احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢٧٣ - سالم از تلقين به بيمارى فتد
به اقرار او. [به نظر مىرسد قصه مذكور با اين ابيات مثنوى بىارتباط باشد.] [ص ١٠٠ قصص مثنوى]
[سالم از تلقين به بيمارى فتد]
٤٢٤-
|
«كودكان مكتبى از اوستاد |
رنج ديدند از ملال و اجتهاد |
|
مأخذ آن حكايتى است مذكور در فردوس الحكمة، ص ٥٣٧ به شرح ذيل:
وَ بَلَغَنى ايضاً انَّ صبيَاناً عَبَثُوا بمُعَلِّمهم فَمَا زَالُوا يَقُولُونَ انَّ لَونَكَ مُتَغَيّرٌ وَ قُوَاكَ ضَعيفٌ حَتَّى اذَا انصَرَفَ الَى مَنزله لَامَ امرَأتَهُ عَلَى انَّهُ لَم تُخبرهُ بمَا أَخبَرَهُ الصِّبيَانُ[١].
و نظير آن حكايت ذيل است در كتاب عيون الاخبار، جلد ٢، ص ٤١.
وَ من حُمقَى قُرَيشٍ الَاحوصُ بنُ جَعفَر بن عَمرو بن حُرَيث قَالَ لَهُ يَوماً مُجَالسُوهُ مَا بَالَ وَجهُكَ اصغَرُ أَ تَشتَكى شَيئاً وَ اعَادُوا عَلَيه ذَلكَ فَرَجَعَ الَى اهله يَلُومُهُم وَ يَقُولُ لَهُم انَا شَاكٍ وَ لَا تُعلمُونَنى القُوا عَلىَّ الثِّيَابَ وَ ابعَثُوا الَى الطَّبيبَ[٢].
و اين حكايت مطابق نقل عيون الاخبار در شرح نهج البلاغة از ابن ابى الحديد، ج ٤، ص ٢٦٠ نيز آمده است.
[ص ١٠١ قصص مثنوى]
[١] - اين هم نمونه ديگرى از آنچه شنيدهام: بچههاى( مكتب خانهاى) خواستند معلمشان را دست بيندازند( و يا تعطيل شوند!) به همين منظور قرار گذاشتند به معلّم تلقين كنند كه بيمار است. وى( همين كه وارد شد) پى در پى از بچهها مىشنيد كه مىگويند استاد، چه شده كه رنگتان پريده و ضعيف شدهايد؟ معلّم( باورش شد كه بيمارست!) به خانه باز گشت و همسرش را سرزنش كرد كه چرا تو مانند بچهها رنگ پريدگى و ضعيف شدنم را به من يادآورى نكردى؟!
[٢] - در باره احوص نيز كه از ساده لوحان مشهور قريش بود گفتهاند، روزى دوستانش به وى گفتند چرا رنگت زرد شده است؟ لا بد دردى احساس مىكنى؟
تكرار اين تلقين باعث شد كه احوص باور كند ناخوش است! به خانه باز گشت و خانواده را سرزنش كرد كه چرا خوش نبودن حال مرا به من اطلاع ندادهايد؟ مرا بپوشانيد و برايم طبيب حاضر كنيد!