احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٣٥٧ - قصه گل خوار با شكر فروش
باللَّيل وَرَائَهُ فَكَانَ اذَا حَادَ احَدهُم عَن الطَّريق يَقُولُ يَمينَكَ يَا فُلَانُ يَسَارَكَ يَا فُلَانُ[١].
رساله قشيريه، ص ١٣١- نيز رجوع كنيد به تذكرة الاولياء ج ٢، ص ١١٦- ١١٧ كه در آنجا نام او را مطابق مثنوى عبد اللّه مغربى آورده است. [ص ١٣٢ قصص مثنوى]
[قصّه گل خوار با شكر فروش]
٥٨٠-
|
«پيش عطارى يكى گل خوار رفت |
تا خرد ابلوج قند خاص زفت |
|
مأخذ آن حكايت ذيل است:
|
بود در شهر بلخ بقّالى |
بىكران داشت در دكان مالى |
|
|
ز اهل حرفت فراشته گردن |
چابك اندر معاملت كردن |
|
|
هم شكر داشت هم گل خوردن |
عسل و خردل و خَلّ اندر دن |
|
|
ابلهى رفت تا شكر بخرد |
چون كه بخريد سوى خانه برد |
|
|
مرد بقّال را بداد درم |
گفت شَكَر مرا بده به كرم |
|
|
برد بقال دست زى ميزان |
تا دهد شكّر و بَرَد فرمان |
|
|
در ترازو نديد صدگان سنگ |
گشت دل تنگ از آن و كرد آهنگ |
|
|
مرد بقال در ترازوى خويش |
سنگ صدگان نهاد از كم و بيش |
|
|
كرد از گل ترازو را پاسنگ |
تا شكر بدهدش مقابل سنگ |
|
|
مرد ابله مگر كه گل خوردى |
تن و جان را فداى گل كردى |
|
|
از ترازو گلك همىدزديد |
مرد بقال نرم مىخنديد |
|
|
گفت مسكين خبر نمىدارد |
كان زيان است و سود پندارد |
|
|
هر چه گل كم كند همىزين سر |
شكرش كم شود سرى ديگر |
|
حديقه سنايى، طبع تهران، ص ٤١١ [ص ١٣٣ قصص مثنوى]
[١] - ابو عبد اللَّه مغربى هميشه در سفر بود. يارانش نيز وى را همراهى مىكردند.
( در مراسم حج) هر وقت از احرام بيرون مىآمد مجدداً احرام مىبست. در همه عمر براى خود لباسى ندوخت. ناخن و مويش هيچ وقت بلند نمىشد. يارانش در شب پشت سر او راه مىرفتند. اگر يكى از آنان راهش كج مىشد صدا مىكرد فلانى، از راست يا چپ برو!