احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٢٣ - «م»
«گ»
(گاو را دارند باور در خدايى عاميان) (٢١٠) (گر باد به دوزخ برد از كوى تو خاك) (٥٨٥) (گر بخسبد عاشقى جز در كفن) (٥٣٣) (گر به چشم من ببينى روى او) (٢٤) (گر چو من پرنگار بودى اين) (٢٢٤) (گرچه ما را خود ستودن راه نيست) (١٨٦) (گر رود سوى اين شود به از اين) (٣٧٣) (گر ز دستت تلخ افتد ميوهاى) (١٨٨) (گرسنه مانده نه خوردى و نه خواب) (٨٧) (گرفته هر يكى شكر به منقار) (٧٦) (گرم آزاد گردانى ز بندت) () ٣٩٠ (گفت آوردستم از خلد برين) (١٠٠) (گفت اگر او بيشتر رفتى به راه) (١٠١) (گفت اگر اين حلقه را بر در زنم) (١٢٩) (گفت اى دارنده عرش مجيد) (٤٩٣) (گفت برگوى اى امير المؤمنين) (١٠١) (گفت بستان زر به شرط آن كه راه) (١٠١) (گفت پندارى ز درد كار خويش) (٣٨٩) (گفت تو كى ديدى آن رخسار را) (٢٤) (گفت چيست آن هديه نيكو سرشت) (١٠٠) (گفت شكلش چنان كه مضبوط است) (٢٦٦) (گفت شكلى است سهمناك و عظيم) (٢٦٦) (گفت فرمان بردن اين شه مرا) (٥١٥) (گفتم مجنون دوستى و سگ ز كجا؟) (٢٥٨) (گفت مسكين خبر نمىدارد) (٣٥٧) (گفتم كه يافت مىنشود جستهايم ما) (٤٨٨) (گفت من به يا تو هان اى ژنده پوش) (١٨٦) (گفت هارون عشق مجنون مىشنود) (٢٤) (گفت هرگز از غلام اين خود كه خورد) (١٨٨) (گفت هستم از زمينى شورهزار) (١٠١) (گفتى احول يكى دو بيند چون) (٢٤١) (گفت يك نيمه به من ده اى غلام) (١٨٨) (گوشهاى كانجاى مشتى عور بود) (١٠٠) (گويدم پس چون تويى با خويش ساز) (١٢٩) (گويند بخسب تا كه خوابش بينى) (٥٣٣)
«ل»
(لشكر محمود نيرو يافتند) (٥٤٨) (گرم آزاد گردانى ز بندت) () ٣٩٠ (گفت آوردستم از خلد برين) (١٠٠) (گفت اگر او بيشتر رفتى به راه) (١٠١) (گفت اگر اين حلقه را بر در زنم) (١٢٩)
«م»
(مادرم كو تا براندازد نظر) (٥٤٩) (مبادا كس كه از زن مهر جويد) (٤٥١) (مجنون روزى سگى بديد اندر دشت) (٢٥٨) (مدّتى در انتظارش بوده بود) (١٢٩) (مرا آمد آن گفت ايشان عجب) (٥٩) (مرا بندهاى هست نامش هوا) (١٨٦) (مرا پيشتر زان كه بنواخت شاه) (٤) (مرا تعليم دادند آن عزيزان) (٧٧) (مرا زين جايگه جايى برد دور) (٤٧) (مرا گر كشتى اى گوهر تو را بود) (٣٩٠) (مرا هر دو آواز دادند زود) (٥٩) (مرد آمد تا در دل خواه خويش) (١٢٩) (مرد ابله مگر كه گل خوردى) (٣٥٧)