(٥١٤)
كافران دنياى دون را عاشقاند
٣٢٦ ص
(٥١٥)
از شجاعت دم مزن قبل از نبرد
٣٢٧ ص
(٥١٦)
يار مشرك بود شيطان در غزا
٣٢٧ ص
(٥١٧)
بدترين دشمن درون آدمى است
٣٢٨ ص
(٥١٨)
سحر باشد در بيان آدمى
٣٢٨ ص
(٥١٩)
اشتر نقاره را طبلك چه باك!
٣٢٩ ص
(٥٢٠)
چون يقين آيد عطا افزون شود
٣٣٢ ص
(٥٢١)
خلق چوپاناند بهر هم دگر
٣٣٢ ص
(٥٢٢)
«عطوفت حضرت حق بر قهر او سابق شده است»
٣٣٣ ص
(٥٢٣)
«زير ظاهر باطنى هم قاهر است»
٣٣٣ ص
(٥٢٤)
«هين تو كار خويش كن اى ارجمند»
٣٣٣ ص
(٥٢٥)
«قلب مؤمن هست بين اصبعين»
٣٣٣ ص
(٥٢٦)
بانگ شيطان گلهبان اشقياست
٣٣٣ ص
(٥٢٧)
هر كه شد از نفس مستغنى، غنى است
٣٣٤ ص
(٥٢٨)
هر كه خوفش بيش امنش بيشتر
٣٣٤ ص
(٥٢٩)
ناقص تصميمهاى ما خداست
٣٣٥ ص
(٥٣٠)
جنت آسان دست نايد رو بكوش
٣٣٥ ص
(٥٣١)
«هان مراداتت همه اشكسته پاست!»
٣٣٥ ص
(٥٣٢)
با غل و زنجير در جنت شدن!
٣٣٥ ص
(٥٣٣)
مؤمن از دشمن نگه دارد حريم
٣٣٦ ص
(٥٣٤)
هست از يك نوع، معراج رسل
٣٣٦ ص
(٥٣٥)
فقر باشد افتخار آن نبى
٣٣٦ ص
(٥٣٦)
عين بيدارى بود خواب رسول
٣٣٧ ص
(٥٣٧)
پيش از آدم شد نبى
٣٣٧ ص
(٥٣٨)
دستتان گيرد پيامبر از سقوط
٣٣٧ ص
(٥٣٩)
از ضعيفاناند جنت رفتگان
٣٣٨ ص
(٥٤٠)
سوء ظن بر خود نشان زيركى است
٣٣٨ ص
(٥٤١)
جنت و اجبار! اين باشد شگفت
٣٣٨ ص
(٥٤٢)
مرگ انسانها بود نقل مكان
٣٣٩ ص
(٥٤٣)
آن كه وقف شود حق با وى است
٣٣٩ ص
(٥٤٤)
«از سليمان گشت پشه داد خواه»
٣٤٠ ص
(٥٤٥)
«ظلم را ظلمت بود اصل و عضد»
٣٤٠ ص
(٥٤٦)
عرش مىلرزد چو گريد يك يتيم
٣٤٠ ص
(٥٤٧)
قول هر دو خصم را بايد شنيد
٣٤١ ص
(٥٤٨)
بندگانى بين كه رشك انبياست
٣٤١ ص
(٥٤٩)
غير هفتاد و دو ملت دينشان
٣٤٢ ص
(٥٥٠)
«عاقبت جوينده يابنده بود»
٣٤٢ ص
(٥٥١)
چون درى كوبى برون آيد سرى
٣٤٢ ص
(٥٥٢)
حق تو را باشد چو باشى بهر حق
٣٤٣ ص
(٥٥٣)
«پس ملايك رب سلم مىزنند»
٣٤٣ ص
(٥٥٤)
رب خود را گر شناسى از خداست
٣٤٣ ص
(٥٥٥)
چون كه وقف حق شوى حق يار توست
٣٤٣ ص
(٥٥٦)
حق براى صالحان چشم است و گوش
٣٤٤ ص
(٥٥٧)
انبيا را بيشتر باشد بلا
٣٤٤ ص
(٥٥٨)
ابتلاى حق كند تطهيرتان
٣٤٥ ص
(٥٥٩)
چون غضب كردى غضب بينى ز حق
٣٤٦ ص
(٥٦٠)
نزد حق از بره كمتر نيستيم
٣٤٧ ص
(٥٦١)
رفتن كناس در بازار عطر
٣٤٧ ص
(٥٦٢)
هر كه نور حق بر او تابيد رست
٣٤٨ ص
(٥٦٣)
«ليك كى باشد خبر همچون عيان»
٣٤٨ ص
(٥٦٤)
چون قضا آيد فرو بندد بصر
٣٤٨ ص
(٥٦٥)
صدق گفتار است در چهر نبى
٣٤٩ ص
(٥٦٦)
بر خطاى است آن كه حق را آزمود
٣٤٩ ص
(٥٦٧)
«امتحان خود را كن آنگه غير را»
٣٤٩ ص
(٥٦٨)
مسجد الاقصى و داود نبى(ع)
٣٥٠ ص
(٥٦٩)
مؤمنان باشند نفس واحده
٣٥١ ص
(٥٧٠)
«قصه عثمان كه بر منبر برفت»
٣٥١ ص
(٥٧١)
بس مسافتهاست در ارض و سما
٣٥٢ ص
(٥٧٢)
انبيا تحت لواى احمدند
٣٥٣ ص
(٥٧٣)
خلقت خاتم
٣٥٤ ص
(٥٧٤)
«من به معنى جد جد افتادهام»
٣٥٤ ص
(٥٧٥)
چون سفينهى نوح باشد عترتم
٣٥٤ ص
(٥٧٦)
يافت احمد
٣٥٥ ص
(٥٧٧)
قصه بلقيس و ارسال تحف
٣٥٥ ص
(٥٧٨)
گفت پيغمبر ز غيبم هديههاست
٣٥٦ ص
(٥٧٩)
بين كرامتهاى شيخ مغربى
٣٥٦ ص
(٥٨٠)
قصه گل خوار با شكر فروش
٣٥٧ ص
(٥٨١)
تير شيطان ديدن نامحرم است
٣٥٨ ص
(٥٨٢)
هست دنيا كشتزار آخرت
٣٥٨ ص
(٥٨٣)
اهل عصيان اين جهان آباد كرد!
٣٥٩ ص
(٥٨٤)
سنگ، زر مىشد به دست آن غلام
٣٥٩ ص
(٥٨٥)
«ملك بر هم زن تو ادهموار زود»
٣٥٩ ص
(٥٨٦)
قصه ناى و بذله گويىاش
٣٦٠ ص
(٥٨٧)
كرد احمد
٣٦٠ ص
(٥٨٨)
«قصه راز حليمه گويمت»
٣٦٠ ص
(٥٨٩)
احمد
٣٦٣ ص
(٥٩٠)
مصطفى
٣٦٣ ص
(٥٩١)
شد هراسان سايل كورى ز سگ
٣٦٤ ص
(٥٩٢)
قلب مؤمن هست تسخير اله
٣٦٤ ص
(٥٩٣)
بر حريصان نيست فرخنده جهان
٣٦٤ ص
(٥٩٤)
ناريان و نوريان از هم جداست
٣٦٥ ص
(٥٩٥)
«خلق ما بر صورت خود كرد حق»
٣٦٥ ص
(٥٩٦)
حمد مخصوص خداوند است و بس
٣٦٦ ص
(٥٩٧)
قصه ديو و سليمانى او!
٣٦٧ ص
(٥٩٨)
مسجد اقصى و تخريبش شنو
٣٦٧ ص
(٥٩٩)
گور كندن از كلاغ آغاز شد
٣٦٨ ص
(٦٠٠)
چون قضا آمد خرد زايل شود
٣٦٨ ص
(٦٠١)
اى خدا بنما به ما عيب گناه
٣٦٩ ص
(٦٠٢)
صنع خواهى يا كه صانع، هوشدار
٣٦٩ ص
(٦٠٣)
«اى خنك آن را كه پيش از مرگ مرد»
٣٦٩ ص
(٦٠٤)
اكثر اهل بهشت اين گونهاند
٣٧٠ ص
(٦٠٥)
هست مأجور آن كه گيرد دست كور
٣٧٠ ص
(٦٠٦)
لطف حق بينى چو گيرى دست كور
٣٧١ ص
(٦٠٧)
عصر احمد
٣٧١ ص
(٦٠٨)
هست خاموشى جواب احمقان
٣٧٢ ص
(٦٠٩)
پاسخ احمق سكوت است و سكوت
٣٧٢ ص
(٦١٠)
«خلق عالم را سه گونه آفريد»
٣٧٢ ص
(٦١١)
ناقه و مجنون خلاف هم روند!
