احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ١٤٢ - آتشى كه سرد گردد با زكات
لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ الْارْضَ جَعَلَتْ تَميْدُ فَخَلَقَ الْجبَالَ فَقَالَ بهَا عَلَيْهَا (كذا) فَاسْتَقَرَّتْ فَعَجبَت الْمَلَائكَةُ منْ شدَّة الْجبَال فَقَالُوا يَا رَبِّ هَلْ منْ خَلْقكَ شَيءٌ اشدُّ منَ الْجبَال قَالَ نَعَمْ الْحَديدُ فَقَالُوا يَا رَبِّ هَلْ منْ خَلْقكَ شَيْءٌ اشَدُّ منَ الْحَديد قَالَ نَعَمْ النَّارُ قَالُوا يَا رَبِّ فَهَلْ منْ خَلْقكَ شَيْءٌ اشَدُّ منَ النَّار قَالَ نَعَمْ الْمَاءُ قَالُوا يَا رَبِّ فَهَلْ منْ خَلْقكَ شَيْءٌ اشَدُّ منَ الْمَاء قَالَ نَعَمْ الرِّيحُ قَالُوا يَا رَبِّ فَهَلْ منْ خَلْقكَ شَيءٌ اشَدُّ منَ الرِّيح قَالَ نَعَم ابْنُ آدَمَ تَصَدَّقَ بصَدَقَةٍ بيَمينه يُخْفيهَا عَنْ شمَاله[١].
فتوحات مكيّه، ج ٢، ص ٥٩٣ [ص ٣٦ احاديث مثنوى]
[آتشى كه سرد گردد با زكات]
٢٣٦-
|
آتشى افتاد در عهد عُمر |
همچو چوب خشك مىخورد او حجر |
|
مأخذ آن روايتى است مذكور در نوادر الاصول، از محمّد بن على حكيم ترمذى، چاپ اسلامبول، ص ١٦١:
وَ عَنْ نَافِع قَالَ خَرَجَ عُنُقُ نَار مِنْ حَرَّةِ النَّار لَا تَمُرُّ عَلَى شَيْءٍ الَّا احْرَقَتْهُ فَأَتَى عُمَرُ رَضِىَ اللَّهُ عَنْهُ فَاخْبَرَ بِها فَصَعِدَ الْمِنْبَرَ وَ حَمَدَ اللَّهَ وَ اثْنَى عَلَيْهِ وَ قَالَ ايُّهَا النَّاسُ اطْفِئُوهَا بِالصَّدَقَة فَجَاءَ عَبْدُ الرَّحْمَن بْنِ عَوْفٍ بارْبَعَة آلَافِ دِينَارٍ فَقَالَ عُمَرُ مَا ذا صَنَعْتَ حَصَرْتَ النَّاسَ فَتَصَدَّقِ النَّاسَ فَاتىَ عُمَرُ فَقَالَ لَهُ قَدْ طُفئَتْ فَقَالَ لَوْ لَمْ تَفْعَلْ لَذَهَبْتُ حَتَّى انْزِلَ عَلَيْهَا[٢].
اين داستان را ابو نعيم اصفهانى در كتاب دلائل النبوّة بدين شكل نقل كرده است:
نْ مُعَاوِيَةَ بْن حَرْمَل قَالَ قَدِمْتُ الْمَدِينَةَ فَذَهَبَ بِى تَمِيمُ الدَّارى الَى طَعَامِهِ فَاكَلْتُ اكْلًا شَدِيداً فَمَا شَبِعْتُ مِنْ شِدَّةِ الْجُوعِ فَقَدْ كُنْتُ اقَمْتُ فِى الْمَسْجِدِ ثَلَاثاً لَا اطْعَمُ شَيْئاً فَبيْنَا نَحْنُ
[١] - هنگامى كه زمين آفريده شد با اضطراب و حركت همراه بود. خداوند كوهها را آفريد و به آنها فرمان داد تا بر زمين قرار گيرند، در نتيجه زمين قرار گرفت.
فرشتگان از صلابت كوهها به شگفتى آمدند و گفتند خدايا، چيزى از كوهها محكمتر وجود دارد؟ فرمود آرى، آهن محكمتر است. گفتند از آهن محكمتر چيست؟ فرمود آرى آتش. گفتند از آتش قوىتر چيست؟ فرمود آب. گفتند از آب قوىتر چيست؟ فرمود باد. گفتند از باد قوىتر چيست؟ فرمود آدمى. زيرا قادر است با دست راستش آن چنان صدقه دهد، كه دست چپش متوجه نشود.
[٢] - از قول نافع نقل شده است كه از يك زمين سنگلاخ آتشى شعلهور شد و به هر چه مىرسيد آن را به كام خود مىكشيد. عمر كه متوجه شد بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى خداوند خطاب كرد اى مردم، براى خاموش شدن اين آتش بايد صدقه داد. عبد الرحمن بن عوف چهار هزار دينار آماده كرد. عمر به او گفت چه كردهاى؟ چرا تا كنون اين همه را از مردم مضايقه نمودهاى؟( زود باش) آنها را به مردم صدقه ده. طولى نكشيد كه به عمر پيغام دادند كه آتش خاموش گرديد.
وى گفت اگر آتش خاموش نمىشد مىرفتم تا خود را بر آن افكنم.