احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ١٠١ - قصه مأمون و اعرابى و آب
|
اين بگفت و مشك پيش آورد باز |
در زمان مأمون به جاى آورد راز |
|
|
از فراست حال او معلوم كرد |
مىنيارستش ز خود محروم كرد |
|
|
چون چشيد آن آب گرم بويناك |
گفت احسنت اينت زيبا آب پاك |
|
|
هست اين آب از بهشت اكنون بخواه |
تا چه مىبايد تو را از پادشاه |
|
|
گفت هستم از زمينى شورهزار |
آب او تلخ و هوايش پر غبار |
|
|
هم طراوت برده از خاكش سموم |
هم ز تفّ او شده سنگش چو موم |
|
|
در قبيله، اوفتاده فاقهاى |
هيچ كس را نه بزى نه ناقهاى |
|
|
خشك سالى گشته كلى آشكار |
جمله مردم شده مردار خوار |
|
|
حال خود با شاه گفتم جمله راست |
چون شدى واقف كنون فرمان تو راست |
|
|
ريخت مأمون آن زمانش در كنار |
بر سر آن جمع دينارى هزار |
|
|
گفت بستان زر به شرط آن كه راه |
پيش گيرى زود هم زين جايگاه |
|
|
بىتوقف باز گردى اين زمان |
زان كه نيست اينجا تو را بودن امان |
|
|
زر ستد آن مرد و حالى باز گشت |
با خليفه سايلى همراز گشت |
|
|
گفت بر گوى اى امير المؤمنين |
كز چه تعجيلش نمودى اين چنين |
|
|
گفت اگر او پيشتر رفتى به راه |
آب ديدى در فرات اين جايگاه |
|
|
از زلال او شدى حالى خجل |
باز گشتى از بَر ما تنگ دل |
|
|
عكس آن خجلت رسيدى تا به ماه |
آينه انعام ما كردى سياه |
|
|
او وسيلت جست سوى ما ز دور |
چون كنم از خجلت اين مسكين نفور |
|
|
او به وسع خويش كار خويش كرد |
من توانم مكرمت زو بيش كرد |
|
|
چون شدم از حال او آگاه من |
باز گردانيدمش از راه من |
|
و محمد عوفى در جوامع الحكايات (باب اوّل از قسم دوم) اين حكايت را به طرزى شبيه به گفته عطار آورده است. اينك روايت عوفى:
آوردهاند كه در آن وقت كه امير المؤمنين مأمون رايت خلافت نصب كرد و آثار كرم او به اقطاع و ارباع عالم برسيد در عهد او اعرابى اى بود كه مسكين او در شورستانى بىنبات بود و در آن قبيله چشمهاى بود و هر آب كه از مشك سحاب بدان رسيدى به سبب شورى خاك آن زمين شور شدى. از اتّفاق عجب، قحطى پديد آمد و حدّتى روى نمود و امساك باران اتّفاق افتاد و اهل قبيله پريشان شدند. به ضرورت آن اعرابى از مسكن خود غربت اختيار كرد و بر سبيل انتجاع روى به حضرت امير المؤمنين