احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٣٧٨ - «از يمن مىآيدم بوى خدا»
|
فَلَئن نَطَقتُ بشُكر برِّكَ جَاهداً |
فَلسَانُ حَالى بالشِّكَايَة يَنطقُ[١] |
|
[ص ١٤٠ قصص مثنوى]
[داستان بايزيد و بو الحسن]
٦٢٠-
|
«آن شنيدى داستان بايزيد |
كه ز حال بو الحسن پيشين چه ديد |
|
مأخذ آن روايت ذيل است:
نقل است كه شيخ بايزيد هر سال يك نوبت به زيارت دهستان شدى به سر ريگ. كه آنجا قبور شهداست. چون بر خرقان گذر كردى باستادى و نفس بركشيدى. مريدان از وى سؤال كردند كه شيخا، ما هيچ بوى نمىشنويم. گفت آرى كه از اين ديه دزدان بوى مردمى مىشنوم. مردى بود نام او على و كنيت او ابو الحسن. به درجه از من بيش بود. بار عيال كشد و كشت كند و درخت نشاند. نقل است كه شيخ در ابتدا دوازده سال در خرقان نماز خفتن به جماعت بكردى. و روى به خاك بايزيد نهادى. و به بسطام آمدى و باستادى و گفتى بار خدايا، از ان خلعت كه بايزيد را دادهاى ابو الحسن را بويى ده. و آن گاه باز گشتى.
وقت صبح را به خرقان باز آمدى (تذكرة الاولياء، ج ٢، ص ٢٠١).
[ص ١٤٠ قصص مثنوى]
[ «از يمن مىآيدم بوى خدا»]
٦٢١-
|
«گفت بوى بو العجب آمد به من |
همچنان كه مر نبى را از يمن |
|
|
كه محمد گفت بر دست صبا |
از يمن مىآيدم بوى خدا |
|
|
از اويس و از قرن بوى عجب |
مر نبى را مست كرد و پر طرب |
|
[١] - اگر مُجدانه از بخشش تو ستايش كنم زبان حالم( ضمن نفى آن ستايش) به شكايت از تو مىپردازد.