٣٧٣ ص
(٦١٢)
جذبهاى كار عبادتها كند
٣٧٤ ص
(٦١٣)
اين چنين دنيا فريبد آدمى
٣٧٤ ص
(٦١٤)
«از جهان دو بانگ مىآيد به ضد»
٣٧٥ ص
(٦١٥)
آخرت نسبت به دنيا چون هووست!/ اين جهان و آن جهان ضد هم اند
٣٧٦ ص
(٦١٦)
«مرگ تن هديه است بر اصحاب راز»
٣٧٦ ص
(٦١٧)
«بو مسيلم گفت خود من احمدم!»
٣٧٧ ص
(٦١٨)
حق به باطن نى به ظاهر بنگرد
٣٧٧ ص
(٦١٩)
گاه بر لب مدح و در دل كينههاست!
٣٧٧ ص
(٦٢٠)
داستان بايزيد و بو الحسن
٣٧٨ ص
(٦٢١)
«از يمن مىآيدم بوى خدا»
٣٧٨ ص
(٦٢٢)
دل بود منزلگه پروردگار
٣٧٩ ص
(٦٢٣)
مؤمنان بينند با انوار حق
٣٧٩ ص
(٦٢٤)
از مكاره مىشود حاصل بهشت
٣٧٩ ص
(٦٢٥)
قصه جبريل و معراج نبى
٣٧٩ ص
(٦٢٦)
هر كه مخلص شد طبيعت رام اوست/ از سليمان بشنو و انگشترش
٣٨٠ ص
(٦٢٧)
«خود عدوت اوست قندش مىدهى!»
٣٨١ ص
(٦٢٨)
«هر كه او عاقل بود او جان ماست»
٣٨١ ص
(٦٢٩)
عقلها مطبوع يا مسموع دان
٣٨٢ ص
(٦٣٠)
از لياقت شد اسامه حكمران
٣٨٢ ص
(٦٣١)
«لاجرم اغلب بلا بر انبياست»
٣٨٣ ص
(٦٣٢)
«خود ملايك نيز ناهمتا بدند»
٣٨٤ ص
(٦٣٣)
«پير بايد پير بايد پيشوا»
٣٨٤ ص
(٦٣٤)
«كه خبر هرزه بود پيش نظر»
٣٨٥ ص
(٦٣٥)
«بايزيد آمد كه نك يزدان منم»
٣٨٥ ص
(٦٣٦)
«دل ببينيم و به ظاهر ننگريم»
٣٨٥ ص
(٦٣٧)
آدمى را حكم بر ظاهر بود
٣٨٦ ص
(٦٣٨)
آبگيرى بود و سه ماهى در آن
٣٨٦ ص
(٦٣٩)
اهل ايمان را بود حب الوطن
٣٨٧ ص
(٦٤٠)
«در وضو هر عضو را وردى جداست»
٣٨٨ ص
(٦٤١)
بهر استنجا دعايش ديگر است!
٣٨٨ ص
(٦٤٢)
«همچنين حب الوطن باشد درست»
٣٨٩ ص
(٦٤٣)
«چون على تو آه اندر چاه كن»
٣٨٩ ص
(٦٤٤)
«خواب خود در چشم ترسنده كجاست؟»
٣٨٩ ص
(٦٤٥)
پندهاى مرغ و صياد حريص
٣٨٩ ص
(٦٤٦)
«مرگ پيش از مرگ امن است اى فتى»
٣٩٢ ص
(٦٤٧)
هست آبادى پس از تخريبها
٣٩٢ ص
(٦٤٨)
«رحمت او سبق دارد بر غضب»
٣٩٢ ص
(٦٤٩)
مهلت حق ظالمان را حجت است
٣٩٢ ص
(٦٥٠)
هست باب توبه بر مخلوق باز
٣٩٣ ص
(٦٥١)
هست جنت را ز رحمت هشت در
٣٩٣ ص
(٦٥٢)
خصم نشنيد از كليم الله پند
٣٩٣ ص
(٦٥٣)
چار نعمت هست دايم در بهشت
٣٩٣ ص
(٦٥٤)
«كلم الناس» است فرمان خدا
٣٩٥ ص
(٦٥٥)
مژده عكاشه شد باب نجات
٣٩٥ ص
(٦٥٦)
مصطفى(ع) را رحلت آمد در ربيع
٣٩٦ ص
(٦٥٧)
در دعا گفتى
٣٩٦ ص
(٦٥٨)
بود با مژدهى صفر مژدهى بهشت
٣٩٦ ص
(٦٥٩)
«گفت عكاشه ببرد از مژده بر»
٣٩٧ ص
(٦٦٠)
«غافلى هم حكمت است و نعمت است»
٣٩٧ ص
(٦٦١)
آن كه با حق بود حق با او بود
٣٩٨ ص
(٦٦٢)
قصه كمپير با باز سپيد
٣٩٨ ص
(٦٦٣)
قصه طفلى كه شد بر ناودان
٣٩٨ ص
(٦٦٤)
نور مؤمن مىكند آتش خموش
٣٩٩ ص
(٦٦٥)
دوزخ از مؤمن به حق گيرد پناه
٣٩٩ ص
(٦٦٦)
اى خوش آن مؤمن كه نفسش رام شد
٤٠٠ ص
(٦٦٧)
كبريايى بشر شرك آورد
٤٠٠ ص
(٦٦٨)
داستان مالك و دهرى شنو
٤٠١ ص
(٦٦٩)
حق بود اهل توكل را پناه
٤٠١ ص
(٦٧٠)
جلب خشنودى حق هم از حق است
٤٠٢ ص
(٦٧١)
در شفاعت مصطفى
٤٠٢ ص
(٦٧٢)
بود احمد
٤٠٣ ص
(٦٧٣)
مىشود حق خون بهاى بندهاش!
٤٠٤ ص
(٦٧٤)
از خليل حق توكل ياد گير
٤٠٤ ص
(٦٧٥)
بهر عقبى كشتزار است اين جهان
٤٠٤ ص
(٦٧٦)
اهل دوزخ كاه اين خرمن بود
٤٠٥ ص
(٦٧٧)
گفت حق من گنج پنهان بودهام
٤٠٥ ص
(٦٧٨)
خواب انسان جلوهاى از مرگ اوست
٤٠٥ ص
(٦٧٩)
نور حق دلها ز دنيا بگسلد
٤٠٦ ص
(٦٨٠)
راز و سر هر پدر فرزند اوست
٤٠٦ ص
(٦٨١)
بىنياز آن كس بود كاو بىهواس
٤٠٧ ص
(٦٨٢)
بىغم آن كس شد كه غم دين گزيد
٤٠٧ ص
(٦٨٣)
در نكاح زن مجو مال و جمال
٤٠٧ ص
(٦٨٤)
دل چو نور حق بيابد رسته است
٤٠٨ ص
(٦٨٥)
گفت پيغمبر كه دنيا ساحر است
٤٠٨ ص
(٦٨٦)
«رحمت او سابق است از قهر او»
٤٠٨ ص
(٦٨٧)
اين جهان باشد هو وى آن جهان
٤٠٨ ص
(٦٨٨)
قحط سالى بين و شادى غلام!
٤٠٩ ص
(٦٨٩)
مؤمنان عضوى ز اعضاى هم اند
٤٠٩ ص
(٦٩٠)
شد زمين از نقره جنت از طلا
٤١٠ ص
(٦٩١)
از عزير و خواب صد سالهاش شنو
٤١٠ ص
(٦٩٢)
«جمع كن خود را جماعت رحمت است»
٤١١ ص
(٦٩٣)
«پس جواب احمقان آمد سكوت»
٤١١ ص
(٦٩٤)
داشت استغفار هر روزه نبى
٤١١ ص
(٦٩٥)
آنچه بايد شد شود، جف القلم
٤١٢ ص
(٦٩٦)
اى خوش آن كاو نفس خود را رام كرد
٤١٢ ص
(٦٩٧)
نيست عقل فلسفى مشكلگشا
٤١٢ ص
(٦٩٨)
«كه منم كشتى در اين درياى كل»
٤١٣ ص
(٦٩٩)
هست آخر بين به دور از مهلكه
٤١٣ ص
(٧٠٠)
اهل ايمان را بود حب الوطن
٤١٤ ص
(٧٠١)
مؤمنان بينند با نور خدا
٤١٤ ص
(٧٠٢)
گشت دريا خون براى قبطيان
٤١٤ ص
(٧٠٣)
انس با قرآن بهشتت مىبرد
٤١٥ ص
(٧٠٤)
گور بابى شد ز دوزخ يا بهشت
٤١٦ ص
(٧٠٥)
خواهم اشيا را كما هى بنگرم
٤١٦ ص
(٧٠٦)
گنج پنهان بودم و ظاهر شدم
٤١٦ ص
(٧٠٧)
گفت احمد
٤١٦ ص
(٧٠٨)
هست اين دنيا چو خواب خفتگان
٤١٧ ص
(٧٠٩)
مىشود بيدار چون ميرد كسى!
