احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٤٩ - كالغرانيق العلى
|
همچو آتش گرم شد در كار او |
يك نفس نشكيفت از ديدار او |
|
|
هر زمان شاخى نو از بختش نشاند |
لاجرم با خويش بر تختش نشاند |
|
|
دُرّ و جوهر ريخت در پيشش بسى |
وعده خوش داد در بيشش بسى |
|
|
طفل هندو در ميان عزّ و ناز |
كرد چون ابر بهارى گريه ساز |
|
|
شاه گفتش از چه مىگريى برم |
گفت از آن گريم كه گه گه مادرم |
|
|
كردى از محمودم از صد گونه بيم |
گفتى او بدهد سزاى تو مقيم |
|
|
زان همىگريم كه چندين گاه من |
بودم از محمود بىآگاه من |
|
|
مادرم كو تا براندازد نظر |
پيش شه بيند مرا بر تخت زر |
|
|
اى دريغا بىخبر بودم بسى |
زنده بىمحمود چون ماند كسى |
|
[ص ٢٠٦ قصص مثنوى]
[ضرر دوست نادان]
٩٤٩-
|
«جاهل ار با تو نمايد همدلى |
عاقبت زخمت زند از جاهلى |
|
با مضمون روايت مذكور در ذيل شماره (٣٢٣) مناسب است.
[ص ١٩٩ احاديث مثنوى]
[حسرت ميت]
٩٥٠-
|
«چون برون شد اين خيالات از ميان |
گشت نامعقول او بر او عيان |
|
|
راست فرمود آن سپهدار بشر |
كه هر آن كه كرد از دنيا گذر |
|
|
نيستش درد و دريغ و غبن موت |
بلكه هستش صد دريغ از بهر فوت |
|
مقصود روايتى است كه در ذيل شماره (٧٥٠) ذكر شد.
[ص ١٩٩ احاديث مثنوى]
[كَالْغَرانيقُ الْعُلى]
٩٥١-
|
«بت ستودن بهر دام عامه را |
همچنان دان كَالْغَرانيقُ الْعُلى |
|
|
خواندش در سوره و النّجم زود |
ليك آن فتنه بُد از سوره نبود |
|
اشاره است به قصهاى كه مفسرين در ذيل آيه شريفه: وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ قَبْلِكَ مِنْ رَسُولٍ