احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٦٤ - مرگ، وصل دوستان را چون پل است
[ «بهر هر دردى دوايى در خور است»]
٧٩٢-
|
«زان كه هر يك زاين مرضها را دواست |
چون دوا نپذيرد آن حكم قضاست |
|
|
هر مرض دارد دوا مىدان يقين |
چون دواى رنج سرما پوستين |
|
مبتنى است بر خبرى كه در ذيل شماره (٢٨٣) مذكور گرديد.
[ص ١٦٣ احاديث مثنوى]
[ «چون قضا آيد طبيب ابله شود»]
٧٩٣-
|
«چون قضا آيد طبيب ابله شود |
و آن دوا در نفع هم گم ره شود |
|
به حديث منقول در ذيل شماره (٩٧) اشاره است.
[ص ١٦٣ احاديث مثنوى]
[گر طعام اللَّه خواهى روزه گير]
٧٩٤-
|
«از طعام اللّه و قوت خوش گوار |
بر چنان دريا چو كشتى شو سوار |
|
|
باش در روزه شكيبا و مُصرّ |
دم به دم قوت خُدا را منتظر |
|
از حديث مذكور در ذيل شماره (٧٣٣) مستفاد است.
[ص ١٦٣ احاديث مثنوى]
[مرگ، وصل دوستان را چون پل است]
٧٩٥-
|
«آن يكى مىگفت خوش بودى جهان |
گر نبودى پاى مرگ اندر ميان |
|
مأخذ آن مطلب ذيل است كه شيخ عطار در ضمن شرح حال يحيى معاذ رازى نقل مىكند:
روزى به پيش او مىگفتند كه دنيا با ملك الموت به حبهاى نيرزد، گفت غلط كردهايد.
اگر ملك الموت نيست (هيچ) نيرزدى. گفتند چرا؟ گفت: الْمَوْتُ جسْرٌ يُوصلُ الْحَبيبَ