٤١٧ ص
(٧١٠)
«بحث كم جوييد در ذات خدا»
٤١٧ ص
(٧١١)
«صد هزاران پرده آمد تا اله»
٤١٨ ص
(٧١٢)
يا رب از تو هم ثناى تو سزد
٤١٩ ص
(٧١٣)
«رفت ذو القرنين سوى كوى قاف»
٤١٩ ص
(٧١٤)
«موركى بر كاغذى ديد او قلم»
٤٢٠ ص
(٧١٥)
لطف حق بر قهر او سبقت گرفت
٤٢٠ ص
(٧١٦)
خواست احمد
٤٢١ ص
(٧١٧)
امت احمد
٤٢٢ ص
(٧١٨)
بيش از اين گر من پرم سوزد پرم
٤٢٢ ص
(٧١٩)
ميزبان خويش را حرمت بدار
٤٢٣ ص
(٧٢٠)
كرد نقض عهد با احمد
٤٢٤ ص
(٧٢١)
راز مرغان نيك بشنو از خليل(ع)
٤٢٥ ص
(٧٢٢)
باشد از شيطان شتاب آدمى
٤٢٦ ص
(٧٢٣)
«لاجرم كافر خورد در هفت بطن»
٤٢٦ ص
(٧٢٤)
ميهمانان بين خود قسمت كنيد
٤٢٩ ص
(٧٢٥)
«كه رعيت دين شه دارند و بس»
٤٣٠ ص
(٧٢٦)
آنچه را چشمان نديده آن دهند
٤٣٠ ص
(٧٢٧)
پوشش جنت ز كره و سختى است
٤٣٠ ص
(٧٢٨)
رحمت حق برده سبقت بر غضب
٤٣٠ ص
(٧٢٩)
گفت پيغمبر ارحنا يا بلال
٤٣٠ ص
(٧٣٠)
اهل ايماناند جاسوس قلوب
٤٣١ ص
(٧٣١)
كن دعا تا حفظ گردد نسل تو
٤٣١ ص
(٧٣٢)
گشت تسليم نبى
٤٣٢ ص
(٧٣٣)
جوع، خاصان را طعام ايزدى است
٤٣٢ ص
(٧٣٤)
از ملائك دان«قلم» هم«لوح» را
٤٣٣ ص
(٧٣٥)
قصه صوفى شنو با جبهاش
٤٣٣ ص
(٧٣٦)
بعد عسرتها گشايش مىرسد
٤٣٣ ص
(٧٣٧)
قصه دجال و آب و آتشش
٤٣٣ ص
(٧٣٨)
«ذره عقلت به از صوم و نماز»
٤٣٤ ص
(٧٣٩)
عقلها يكسان نباشد خلق را
٤٣٦ ص
(٧٤٠)
رو خدا را از شكسته دل بجوى
٤٣٦ ص
(٧٤١)
چشم زخم آرد شتر را سوى ديگ!
٤٣٦ ص
(٧٤٢)
«رحمتش بر نقمتش غالب شود»
٤٣٧ ص
(٧٤٣)
«حرص و شهوت مار و منصب اژدهاست»
٤٣٧ ص
(٧٤٤)
«دو رياست جو نگنجد در جهان»
٤٣٨ ص
(٧٤٥)
«هست الوهيت رداى ذو الجلال»
٤٣٨ ص
(٧٤٦)
«پر خود مىكند طاووسى به دشت»
٤٣٨ ص
(٧٤٧)
«هين مكن خود را خصى رهبان مشو»
٤٣٩ ص
(٧٤٨)
حق جزاى روزه مؤمن شود
٤٣٩ ص
(٧٤٩)
هست با عشق مجازى ننگها
٤٤٠ ص
(٧٥٠)
آخرت حسرتگه انسان بود
٤٤٠ ص
(٧٥١)
«عجب آرد معجبان را صد بلا»
٤٤٠ ص
(٧٥٢)
نفس من دشمنترين دشمنان
٤٤١ ص
(٧٥٣)
گفت احمد
٤٤١ ص
(٧٥٤)
«قطره مىباريد و بالا ابرنى»
٤٤١ ص
(٧٥٥)
انتخاب فقر فخر است و غنا
٤٤١ ص
(٧٥٦)
پير در هر قوم باشد چون نبى
٤٤١ ص
(٧٥٧)
در معيت بين تو محبوب و محب
٤٤٢ ص
(٧٥٨)
كن حذر ز اموات يعنى اغنيا!
٤٤٢ ص
(٧٥٩)
چون غنى محتاج شد رحمش كنيد
٤٤٣ ص
(٧٦٠)
همدمى با غير خود باشد عذاب
٤٤٣ ص
(٧٦١)
ريشه در افكار دارد تسميه
٤٤٤ ص
(٧٦٢)
هست دلها منظر پروردگار
٤٤٦ ص
(٧٦٣)
«ما زبان را ننگريم و قال را»
٤٤٦ ص
(٧٦٤)
«زير پاى مادران باشد جنان»
٤٤٦ ص
(٧٦٥)
بود و خواهد شد غريب اسلام ناب
٤٤٦ ص
(٧٦٦)
از عزيز مصر و خواب او شنو
٤٤٧ ص
(٧٦٧)
دامها بنهاد ابليس از زنان
٤٤٧ ص
(٧٦٨)
ياور ابليس در اغوا«زن» است/ بىوفايىهاى زن را قصههاست
٤٤٨ ص
(٧٦٩)
اين جهان جادوگر است و پر فريب
٤٥٤ ص
(٧٧٠)
شد قرين دايم انسان«عمل»
٤٥٤ ص
(٧٧١)
هست مال و همسران تا پاى گور
٤٥٤ ص
(٧٧٢)
هست احسان تو جهد در معاش
٤٥٥ ص
(٧٧٣)
گر زليخا بست در، حق باز كرد
٤٥٥ ص
(٧٧٤)
هان مشو غافل از آنجا كامدى
٤٥٦ ص
(٧٧٥)
رستى ار شد حب و بغضت بهر حق
٤٥٦ ص
(٧٧٦)
عاشق صادق بود جانش به كف
٤٥٦ ص
(٧٧٧)
«عاقبت جوينده يابنده بود»
٤٥٧ ص
(٧٧٨)
مستعد حق ره حق مىرود
٤٥٧ ص
(٧٧٩)
آدمى محفوظ گردد با نكاح
٤٥٧ ص
(٧٨٠)
از زكات اين باغ پر محصول بود
٤٥٨ ص
(٧٨١)
هم بدو هم نيك را حق آفريد
٤٥٩ ص
(٧٨٢)
بر غضب رحم خدا پيشى گرفت
٤٦٠ ص
(٧٨٣)
«سبق رحمت بر غضب هست اى فتى»
٤٦١ ص
(٧٨٤)
جوىها از چشمهها گيرد مدد
٤٦١ ص
(٧٨٥)
در رعيت خلق و خوى شه نگر
٤٦١ ص
(٧٨٦)
اشك تقوا پيشگان باشد عزيز
٤٦١ ص
(٧٨٧)
قوم يونس رست چون توبه نمود
٤٦٢ ص
(٧٨٨)
شد برابر اشك با خون شهيد
٤٦٣ ص
(٧٨٩)
چار چشمه از سوى حق جارى است
٤٦٣ ص
(٧٩٠)
«سبق رحمت گشت غالب بر غضب»
٤٦٣ ص
(٧٩١)
«من چو كلكم در ميان اصبعين»
٤٦٣ ص
(٧٩٢)
«بهر هر دردى دوايى در خور است»
٤٦٤ ص
(٧٩٣)
«چون قضا آيد طبيب ابله شود»
٤٦٤ ص
(٧٩٤)
گر طعام الله خواهى روزه گير
٤٦٤ ص
(٧٩٥)
مرگ، وصل دوستان را چون پل است
٤٦٤ ص
(٧٩٦)
آن چنان بنما به ما اشيا كه هست
٤٦٥ ص
(٧٩٧)
توشه كم، حسرت ميت فزود
٤٦٥ ص
(٧٩٨)
گر به حق اميد دارى رستهاى
٤٦٥ ص
(٧٩٩)
مرگ همچون خواب آيد سوى ما
٤٦٦ ص
(٨٠٠)
نيست حق را باكى از عفو گناه
٤٦٦ ص
(٨٠١)
گشت پيهى عضو عالم بين ما!
