احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ١٨٩ - هست ملعون آن كه نفزايد به عقل/ ناقص الاعضا بيابد لطف حق
روزى يكى از باغبانان به حضرت او سه خيار بالنگ آورد. نظام الملك آن هر سه را تمام بخورد و هيچ كس را از آن نصيب نداد. و آورنده را صد دينار و تشريفى فاخر بداد و آن مرد باز گشت. يكى از خاصّگيان كه در پيش وى گستاخ بود از وى سؤال كرد كه سبب چه بود كه ازين نو باوه حاضران را محروم ماندند؟ گفت زيرا كه خيار او بچشيدم و تلخ بود و دوم و سوم هم تلخ بود؟ گفتم اگر كسى ديگر را دهم روا بود كه او به مرارت آن صبر نكند و بگويد كه تلخ است و آن بىچاره از تحفه خود شرم دارد و مرا حيا مانع آيد كه كسى به خدمت من تحفه آرد و عرق حيا و خجلت برو نشيند. من به مرارت آن خيار صبر كردم تا عيش آن بىچاره تلخ نگردد.
جوامع الحكايات، باب اول از قسم دوم [ص ٥٥ قصص مثنوى]
[هست ملعون آن كه نفزايد به عقل/ ناقص الاعضا بيابد لطف حق]
٣٠٣-
|
«چون كه ملعون خواند ناقص را رسول |
بود در تأويل، نقصان عقول |
|
|
زان كه ناقص تن بود مرحوم رَحم |
نيست بر مرحوم، لايق طعن و زخم |
|
اشاره است بدين حديث:
النَّاقصُ مَلْعُونٌ[١].
شرح خواجه ايوب، المنهج القوى (شرح يوسف بن احمد بر مثنوى) طبع مصر، ج ٢، ص ٣٥٢.
و بيت دوم را يوسف بن احمد اشاره به حديث ذيل (كه در جامع صغير، ج ٢، ص ١٩ نيز
[١] - كسى كه( عقلش) نقصان دارد( و در صدد رفع آن نيست) از رحمت خدا دور است.