احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧١٠ - «م»
(ما چو چنگيم و تو زخمه مىزنى) (٢٨) (ما چو شطرنجيم اندر برد و مات) (٢٨) (ما چو كرّان ناشنيده يك خطاب) (١٦٥) (ما چو ناييم و نوا در ما ز توست) (٢٨) (ما چو واقف گشتهايم از چون و چند) (٥٨١) (مادر يحيى كجا ديدش كه تا) (٢٤١) (ما رميتَ اذ رَمَيتَ خواجه است) (٥٧٦) (ما زبان را ننگريم و قال را) (٢٠٠) (ما عيال حضرتيم و شير خواه) (٤٥) (ما كه باطن بين جمله كشوريم) (٣٨٥) (مال ايشان خون ايشان دان يقين) (٢٤٩) (مال چون مار است و اين جاه اژدها) (٤٦٩) (مال را كز بهر دين باشى حَمول) (٤٩) (مال نآيد با تو بيرون از قصور) (٤٥٤) (ماند احوالت بدان طُرفه مگس) (٥٥) (ما نَقَص مالٌ من الصّدقات قَط) (٥٨٣) (ما و اصحابم چو آن كشتى نوح) (٣٥٤) (ماه روزه گشت در عهد عمر) (١٥٧) (ماه مىگويد كه اصحابى نجوم) (٥٤٤) (محتسب در نيمه شب جايى رسيد) (٢١٩) (محتشم چون عاريت را ملك ديد) (٣٠١) (مدّتى مىبايدش لب دوختن) (٧٨) (مر ابو بكر تقى را گو ببين) (٥٣٧) (مر بشر را پنجه و ناخن مباد) (٦٠١) (مر بشر را خود مبا جامه دُرست) (٦٠١) (مرتضى را گفت روزى يك غيور) (٣٤٩) (مرحبا يا مجتبى يا مرتضى) (١٠) (ما چو چنگيم و تو زخمه مىزنى) (٢٨) (مر خليفه مصر را غمّاز گفت) (٥٠٩) (مرد غرقه گشته جانى مىكند) (٨٤) (مرد گفتش كاى امير المؤمنين) (٧٣) (مرده بايد بود پيش حكم حق) (٤٣) (مُرغ با بيلى دو سه سنگ افكند) (٢٩٩) (مرغ بىاندازه چون شد در قفس) (٧٣) (مرغ گفتش خواجه در خلوت مايست) (٥٢٨) (مرغ مرده مضطر اندر وصل و بَين) (٣٦٤) (مرگ پيش از مرگ امن است اى فتى) (٣٩٢) (مرگ تن هديه است بر اصحاب راز) (٣٧٦) (مر مرا بنما تو محسوس آشكار) (٤٢١) (مر مرا زان نور بيند جانشان) (١٣٥) (مرمُغى را گفت مردى كاى فلان) (٤٨٩) (مستمع او قايل او بىاحتجاب) (٥٤١) (مسكن يار است و شهر شاه من) (٣٢٣) (مسمع او از دو پاره استخوان) (٤٦٧) (مشفقان گردند همچو والده) (٢٤٢) (مشورت ادراك و هشيارى دهد) (٥٠) (مشورت كردى پيمبر بسته سر) (٥٣) (مصطفى آمد كه سازد همدلى) (٩٢) (مصطفى آن دم به گورستان برفت) (٩٦) (مصطفى چون بُرد بوى از راه دور) (٢٥٠) (مصطفى را هجر چون بفراختى) (٥٠٥) (مصطفى ز اين گفت كادم و انبيا) (٣٥٣) (مصطفى زاين گفت كاى اسرار جو) (٥٣٧) (مصطفى فرمود از گفت جحيم) (١٨٢) (مصطفى فرمود اگر گويم به راست) (٢٠٥)