٤٦٧ ص
(٨٠٢)
غفلت از آغاز خود، آرد غرور/ از اياز آموز حفظ حد خويش/ قصه عبد العزيز و گريهاش
٤٦٧ ص
(٨٠٣)
هست سر آدمى فرزند او
٤٦٩ ص
(٨٠٤)
«مال چون مار است و اين جاده اژدها»
٤٦٩ ص
(٨٠٥)
سنت بد حاصل بد آورد
٤٦٩ ص
(٨٠٦)
هر سحر بيدارمان خواهد ملك
٤٦٩ ص
(٨٠٧)
افضل اعمال جذبه حق بود
٤٧٠ ص
(٨٠٨)
«هر كه رنجى ديد گنجى شد پديد»
٤٧١ ص
(٨٠٩)
چون در حق را زنى يابى مراد
٤٧١ ص
(٨١٠)
اهل ايمان جمله نفس واحدند
٤٧١ ص
(٨١١)
«هر كه خود بشناخت يزدان را شناخت»
٤٧١ ص
(٨١٢)
شد ز تقدير الهى عقل مات
٤٧٢ ص
(٨١٣)
داستانها بشنو از توبهى نصوح
٤٧٢ ص
(٨١٤)
هست تائب همچو ناكرده گناه
٤٧٤ ص
(٨١٥)
قصه شير گر و درمان او
٤٧٤ ص
(٨١٦)
عقل قطب توست گرد آن بگرد
٤٧٦ ص
(٨١٧)
هست واجب، جستن رزق حلال
٤٧٦ ص
(٨١٨)
كسب ما باشد كليد رزقها
٤٧٧ ص
(٨١٩)
حق چو رزاق است جز او را مخوان/«رزق آيد پيش هر كه صبر جست»
٤٧٧ ص
(٨٢٠)
گنج بىپايان قناعت را بدان
٤٧٨ ص
(٨٢١)
تا طمع باشد بود احساس فقر
٤٧٨ ص
(٨٢٢)
تو به رزق و رزق بر تو شايق است
٤٧٨ ص
(٨٢٣)
رزق تعقيبت كند هر جا روى/ قصه حلوا و آن صوفى شنو
٤٧٩ ص
(٨٢٤)
دل به نور حق ز دنيا سرد شد
٤٨١ ص
(٨٢٥)
«اى خنك آن كس كه عقلش نر بود»
٤٨١ ص
(٨٢٦)
داستان خر برفت و خر برفت
٤٨١ ص
(٨٢٧)
واى اگر گيرند روبه را شتر!
٤٨٢ ص
(٨٢٨)
«مكر شيطان است تعجيل و شتاب»
٤٨٣ ص
(٨٢٩)
گفت احمد
٤٨٣ ص
(٨٣٠)
«گشت هفتاد و دو ملت اهل دين»
٤٨٣ ص
(٨٣١)
جز براى حق پرستيدن خطاست
٤٨٣ ص
(٨٣٢)
«بهر عشق او را خدا لولاك گفت»
٤٨٤ ص
(٨٣٣)
با دعاى مصطفى
٤٨٥ ص
(٨٣٤)
گفت احمد
٤٨٦ ص
(٨٣٥)
«جوع خود سلطان داروهاست هين»
٤٨٦ ص
(٨٣٦)
دوست كى از جوع نالد وز نياز
٤٨٦ ص
(٨٣٧)
«جوع، رزق جان خاصان خداست»
٤٨٧ ص
(٨٣٨)
«رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است»
٤٨٧ ص
(٨٣٩)
بشنو اين قصه ز گاوى پر خوراك
٤٨٧ ص
(٨٤٠)
آن يكى با شمع مىجست آدمى!
٤٨٧ ص
(٨٤١)
«صد عطارد را قضا ابله كند»
٤٨٨ ص
(٨٤٢)
عارف حق را زبان كند است و لال
٤٨٨ ص
(٨٤٣)
قصه آن مغ كه ظلمت را گزيد
٤٨٩ ص
(٨٤٤)
ان شاء الله ذكر و ورد مؤمن است
٤٨٩ ص
(٨٤٥)
آنچه را حق خواست آن خواهد شدن
٤٩٠ ص
(٨٤٦)
هم ملك هم ديو مشتاق تواند!
٤٩٠ ص
(٨٤٧)
هست از گبران بتر، اهل قدر
٤٩٠ ص
(٨٤٨)
قصه آن دزد و توجيهات او
٤٩١ ص
(٨٤٩)
عبد صالح را مشيت از خداست
٤٩٢ ص
(٨٥٠)
«كژ روى، جف القلم، كژ آيدت»
٤٩٢ ص
(٨٥١)
از تصدق ذرهاى كوهى شود
٤٩٢ ص
(٨٥٢)
«آن وفا را هم وفا، جف القلم»
٤٩٢ ص
(٨٥٣)
جاهلى شد معترض بر رب خويش
٤٩٣ ص
(٨٥٤)
«زان كه مىبافى همه روزه بپوش»/ كى توان از خارها انگور چيد
٤٩٣ ص
(٨٥٥)
فعل توست اين غصهها، جف القلم
٤٩٤ ص
(٨٥٦)
علم و تعليم است نقش بر حجر
٤٩٤ ص
(٨٥٧)
ملت اسلام هفتاد و دو شد
٤٩٥ ص
(٨٥٨)
شيطنت را عقل دانستن خطاست
٤٩٥ ص
(٨٥٩)
حاضران جذب پيامبر
٤٩٦ ص
(٨٦٠)
بهر مجنون هست ليلى بهترين
٤٩٦ ص
(٨٦١)
آن كه شد غرق هوس وعظش چه سود؟
٤٩٨ ص
(٨٦٢)
«اى خنك آن را كه ذات خود شناخت»
٤٩٨ ص
(٨٦٣)
قصه گبر و مسلمانى شنو
٤٩٨ ص
(٨٦٤)
«يك مؤذن داشت بس آواز بد»
٤٩٨ ص
(٨٦٥)
«گفت آوه زان خر فحل فريد»
٥٠٠ ص
(٨٦٦)
اين چنين نعمت نديده هيچ چشم
٥٠١ ص
(٨٦٧)
مرد ايمان اهل انس و الفت است
٥٠١ ص
(٨٦٨)
از خليفه بشنو و خمهاى مى
٥٠٢ ص
(٨٦٩)
با مى محبوب واصل شد حبيب
٥٠٤ ص
(٨٧٠)
احمد
٥٠٥ ص
(٨٧١)
«عفو كن تا عفو يابى در جزا»
٥٠٥ ص
(٨٧٢)
الكريم ابن الكريم
٥٠٦ ص
(٨٧٣)
آفريدن بشر
٥٠٦ ص
(٨٧٤)
نفس رام كردن
٥٠٦ ص
(٨٧٥)
قصه خضرويه
٥٠٧ ص
(٨٧٦)
جهاد اكبر و جهاد اصغر
٥٠٧ ص
(٨٧٧)
قصه ريختن سكهها در آب
٥٠٧ ص
(٨٧٨)
بين از قياس آن كنيز
٥٠٩ ص
(٨٧٩)
كى شنيدن بود مانند
٥١٣ ص
(٨٨٠)
فاصله بين حق و باطل
٥١٣ ص
(٨٨١)
شجاعت و قتال
٥١٣ ص
(٨٨٢)
دنيا همچو خواب
٥١٤ ص
(٨٨٣)
پاكى شوهر
٥١٤ ص
(٨٨٤)
بهر جنت رنجها بايد كشيد
٥١٤ ص
(٨٨٥)
قصه محمود جام و اياز
٥١٥ ص
(٨٨٦)
عفوهاى عالم ذرهاى
٥١٦ ص
