احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٦٩٤ - «ب»
(بايزيد از بهر اين كرد احتراز) (٢٨١) (بت ستودن بهر دام عامه را) (٥٤٩) (بچّه بيرون آر از بيضه نماز) (٢٩٣) (بخل من للَّه عطا للَّه و بس) (١٤٦) (بُد ز گستاخى كسوف آفتاب) (٩) (بر شتر چشم افكَند همچون حمام) (٤٣٦) (بر كريمى كردهاى ظلم و ستم) (٥٧٧) (برگ بىبرگى همه اقطاع اوست) (٣٣٦) (بر مسلمانان نمىآرى تو رحم) (٤٠٩) (بر هوا تأويل قرآن مىكنى) (٥٥) (بر يكى اشتر بود اين دو دَرا) (٥٦٨) (بسته در زنجير چون شادى كند) (٢٩) (بس جفا گويند شه را پيش ما) (٤٩٢) (بس دعاها كان زيان است و هلاك) (١٥٨) (بعد از آنت جان احمد لب گزد) (٣٧٩) (بعد از آن گفتش سخنهاى دقيق) (٧٣) (بشنو از اخبار آن صدر صدور) (٢٢) (بعد ضدّ رنج آن ضدّ دگر) (٣٢٣) (بكشمش يا خود دهم او را عذاب) (٤٤٣) (بگذر اى مؤمن كه نورت مىكشد) (٣٩٩) (بند بگسل باش آزاد اى پسر) (٢) (بل جفا را هم جفا جفّ القلم) (٤٩٣) (بل زر مضروب ضرب ايزدى) (٣٣٤) (بلك از او كن عاريت چشم و نظر) (٣٤٣) (بلكه ايشان را شفاعتها بُوَد) (٢٨٥) (بلكه رزقى از خداوند بهشت) (٣٠٠) (بندگان دارند لا بد خوى او) (٤٦١) (بندگان خاص علّام الغيوب) (١٨٧) (بنده مؤمن تضرّع مىكند) (٥٩٣) (بنگرم سرّ عالمى بينم نهان) (٣٣٧) (بود اميرى خوش دلى مىخوارهاى) (٥٠٢) (بود بازرگان و او را طوطىاى) (٧٥) (بود ذكر حيلهها و شكل او) (٣٠) (بود شاهى در جهودان ظلم ساز) (١٩) (بود شاهى در زمانى پيش از اين) (٢) (بود شاهى شاه را بُد سه پسر) (٥٨٤) (بود شخصى مفلسى بىخان و مان) (١٧٢) (بود در انجيل نام مصطفى) (٣٠) (بود درويشى به كهسارى مقيم) (٢٧٥) (بود درويشى درون كشتىاى) (٢٣٩) (بود شيخى دايماً او وامدار) (١٦٣) (بود شيخى رهنمايى پيش از اين) (٢٨٣) (بود كمپيرى نود ساله كلان) (٥٤٥) (بود كورى كاو همىگفت الامان) (٢٠٩) (بود گبرى در زمان بايزيد) (٤٩٨) (بود لقمان پيش خواجهى خويشتن) (١٤٠) (بود مردى پيش از اين نامش نصوح) (٤٧٢) (بود مردى صالحى ربّانىاى) (٤٥٨) (بود يك ميراثى مال و عقار) (٥٩١) (بو مسيلم گفت خود من احمدم) (٣٧٧) (بوى عطرش زد ز عطّاران راد) (٣٤٧) (بهر آن پيغمبر اين را شرح ساخت) (٤٧١) (بهر اظهار است اين خلق جهان) (٤٠٥) (بهر اين بعضى صحابه از رسول) (٢٢)