احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٣٩٨ - قصه طفلى كه شد بر ناودان
|
غافلى هم حكمت است و نعمت است |
تا نپرد زود سرمايه ز دست |
|
به ذيل شماره (٥٨٣) رجوع كنيد.
[ص ١٣١ احاديث مثنوى]
[آن كه با حق بُود حق با او بُوَد]
٦٦١-
|
«كانَ للَّه، دادن آن حَبّه است |
تا كه كان اللَّهُ لَه آيد به دست |
|
اشاره به حديثى است كه در ذيل شماره (١٤٩) ذكر شد.
[ص ١٣١ احاديث مثنوى]
[قصّه كمپير با باز سپيد]
٦٦٢-
|
«باز اسپيدى به كمپيرى دهى |
او ببرّد ناخنش بهر بهى |
|
مأخذ آن در مآخذ حكايت دفتر دوم [شماره ٢٦٤) گذشت.
[ص ١٤٧ قصص مثنوى]
[قصّه طفلى كه شد بر ناودان]
٦٦٣-
|
«يك زنى آمد به پيش مرتضى |
گفت شد بر ناودان طفلى مرا |
|
مأخذ آن روايت ذيل است:
عَن جَابرٍ قَالَ كُنَّا عندَ النَّبىِّ ٦ فَجَاءَهُ رَجُلٌ منَ الانصَار فَقَالَ انَّ ابناً لى دَبَّ من سَطحٍ الَى ميزَاب فَادعُ اللَّهَ ان يَهَبَهُ لأَبَوَيه فَقَالَ النَّبىُ ٦ قُومُوا قَالَ جَابرٌ فَنَظَرتُ الى امرٍ هَائلٍ فَقَالَ النَّبىُ ٦ ضَعُوا لَهُ صَيِّباً عَلَى السَّطح فَوَضَعُوا لَهُ فَنَاغَاه فَدَبَّ الصَّبىُّ حَتَّى اخَذَهُ ابَوَاهُ فَقَالَ رَسُولُ اللَّه ٦ هَل تَدرُونَ مَا قَالَ لَهُ قَالُوا اللَّهُ وَ رَسُولُهُ اعلَمُ قَالَ لَم تُلقى نَفسَكَ فَتَتلفُهَا قَالَ انِّى اخَافُ الذُّنُوبَ قَالَ فَلَعلَّ العصمَةَ ان تُلحقَكَ قَالَ وَ عَسَى فَدَبَّ الَى السَّطح
قَالَ ابنُ عَدىٍ حَديثٌ عَجيبٌ وَ ابُو اليُسر لَيسَ بالمَعرُوف فَلَا أَدرى البَلَاءَ منهُ او من غَيره قُلتُ قَالَ ابنُ عَسَاكرَ هَذَا حَديثٌ مُنكَرٌ وَ قَالَ الذَّهَبيُّ هَذَا خَبَرٌ كذبٌ وَ اللَّهُ اعلَمُ[١]. اللآلى المصنوعه، جلد ١، ص ٩٩ [ص ١٤٧ قصص مثنوى]
[١] - از جابر چنين نقل شده است كه در محضر رسول خدا٦ بوديم كه مردى از انصار وارد شد. و گفت كودكم از پشت بام به ناودان نزديك شده( و در خطر افتادن است). از خدا بخواهيد( با نجات دادن وى) به پدر و مادرش رحم كند.
پيامبر٦ قصد رفتن به محل كرد. ما نيز همراه آن حضرت رفتيم. صحنه هولناكى بود. پيامبر براى برگرداندن كودك دستور داد كودك ديگرى را به پشت بام ببرند. همين كه بينشان گفت و گوى كودكانه برقرار شد آن كودك( به راحتى) از ناودان برگشت و پدر و مادر، در آغوشش گرفتند. آن گاه رسول خدا٦ فرمود مىدانيد كودك دومى به اولى چه گفت؟ گفتند خدا و رسولش داناترند. فرمود دومى به اولى گفت براى چه مىخواهى خودت را پايين بيندازى و جان خود را به خطر افكنى؟ اولى پاسخ داد براى اين كه از داشتن گناه مىترسم. دومى گفت نگران نباش، معصوم بودن( كودك) مانع از ارتكاب گناه مىشود. اولى كه قانع و اميدوار شده بود از ناودان به عقب برگشت.
ابن عدى گفته است اين، حديث شگفت انگيزى است. ابو اليسر نيز گفته است اين حديث معروف نيست. و براى كودك و غير كودك، بلا به حساب نمىآيد.
ابن عساكر حديث را غير معروف دانسته و ذهبى در صحت حديث ترديد كرده است. و خدا داناتر است.