(٨٨٧)
آن كه رست از نار از كوثر شكفت
٥١٦ ص
(٨٨٨)
علت خلقت الخلق
٥١٧ ص
(٨٨٩)
رغبت شغل
٥١٩ ص
(٨٩٠)
يكى همچون هزار
٥١٩ ص
(٨٩١)
خصم حق
٥٢٠ ص
(٨٩٢)
قلب مومن
٥٢٠ ص
(٨٩٣)
جنگ او بهر خداست
٥٢١ ص
(٨٩٤)
قصه مرغ و واعظ و سايل
٥٢١ ص
(٨٩٥)
دين رب روز حشر
٥٢١ ص
(٨٩٦)
باشد از آل نبى هر متقى
٥٢٢ ص
(٨٩٧)
همه از دوزخ مىگذرند
٥٢٣ ص
(٨٩٨)
دنيا؛ گنده پير
٥٢٣ ص
(٨٩٩)
قصه ثوبان و شلاق
٥٢٤ ص
(٩٠٠)
استفتوا القلوب
٥٢٤ ص
(٩٠١)
قصه گنجشك و دام
٥٢٥ ص
(٩٠٢)
قصه دزد قوچ
٥٢٦ ص
(٩٠٣)
تارك دنيا
٥٢٨ ص
(٩٠٤)
امر معروف و ز منكر احتراز
٥٢٨ ص
(٩٠٥)
بهترين براى مردم
٥٢٩ ص
(٩٠٦)
امت مرحوم
٥٢٩ ص
(٩٠٧)
تنهايى به از ياران بد
٥٢٩ ص
(٩٠٨)
مرده جو
٥٣٠ ص
(٩٠٩)
نبى السيف
٥٣٠ ص
(٩١٠)
چون نباشد قوتى پرهيز به
٥٣٠ ص
(٩١١)
گرگ امت
٥٣١ ص
(٩١٢)
ترك كننده جماعت
٥٣٢ ص
(٩١٣)
معجزه هر نبى
٥٣٢ ص
(٩١٤)
خامى عشق
٥٣٢ ص
(٩١٥)
جوينده يابنده بود
٥٣٣ ص
(٩١٦)
عقل هر عطار كاگه شد
٥٣٤ ص
(٩١٧)
مومنان نفس واحده هستند
٥٣٥ ص
(٩١٨)
نابينا و بيت مصطفى
٥٣٥ ص
(٩١٩)
رسول رشكناك
٥٣٦ ص
(٩٢٠)
ز منع؛ ميل افزونتر
٥٣٦ ص
(٩٢١)
چون بغرد بحر غرهاش كف شود
٥٣٦ ص
(٩٢٢)
بى بىكمال نردبان نايى به بام
٥٣٦ ص
(٩٢٣)
متقى مىزيد
٥٣٧ ص
(٩٢٤)
فهم آيد نه به عقل
٥٣٧ ص
(٩٢٥)
زاده ثانى است
٥٣٨ ص
(٩٢٦)
قيامت شد قرين
٥٣٨ ص
(٩٢٧)
رسول خوش پيام
٥٣٨ ص
(٩٢٨)
سحورى بر درى
٥٣٨ ص
(٩٢٩)
نعمتهاى خاص
٥٣٩ ص
(٩٣٠)
احد گفتى بلال
٥٣٩ ص
(٩٣١)
تكريم بلال
٥٤٠ ص
(٩٣٢)
بسته شدن باب توبه
٥٤٠ ص
(٩٣٣)
مخلصان سرچشمه حكمتند
٥٤١ ص
(٩٣٤)
آدمى بيند به پيهى عالمى
٥٤١ ص
(٩٣٥)
استماع از حق است
٥٤١ ص
(٩٣٦)
آرامش با نماز
٥٤٢ ص
(٩٣٧)
هر كه قربش بيش
٥٤٢ ص
(٩٣٨)
قصه ضعف هلال
٥٤٢ ص
(٩٣٩)
مىبينند با نور خدا
٥٤٤ ص
(٩٤٠)
اصحابى نجوم
٥٤٤ ص
(٩٤١)
انبيا و طى ارض و سما
٥٤٤ ص
(٩٤٢)
خلقت آدم
٥٤٥ ص
(٩٤٣)
پير و هوسهاى جوان
٥٤٥ ص
(٩٤٤)
قدر فهم مستمع
٥٤٦ ص
(٩٤٥)
جليس الله
٥٤٧ ص
(٩٤٦)
وسوسه پرواز
٥٤٧ ص
(٩٤٧)
عيان دوزخ و جنت
٥٤٨ ص
(٩٤٨)
قصه محمود و هندو پسر
٥٤٨ ص
(٩٤٩)
ضرر دوست نادان
٥٤٩ ص
(٩٥٠)
حسرت ميت
٥٤٩ ص
(٩٥١)
كالغرانيق العلى
٥٤٩ ص
(٩٥٢)
آنچه نپسندى به خود
٥٥٠ ص
(٩٥٣)
چاهكن در چاه
٥٥١ ص
(٩٥٤)
اصحابم مانند نجومند
٥٥١ ص
(٩٥٥)
الولد سر ابيه
٥٥١ ص
(٩٥٦)
ياور احمد
٥٥١ ص
(٩٥٧)
جمله دنيا را پر پشه بها
٥٥٢ ص
(٩٥٨)
مستمع گوينده را شايق كند
٥٥٢ ص
(٩٥٩)
لولاك در شان نبى
٥٥٢ ص
(٩٦٠)
خياط دزد
٥٥٣ ص
(٩٦١)
حاضر جوابى زن
٥٥٣ ص
(٩٦٢)
خشنتر از طلاق
٥٥٤ ص
(٩٦٣)
پير كشيش
٥٥٤ ص
(٩٦٤)
لطف حق و نزديكى دورها
٥٥٥ ص
(٩٦٥)
معاف زن از جهاد
٥٥٥ ص
(٩٦٦)
زنان عارف
٥٥٥ ص
(٩٦٧)
علمهاى نادره
٥٥٦ ص
(٩٦٨)
اولين مخلوق عقل است
٥٥٦ ص
(٩٦٩)
ابيت عند ربى
٥٥٦ ص
(٩٧٠)
از رياضت شير
٥٥٦ ص
(٩٧١)
شب چو لاشه مىفتد
٥٥٧ ص
(٩٧٢)
تسليم خير المرسلين
٥٥٨ ص
(٩٧٣)
خلعت لولاك
٥٥٨ ص
(٩٧٤)
زيركى مومن
٥٥٨ ص
(٩٧٥)
جان ما چون مهرهاى
٥٥٨ ص
(٩٧٦)
مراد حق تجلى
٥٥٩ ص
(٩٧٧)
دو قلهاى نيستى
٥٥٩ ص
(٩٧٨)
هود ياران راز طوفان
٥٥٩ ص
(٩٧٩)
عترت احمد
٥٥٩ ص
(٩٨٠)
ز درياى نبى
٥٥٩ ص
(٩٨١)
مخلصان از هر دو عالم
٥٦٠ ص
(٩٨٢)
طاعت مايه گيرد از گنه
٥٦٠ ص
(٩٨٣)
بشر عجولتر از شيطان
٥٦٠ ص
(٩٨٤)
آمرزش در سحرگاهان
٥٦١ ص
(٩٨٥)
چشمانى پر آب
٥٦١ ص
(٩٨٦)
اصحاب جنت
٥٦٢ ص
(٩٨٧)
قصه حلوا و سه رفيق
٥٦٢ ص
(٩٨٨)
مهمان نوازى باديه نشينان
٥٦٢ ص
(٩٨٩)
قسام فى النار از خبر
٥٦٣ ص
(٩٩٠)
هيچ كافر را به خوارى منگريد
٥٦٣ ص
(٩٩١)
قصه شتر گاو و قوچ
٥٦٤ ص
(٩٩٢)
تواضع با اكابر
٥٦٥ ص
(٩٩٣)
خلق نيكو
٥٦٥ ص
(٩٩٤)
شنيدن كى بود مانند ديدن
٥٦٦ ص
(٩٩٥)
دل نيارامد به گفتار دروغ
٥٦٦ ص
(٩٩٦)
دفع بلا با صدقه
٥٦٦ ص
(٩٩٧)
فريضه علم بر هر مرد و زن
٥٦٧ ص
(٩٩٨)
رهبانيت در دين ما نيست
٥٦٧ ص
(٩٩٩)
موش و غوك
٥٦٧ ص
(١٠٠٠)
رحمتهاى حق در جماعت است
٥٦٧ ص
(١٠٠١)
اصحابى نجوم
٥٦٨ ص
