احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٣٠٩ - قصه قحطى آب و پير زن
[قصّه قحطىِّ آب و پير زن]
٤٨٢-
|
«اندر آن وادى گروهى از عرب |
خشك شد از قحط بارانشان قرَب |
|
مأخذ آن روايت ذيل است:
عَن عمرَانَ بن حصينٍ قَالَ كُنتُ مَعَ نَبىِّ اللَّه ٦ فى مَسيرٍ لَهُ فَادلَجنَا لَيلَتَنَا ... فَاعتَزَلَ رَجُلٌ من القَوم لَم يُصَلِّ مَعَنا فَلَمَّا انصَرَفَ قَالَ لَهُ رَسُولُ اللَّه ٦ يَا فُلَانُ مَا مَنَعَكَ ان تُصَلِّىَ مَعَنَا قَالَ يَا نَبىَّ اللّه اصَابَتنى جَنَابَةٌ فَامَرهُ رَسُولُ اللَّه ٦ فَتَيَمَّمَ بالصَّعيد فَصَلَّى ثُمَّ عَجَلَّنى فى رَكبٍ بَين يَده نَطلُبُ المَاءَ وَ قَد عَطَشنَا عَطَشاً شَديداً فَبَينَمَا نَحنُ نَسيرُ اذَا نَحنُ بامرَأَةٍ سَادلةٍ رجلَيهَا بَينَ مَزادَتَين فَقُلنَا لَهَا اينَ المَاءُ قَالَت ايُّهَاهُ ايُّهَاهُ لَا مَاءَ لَكُم قُلنَا فَكَم بَينَ اهلكَ وَ بَينَ المَاء قَالَت مَسيرَةُ يَومٍ وَ لَيلَةٍ قُلنَا انطَلقى الَى رَسُول اللَّه ٦ قَالَت وَ مَا رَسُولُ اللَّه ٦ فَلَم نُمَلكها من امرهَا شَيئا حَتَّى انطَلَقنَا بهَا فَاستَقبَلَنَا بهَا رَسُولُ اللَّه ٦ فَسَأَلَهَا فَاخبَرَتهُ مثلَ الَّذي اخَبَرتَنا وَ اخَبَرَتْهُ انَّهَا مُؤتمَةٌ لَهَا صبيَانٌ ايتَامٌ فَامَرَ برَاويَتهَا فَانيخَت فَمَجَّ فى العَزلَاوين العَليَاوَين ثُمَّ قَالَ هَاتُوا مَا كَانَ عندَكُم فَجَمَعنَا لَهَا من كَسرٍ وَ تَمرٍ وَ صَرٍّ لَهَا صُرَةً فَقَالَ لَهَا اذهَبى فَأَطعمي هَذَا عيالَكَ وَ اعلَمى انَّا لَم نَرزَءُ من مَاءك فَلَمَّا اتَت اهلَهَا قَالَت لَقَد لَقيتُ اسحَرَ البَشَر او انَّهُ لَنَبىٌّ كَمَا زَعَمَ كَانَ من امره ذَيتَ وَ ذَيتَ فَهَدَى اللّهُ ذَاكَ الصِّرمَ بتلكَ المرأَة فَاسلَمَت وَ اسلَمُوا[١].
صحيح مسلم، جلد ٢، ص ١٤٠- ١٤١. نيز رجوع كنيد: به صحيح بخارى، ج ١، ص ٤٧ و ج ٢، ص ١٧٥ و دلائل النبوة، ج ٢، ص ١٤٦.
[ص ١١٧ قصص مثنوى]
[١] - از عمران بن حصين روايت شده كه گفت در يكى از سفرها با رسول خدا( ٦) بودم. شب را تا صبح در راه بوديم ... فقط يك نفر از جمع ما كنار ايستاده بود و با ما نماز نخواند. رسول خدا( ٦) پس از نماز از او پرسيد چرا با ما نماز نخواندى؟ گفت چون جنب بودم.
فرمود تيمم كن. وى تيمم كرد و نماز خواند سپس براى يافتن آب از من پيشى گرفت. همه در فكر تهيه آب بوديم. تشنگى بر ما غلبه كرده بود. در اين هنگام به زنى برخورديم كه سوار شتر آب كش بود، در حالى كه پاهايش از مَشكهاى خشكيده آويزان بود. از او سراغ آب را گرفتم عجيب است، من خواستم سراغ آب را از شما بگيرم. از وى پرسيديم فاصله خانه شما با محلى كه آب داشته باشد چه قدر است؟ گفت يك روز و شب راه فاصله است. گفتيم نزد رسول خدا( ٦) برو. گفت رسول خدا كيست؟ چارهاى نبود جز اين كه او را به اتّفاق نزد پيامبر( ٦) بياوريم. پيامبر حالش را پرسيد و او آنچه را به ما گفته بود به آن حضرت نيز گفت، و همچنين افزود كه شوهرش را از دست داده و داراى فرزندانى يتيم است. پيامبر دستور داد شتر آب كش را بخوابانند آن گاه به دهانه هر دو مشك خشكيده آب دهان زد و شتر را وا داشت كه برخيزد.( ناگهان با تعجب ديديم كه مشكها پر از آب شد.) ما كه چهل نفر بوديم و همه تشنه، سيراب شديم و مشكها و ظرفهاى خود را پر كرديم و دوستمان را نيز وا داشتيم تا غسل كند. فقط شتران خود را آب نداديم. مشكهاى آب همچنان لبريز مانده بود. آن گاه پيامبر فرمود هر چه از وسايل اضافى، خرما و پول داريد براى اين زن بياوريد. هميانى از كمكها تهيه شد. سپس پيامبر به او فرمود ببر و خانوادهات را سير كن و بدان كه ما قصد تصرف مشكهاى پر آب تو را نداريم. زن نزد خانوادهاش باز گشت و به آنان گفت( امروز) كسى را ديدار كردم كه يا ساحرترين انسانهاست و يا آن طور كه قراين نشان مىدهد پيامبر خدا است.
خداوند در چنين حادثهاى توفيق هدايت را نصيب يك زن كرد. هم او اسلام آورد و هم قبيلهاش همگى مسلمان شدند.