(١٠٠٢)
زر غبا
٥٦٨ ص
(١٠٠٣)
ديدار دوست
٥٦٨ ص
(١٠٠٤)
زكات و يارى ضعيف
٥٦٩ ص
(١٠٠٥)
صالحان و نعمتهاى خاص
٥٦٩ ص
(١٠٠٦)
خرد در مانده شد
٥٦٩ ص
(١٠٠٧)
سعد و نحس
٥٦٩ ص
(١٠٠٨)
سر الناس معادن
٥٧٠ ص
(١٠٠٩)
بو كردن مجنون
٥٧٠ ص
(١٠١٠)
بوى از يمن
٥٧١ ص
(١٠١١)
سوزد پرم
٥٧١ ص
(١٠١٢)
كور كر سازد محبت
٥٧١ ص
(١٠١٣)
حق درون را؛ نه برون را بنگرد
٥٧١ ص
(١٠١٤)
گفت حق؛ لولاك؛ در شان نبى
٥٧١ ص
(١٠١٥)
قصه گاو آبى
٥٧٢ ص
(١٠١٦)
نور حق
٥٧٢ ص
(١٠١٧)
خضراى دمن
٥٧٣ ص
(١٠١٨)
شاخ جنت
٥٧٣ ص
(١٠١٩)
الجار ثم الدار
٥٧٣ ص
(١٠٢٠)
قصه مصرى و طلا
٥٧٣ ص
(١٠٢١)
موسى بعد طور
٥٧٤ ص
(١٠٢٢)
در دل مومن بگنجيديم
٥٧٥ ص
(١٠٢٣)
«وصف آدم مظهر آيات اوست»
٥٧٥ ص
(١٠٢٤)
قصه شير و خرگوش
٥٧٥ ص
(١٠٢٥)
آينه مشكن خود را علاج كن
٥٧٥ ص
(١٠٢٦)
ما رميت اذ رميت
٥٧٦ ص
(١٠٢٧)
شاكر مردم شاكر خداست
٥٧٦ ص
(١٠٢٨)
ترك شكر خلق
٥٧٦ ص
(١٠٢٩)
شكر از مخلوق
٥٧٦ ص
(١٠٣٠)
نفرى همچون هزار
٥٧٧ ص
(١٠٣١)
شفقت موسى گوسفند را
٥٧٨ ص
(١٠٣٢)
با شبانى انبياء خو كرده
٥٧٨ ص
(١٠٣٣)
يوسف و زندانيان
٥٧٩ ص
(١٠٣٤)
شيطان وقت مرگ
٥٨٠ ص
(١٠٣٥)
دنيا لاشهاى است
٥٨٠ ص
(١٠٣٦)
حق را حق نما
٥٨١ ص
(١٠٣٧)
قلب، بين اصبعين
٥٨١ ص
(١٠٣٨)
بىخبر بودن ز پايان
٥٨١ ص
(١٠٣٩)
خيار در بيع
٥٨٢ ص
(١٠٤٠)
پس گرفتن صدقه
٥٨٢ ص
(١٠٤١)
آسانگير سود برد
٥٨٢ ص
(١٠٤٢)
مال از صدقه كم نمىشود
٥٨٣ ص
(١٠٤٣)
زكات حفظ اموال است
٥٨٣ ص
(١٠٤٤)
قصه سلطان و سه فرزند
٥٨٤ ص
(١٠٤٥)
عاريه؛ تاديه بايد شود
٥٨٥ ص
(١٠٤٦)
خاك را باشد لقب دار الغرور
٥٨٦ ص
(١٠٤٧)
گشت تسليم نبى
٥٨٦ ص
(١٠٤٨)
آدمى گردد حريص از«ما منع»
٥٨٦ ص
(١٠٤٩)
آن كه چاهى كند در آن اوفتاد
٥٨٦ ص
(١٠٥٠)
گرمتر گردد بشر از«ما منع»
٥٨٧ ص
(١٠٥١)
قصه صدر جهان و آن فقير
٥٨٧ ص
(١٠٥٢)
شد نجات آدمى در خامشى
٥٨٧ ص
(١٠٥٣)
اى خنك آن كس كه قبل از مرگ مرد
٥٨٨ ص
(١٠٥٤)
جذبهاى از حق به از صد اجتهاد
٥٨٨ ص
(١٠٥٥)
يك عنايت از هزاران جهد به
٥٨٨ ص
(١٠٥٦)
«نوم عالم از عبادت به بود»
٥٨٨ ص
(١٠٥٧)
عالم و دارا كجا گردند سير؟
٥٨٩ ص
(١٠٥٨)
زير دستان را چو خود اطعام كن
٥٨٩ ص
(١٠٥٩)
از زليخا نكتهها بشنو ز عشق
٥٩٠ ص
(١٠٦٠)
محو گرداند گنه را تيغ تيز
٥٩١ ص
(١٠٦١)
بشنو از خوابى كه فقرى را زدود
٥٩١ ص
(١٠٦٢)
«گفت پيغمبر كه مؤمن مزهر است»
٥٩٢ ص
(١٠٦٣)
هست مقهور خدا دلهاى ما
٥٩٣ ص
(١٠٦٤)
دوست دارد حق ز مؤمن نالهها
٥٩٣ ص
(١٠٦٥)
«دل بيارامد به گفتار صواب»
٥٩٤ ص
(١٠٦٦)
شبه عيسى گشت مصلوب يهود
٥٩٤ ص
(١٠٦٧)
هست در فسخ عزايم حق عيان
٥٩٤ ص
(١٠٦٨)
جمله چوپانيد و مسئول همه
٥٩٥ ص
(١٠٦٩)
كيد زن را بين و شهوت پيشگان
٥٩٥ ص
(١٠٧٠)
گم شدهى مؤمن همانا حكمت است
٥٩٩ ص
(١٠٧١)
بهر غير و بهر خود يكسان بخواه
٥٩٩ ص
(١٠٧٢)
«ابن عم من على مولاى اوست»
٦٠٠ ص
(١٠٧٣)
شد مسخر قلبها در دست حق
٦٠٠ ص
(١٠٧٤)
نور مؤمن نار را خامش كند
٦٠٠ ص
(١٠٧٥)
عجز در عصيان تو را پاكى دهد
٦٠١ ص
(١٠٧٦)
در چهل سالى فزون كن خير را
٦٠١ ص
(١٠٧٧)
ناتوانى در گنه را قدر دان)
٦٠١ ص
(١٠٧٨)
قصه شداد و نمرود كفور
٦٠١ ص
(١٠٧٩)
دين بياموزيد از پير زنان
٦٠٣ ص
(١٠٨٠)
شد زليخا از پس پيرى جوان
٦٠٣ ص
(١٠٨١)
اى خوش آن كاو نفس خود را رام كرد
٦٠٤ ص
(١٠٨٢)
آدمى پنهان بود زير زبان
٦٠٤ ص
(١٠٨٣)
كوزه سالم تو بشناس از طنين
٦٠٥ ص
(١٠٨٤)
«هر كه چيزى جست بىشك يافت او»
٦٠٥ ص
(١٠٨٥)
1 - فهرست تفصيلى و موضوعى احاديث و قصص مثنوى
٦٠٧ ص
(١٠٨٦)
«دفتر اول»
٦٠٧ ص
(١٠٨٧)
«دفتر دوم»
٦١٧ ص
(١٠٨٨)
«دفتر سوم»
٦٢٢ ص
(١٠٨٩)
«دفتر پنجم»
٦٣٥ ص
(١٠٩٠)
«دفتر ششم»
٦٤٢ ص
(١٠٩١)
2 - فهرست الفبايى مفاهيم و اصطلاحات
٦٥١ ص
(١٠٩٢)
«آ»
٦٥١ ص
(١٠٩٣)
«الف»
٦٥١ ص
(١٠٩٤)
«ب»
٦٥٢ ص
(١٠٩٥)
«پ»
٦٥٢ ص
(١٠٩٦)
«ت»
٦٥٢ ص
(١٠٩٧)
«ج»
٦٥٣ ص
(١٠٩٨)
«ج»
٦٥٣ ص
(١٠٩٩)
«چ»
٦٥٣ ص
(١١٠٠)
«ح»
٦٥٣ ص
(١١٠١)
«خ»
٦٥٤ ص
(١١٠٢)
«د»
٦٥٤ ص
(١١٠٣)
«ذ»
٦٥٥ ص
(١١٠٤)
«ر»
٦٥٥ ص
(١١٠٥)
«ز»
٦٥٥ ص
(١١٠٦)
«س»
٦٥٥ ص
(١١٠٧)
«ش»
٦٥٦ ص
(١١٠٨)
«ص»
٦٥٦ ص
(١١٠٩)
«ض»
٦٥٧ ص
(١١١٠)
«ط»
٦٥٧ ص
(١١١١)
«ظ»
٦٥٧ ص
(١١١٢)
«ع»
٦٥٧ ص
(١١١٣)
«غ»
٦٥٧ ص
(١١١٤)
«ف»
٦٥٧ ص
(١١١٥)
«ق»
٦٥٨ ص
(١١١٦)
«ك»
٦٥٨ ص
(١١١٧)
«گ»
٦٥٨ ص
(١١١٨)
«ل»
٦٥٨ ص
(١١١٩)
«م»
٦٥٩ ص
(١١٢٠)
«ن»
٦٦٠ ص
(١١٢١)
«و»
٦٦٠ ص
(١١٢٢)
«ه»
٦٦٠ ص
(١١٢٣)
«ى»
٦٦١ ص
(١١٢٤)
3 - فهرست الفبايى آيات قرآن
٦٦٣ ص
(١١٢٥)
4 - فهرست الفبايى ابيات عربى(مصراعهاى اول)
٦٦٥ ص
(١١٢٦)
5 - فهرست الفبايى احاديث(و اقوال و تمثيلات عربى)
٦٦٧ ص
(١١٢٧)
«آ»
٦٦٧ ص
(١١٢٨)
«ا»
٦٦٧ ص
(١١٢٩)
«ب»
٦٧٣ ص
(١١٣٠)
«ت»
٦٧٤ ص
(١١٣١)
«ث»
٦٧٤ ص
(١١٣٢)
«ج»
٦٧٤ ص
(١١٣٣)
«ح»
٦٧٥ ص
(١١٣٤)
«خ»
٦٧٥ ص
(١١٣٥)
«د»
٦٧٦ ص
(١١٣٦)
«ذ»
٦٧٦ ص
(١١٣٧)
«ر»
٦٧٦ ص
(١١٣٨)
«ز»
٦٧٦ ص
(١١٣٩)
«س»
٦٧٦ ص
(١١٤٠)
«ش»
٦٧٧ ص
(١١٤١)
«ص»
٦٧٧ ص
(١١٤٢)
«ض»
٦٧٧ ص
(١١٤٣)
«ط»
٦٧٧ ص
(١١٤٤)
«ظ»
٦٧٨ ص
(١١٤٥)
«ع»
٦٧٨ ص
(١١٤٦)
«غ»
٦٧٩ ص
(١١٤٧)
«ف»
٦٧٩ ص
(١١٤٨)
«ق»
٦٧٩ ص
(١١٤٩)
«ك»
٦٧٩ ص
(١١٥٠)
«ل»
٦٨١ ص
(١١٥١)
«م»
٦٨٣ ص
(١١٥٢)
«ن»
٦٨٧ ص
(١١٥٣)
«و»
٦٨٧ ص
(١١٥٤)
«ه»
٦٨٨ ص
(١١٥٥)
«ى»
٦٨٨ ص
(١١٥٦)
6 - فهرست الفبايى ابيات مثنوى(مصراعهاى اول)
٦٨٩ ص
(١١٥٧)
«آ»
٦٨٩ ص
(١١٥٨)
«ا»
٦٩١ ص
(١١٥٩)
«ب»
٦٩٣ ص
(١١٦٠)
«پ»
٦٩٥ ص
(١١٦١)
«پ»
٦٩٥ ص
(١١٦٢)
«ت»
٦٩٦ ص
(١١٦٣)
«ج»
٦٩٦ ص
(١١٦٤)
«چ»
٦٩٧ ص
(١١٦٥)
«ح»
٦٩٩ ص
(١١٦٦)
«خ»
٧٠٠ ص
(١١٦٧)
«د»
٧٠٠ ص
(١١٦٨)
«ذ»
٧٠١ ص
(١١٦٩)
«ر»
٧٠١ ص
(١١٧٠)
«س»
٧٠٣ ص
(١١٧١)
«ش»
٧٠٣ ص
(١١٧٢)
«ص»
٧٠٤ ص
(١١٧٣)
«ط»
٧٠٤ ص
(١١٧٤)
«ظ»
٧٠٤ ص
(١١٧٥)
«ع»
٧٠٤ ص
(١١٧٦)
«غ»
٧٠٥ ص
(١١٧٧)
«ف»
٧٠٥ ص
(١١٧٨)
«ق»
٧٠٥ ص
(١١٧٩)
«ك»
٧٠٥ ص
(١١٨٠)
«گ»
٧٠٦ ص
(١١٨١)
«ل»
٧٠٩ ص
(١١٨٢)
«م»
٧٠٩ ص
(١١٨٣)
«ن»
٧١١ ص
(١١٨٤)
«و»
٧١٢ ص
(١١٨٥)
«ه»
٧١٣ ص
(١١٨٦)
«ى»
٧١٤ ص
(١١٨٧)
7 - فهرست الفبايى ساير ابيات(مصراعهاى اول)
٧١٥ ص
(١١٨٨)
آ
٧١٥ ص
(١١٨٩)
«ا»
٧١٥ ص
(١١٩٠)
«ب»
٧١٥ ص
(١١٩١)
«پ»
٧١٧ ص
(١١٩٢)
«ت»
٧١٧ ص
(١١٩٣)
«ج»
٧١٧ ص
(١١٩٤)
«چ»
٧١٨ ص
(١١٩٥)
«ح»
٧١٩ ص
(١١٩٦)
«خ»
٧١٩ ص
(١١٩٧)
«د»
٧١٩ ص
(١١٩٨)
«ر»
٧٢٠ ص
(١١٩٩)
«ز»
٧٢٠ ص
(١٢٠٠)
«ژ»
٧٢١ ص
(١٢٠١)
«س»
٧٢١ ص
(١٢٠٢)
«ش»
٧٢١ ص
(١٢٠٣)
«ص»
٧٢١ ص
(١٢٠٤)
«ط»
٧٢١ ص
(١٢٠٥)
«ع»
٧٢٢ ص
(١٢٠٦)
«غ»
٧٢٢ ص
(١٢٠٧)
«ف»
٧٢٢ ص
(١٢٠٨)
«ق»
٧٢٢ ص
(١٢٠٩)
«ك»
٧٢٢ ص
(١٢١٠)
«گ»
٧٢٣ ص
(١٢١١)
«ل»
٧٢٣ ص
(١٢١٢)
«م»
٧٢٣ ص
(١٢١٣)
«ن»
٧٢٤ ص
(١٢١٤)
«و»
٧٢٤ ص
(١٢١٥)
«ه»
٧٢٤ ص
(١٢١٦)
«ى»
٧٢٥ ص
(١٢١٧)
8 - فهرست الفبايى اشخاص
٧٢٧ ص
(١٢١٨)
9 - فهرست مكانها
٧٤٣ ص
(١٢١٩)
10 - فهرست كتابها
٧٤٧ ص
 
٠ ص
١ ص
٢ ص
٣ ص
٤ ص
٥ ص
٦ ص
٧ ص
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص
٢٥٣ ص
٢٥٤ ص
٢٥٥ ص
٢٥٦ ص
٢٥٧ ص
٢٥٨ ص
٢٥٩ ص
٢٦٠ ص
٢٦١ ص
٢٦٢ ص
٢٦٣ ص
٢٦٤ ص
٢٦٥ ص
٢٦٦ ص
٢٦٧ ص
٢٦٨ ص
٢٦٩ ص
٢٧٠ ص
٢٧١ ص
٢٧٢ ص
٢٧٣ ص
٢٧٤ ص
٢٧٥ ص
٢٧٦ ص
٢٧٧ ص
٢٧٨ ص
٢٧٩ ص
٢٨٠ ص
٢٨١ ص
٢٨٢ ص
٢٨٣ ص
٢٨٤ ص
٢٨٥ ص
٢٨٦ ص
٢٨٧ ص
٢٨٨ ص
٢٨٩ ص
٢٩٠ ص
٢٩١ ص
٢٩٢ ص
٢٩٣ ص
٢٩٤ ص
٢٩٥ ص
٢٩٦ ص
٢٩٧ ص
٢٩٨ ص
٢٩٩ ص
٣٠٠ ص
٣٠١ ص
٣٠٢ ص
٣٠٣ ص
٣٠٤ ص
٣٠٥ ص
٣٠٦ ص
٣٠٧ ص
٣٠٨ ص
٣٠٩ ص
٣١٠ ص
٣١١ ص
٣١٢ ص
٣١٣ ص
٣١٤ ص
٣١٥ ص
٣١٦ ص
٣١٧ ص
٣١٨ ص
٣١٩ ص
٣٢٠ ص
٣٢١ ص
٣٢٢ ص
٣٢٣ ص
٣٢٤ ص
٣٢٥ ص
٣٢٦ ص
٣٢٧ ص
٣٢٨ ص
٣٢٩ ص
٣٣٠ ص
٣٣١ ص
٣٣٢ ص
٣٣٣ ص
٣٣٤ ص
٣٣٥ ص
٣٣٦ ص
٣٣٧ ص
٣٣٨ ص
٣٣٩ ص
٣٤٠ ص
٣٤١ ص
٣٤٢ ص
٣٤٣ ص
٣٤٤ ص
٣٤٥ ص
٣٤٦ ص
٣٤٧ ص
٣٤٨ ص
٣٤٩ ص
٣٥٠ ص
٣٥١ ص
٣٥٢ ص
٣٥٣ ص
٣٥٤ ص
٣٥٥ ص
٣٥٦ ص
٣٥٧ ص
٣٥٨ ص
٣٥٩ ص
٣٦٠ ص
٣٦١ ص
٣٦٢ ص
٣٦٣ ص
٣٦٤ ص
٣٦٥ ص
٣٦٦ ص
٣٦٧ ص
٣٦٨ ص
٣٦٩ ص
٣٧٠ ص
٣٧١ ص
٣٧٢ ص
٣٧٣ ص
٣٧٤ ص
٣٧٥ ص
٣٧٦ ص
٣٧٧ ص
٣٧٨ ص
٣٧٩ ص
٣٨٠ ص
٣٨١ ص
٣٨٢ ص
٣٨٣ ص
٣٨٤ ص
٣٨٥ ص
٣٨٦ ص
٣٨٧ ص
٣٨٨ ص
٣٨٩ ص
٣٩٠ ص
٣٩١ ص
٣٩٢ ص
٣٩٣ ص
٣٩٤ ص
٣٩٥ ص
٣٩٦ ص
٣٩٧ ص
٣٩٨ ص
٣٩٩ ص
٤٠٠ ص
٤٠١ ص
٤٠٢ ص
٤٠٣ ص
٤٠٤ ص
٤٠٥ ص
٤٠٦ ص
٤٠٧ ص
٤٠٨ ص
٤٠٩ ص
٤١٠ ص
٤١١ ص
٤١٢ ص
٤١٣ ص
٤١٤ ص
٤١٥ ص
٤١٦ ص
٤١٧ ص
٤١٨ ص
٤١٩ ص
٤٢٠ ص
٤٢١ ص
٤٢٢ ص
٤٢٣ ص
٤٢٤ ص
٤٢٥ ص
٤٢٦ ص
٤٢٧ ص
٤٢٨ ص
٤٢٩ ص
٤٣٠ ص
٤٣١ ص
٤٣٢ ص
٤٣٣ ص
٤٣٤ ص
٤٣٥ ص
٤٣٦ ص
٤٣٧ ص
٤٣٨ ص
٤٣٩ ص
٤٤٠ ص
٤٤١ ص
٤٤٢ ص
٤٤٣ ص
٤٤٤ ص
٤٤٥ ص
٤٤٦ ص
٤٤٧ ص
٤٤٨ ص
٤٤٩ ص
٤٥٠ ص
٤٥١ ص
٤٥٢ ص
٤٥٣ ص
٤٥٤ ص
٤٥٥ ص
٤٥٦ ص
٤٥٧ ص
٤٥٨ ص
٤٥٩ ص
٤٦٠ ص
٤٦١ ص
٤٦٢ ص
٤٦٣ ص
٤٦٤ ص
٤٦٥ ص
٤٦٦ ص
٤٦٧ ص
٤٦٨ ص
٤٦٩ ص
٤٧٠ ص
٤٧١ ص
٤٧٢ ص
٤٧٣ ص
٤٧٤ ص
٤٧٥ ص
٤٧٦ ص
٤٧٧ ص
٤٧٨ ص
٤٧٩ ص
٤٨٠ ص
٤٨١ ص
٤٨٢ ص
٤٨٣ ص
٤٨٤ ص
٤٨٥ ص
٤٨٦ ص
٤٨٧ ص
٤٨٨ ص
٤٨٩ ص
٤٩٠ ص
٤٩١ ص
٤٩٢ ص
٤٩٣ ص
٤٩٤ ص
٤٩٥ ص
٤٩٦ ص
٤٩٧ ص
٤٩٨ ص
٤٩٩ ص
٥٠٠ ص
٥٠١ ص
٥٠٢ ص
٥٠٣ ص
٥٠٤ ص
٥٠٥ ص
٥٠٦ ص
٥٠٧ ص
٥٠٨ ص
٥٠٩ ص
٥١٠ ص
٥١١ ص
٥١٢ ص
٥١٣ ص
٥١٤ ص
٥١٥ ص
٥١٦ ص
٥١٧ ص
٥١٨ ص
٥١٩ ص
٥٢٠ ص
٥٢١ ص
٥٢٢ ص
٥٢٣ ص
٥٢٤ ص
٥٢٥ ص
٥٢٦ ص
٥٢٧ ص
٥٢٨ ص
٥٢٩ ص
٥٣٠ ص
٥٣١ ص
٥٣٢ ص
٥٣٣ ص
٥٣٤ ص
٥٣٥ ص
٥٣٦ ص
٥٣٧ ص
٥٣٨ ص
٥٣٩ ص
٥٤٠ ص
٥٤١ ص
٥٤٢ ص
٥٤٣ ص
٥٤٤ ص
٥٤٥ ص
٥٤٦ ص
٥٤٧ ص
٥٤٨ ص
٥٤٩ ص
٥٥٠ ص
٥٥١ ص
٥٥٢ ص
٥٥٣ ص
٥٥٤ ص
٥٥٥ ص
٥٥٦ ص
٥٥٧ ص
٥٥٨ ص
٥٥٩ ص
٥٦٠ ص
٥٦١ ص
٥٦٢ ص
٥٦٣ ص
٥٦٤ ص
٥٦٥ ص
٥٦٦ ص
٥٦٧ ص
٥٦٨ ص
٥٦٩ ص
٥٧٠ ص
٥٧١ ص
٥٧٢ ص
٥٧٣ ص
٥٧٤ ص
٥٧٥ ص
٥٧٦ ص
٥٧٧ ص
٥٧٨ ص
٥٧٩ ص
٥٨٠ ص
٥٨١ ص
٥٨٢ ص
٥٨٣ ص
٥٨٤ ص
٥٨٥ ص
٥٨٦ ص
٥٨٧ ص
٥٨٨ ص
٥٨٩ ص
٥٩٠ ص
٥٩١ ص
٥٩٢ ص
٥٩٣ ص
٥٩٤ ص
٥٩٥ ص
٥٩٦ ص
٥٩٧ ص
٥٩٨ ص
٥٩٩ ص
٦٠٠ ص
٦٠١ ص
٦٠٢ ص
٦٠٣ ص
٦٠٤ ص
٦٠٥ ص
٦٠٦ ص
٦٠٧ ص
٦٠٨ ص
٦٠٩ ص
٦١٠ ص
٦١١ ص
٦١٢ ص
٦١٣ ص
٦١٤ ص
٦١٥ ص
٦١٦ ص
٦١٧ ص
٦١٨ ص
٦١٩ ص
٦٢٠ ص
٦٢١ ص
٦٢٢ ص
٦٢٣ ص
٦٢٤ ص
٦٢٥ ص
٦٢٦ ص
٦٢٧ ص
٦٢٨ ص
٦٢٩ ص
٦٣٠ ص
٦٣١ ص
٦٣٢ ص
٦٣٣ ص
٦٣٤ ص
٦٣٥ ص
٦٣٦ ص
٦٣٧ ص
٦٣٨ ص
٦٣٩ ص
٦٤٠ ص
٦٤١ ص
٦٤٢ ص
٦٤٣ ص
٦٤٤ ص
٦٤٥ ص
٦٤٦ ص
٦٤٧ ص
٦٤٨ ص
٦٤٩ ص
٦٥٠ ص
٦٥١ ص
٦٥٢ ص
٦٥٣ ص
٦٥٤ ص
٦٥٥ ص
٦٥٦ ص
٦٥٧ ص
٦٥٨ ص
٦٥٩ ص
٦٦٠ ص
٦٦١ ص
٦٦٢ ص
٦٦٣ ص
٦٦٤ ص
٦٦٥ ص
٦٦٦ ص
٦٦٧ ص
٦٦٨ ص
٦٦٩ ص
٦٧٠ ص
٦٧١ ص
٦٧٢ ص
٦٧٣ ص
٦٧٤ ص
٦٧٥ ص
٦٧٦ ص
٦٧٧ ص
٦٧٨ ص
٦٧٩ ص
٦٨٠ ص
٦٨١ ص
٦٨٢ ص
٦٨٣ ص
٦٨٤ ص
٦٨٥ ص
٦٨٦ ص
٦٨٧ ص
٦٨٨ ص
٦٨٩ ص
٦٩٠ ص
٦٩١ ص
٦٩٢ ص
٦٩٣ ص
٦٩٤ ص
٦٩٥ ص
٦٩٦ ص
٦٩٧ ص
٦٩٨ ص
٦٩٩ ص
٧٠٠ ص
٧٠١ ص
٧٠٢ ص
٧٠٣ ص
٧٠٤ ص
٧٠٥ ص
٧٠٦ ص
٧٠٧ ص
٧٠٨ ص
٧٠٩ ص
٧١٠ ص
٧١١ ص
٧١٢ ص
٧١٣ ص
٧١٤ ص
٧١٥ ص
٧١٦ ص
٧١٧ ص
٧١٨ ص
٧١٩ ص
٧٢٠ ص
٧٢١ ص
٧٢٢ ص
٧٢٣ ص
٧٢٤ ص
٧٢٥ ص
٧٢٦ ص
٧٢٧ ص
٧٢٨ ص
٧٢٩ ص
٧٣٠ ص
٧٣١ ص
٧٣٢ ص
٧٣٣ ص
٧٣٤ ص
٧٣٥ ص
٧٣٦ ص
٧٣٧ ص
٧٣٨ ص
٧٣٩ ص
٧٤٠ ص
٧٤١ ص
٧٤٢ ص
٧٤٣ ص
٧٤٤ ص
٧٤٥ ص
٧٤٦ ص
٧٤٧ ص
٧٤٨ ص
٧٤٩ ص
٧٥٠ ص
٧٥١ ص
٧٥٢ ص
٧٥٣ ص
٧٥٤ ص
٧٥٥ ص

احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٢٥ - راز مرغان نيك بشنو از خليل(ع)

(دفتر پنجم)

[راز مرغان نيك بشنو از خليل (ع)]

٧٢١-

«چار وصف است اين بشر را دل فشار

چار ميخ عقل گشته اين چهار

اشاره است به تفصيلى كه مفسرين به اختلاف روايات در ذيل آيه شريفه:

وَ إِذْ قالَ إِبْراهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِ الْمَوْتى‌ (سوره بقره، آيه ٢٦٠) نقل كرده‌اند.

اينك روايت ابو الفتوح:

مفسران خلاف كردند در آن مرغان. عبد اللَّه عباس گفت طاووس بود و كركس و كلاغ و خروس. مجاهد و عطا و ابن يسار و ابن جُريج گفتند كلاغ بود و خروس و طاووس و كبوتر. ابو هريره گفت طاووس بود و خروس و كبوتر و مرغى كه آن را فُرنوق گويند. عطاء خراسانى گفت خداى تعالى وحى كرد به او كه چهار مرغ بگير: بطّى سبز و كلاغى سياه و كبوترى سفيد و خروس سرخ. اهل اشاره گفتند اختصاص اين مرغان از آن بود كه طاووس مرغى با زينت است و كلاغ مرغى حريص است و خروس شهوانى است و كركس دراز عمر است و كبوتر الوف است. گفتند اين چهار مرغ را بگير با اين چهار معنى و ايشان را بكش و به كشتن ايشان اين چهار معنى خود را بكش. كركس را بكش و طمع را از طول عمر برگير. و طاووس را بكش و طمع را از زينت دنيا ببر. و كلاغ را بكش و گلوى حرص ببر. و خروس را بكش و مرغ شهوت را پر و بال بشكن. و كبوتر را بكش و الْف از همه جهان بگسل.