احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢١١ - در دعا خير دو عالم را بخواه
[شادمان گردند مجنونان ز هم!]
٣٣٠-
|
«گفت جالينوس با اصحاب خَود |
مر مرا تا آن فلان دارو دهد |
|
مأخذ آن حكايت ذيل است:
شنيدم كه محمد بن زكرّيا الرّازى همىآمد با قومى از شاگردان خويش. ديوانهاى در پيش ايشان افتاد در هيچ كس ننگريست مگر در محمد زكريا. و در روى او نيك نگاه كرد و بخنديد. محمد زكريا با خانه آمد و مطبوخ افتيمون بفرمود پختند و بخورد. شاگردان پرسيدند كه چرا اى حكيم اين مطبوخ همىخورى؟ گفت از بهر خنده آن ديوانه كه تا وى از جمله سوداى خويش جزئى در من نديد با من نخنديد! قابوس نامه، چاپ تهران به سعى رضاقلى خان هدايت، ص ٣٥ [ص ٦٦ قصص مثنوى]
[با كبوتر بين كلاغى همنشين]
٣٣١-
|
«آن حكيمى گفت ديدم در تگى |
مىدويدى زاغ با يك لكلكى |
|
مأخذ آن روايت ذيل است:
وَ كَانَ مَالكُ بنُ دينَارٍ يَقُولُ لَا يَتفقُ اثنَان فى عشرَةٍ الَّا فى احَدهمَا وَصفٌ منَ الآخَر وَ انَّ اجنَاسَ النَّاس كَأَجنَاس الطَّير وَ لَا يَتَّفقُ نَوعَان منَ الطَّيرَان الَّا وَ بَينَهُمَا مُنَاسَبَةٌ قَالَ فَرَأَىَ يَوماً غُرَاباً مَعَ حَمَامَةٍ فَعَجبَ من ذَلكَ فَقَالَ اتَّفَقَا وَ لَيسَا من شَكلٍ وَاحدٍ ثُمَّ طَارَا فَاذَا هُمَا اعرَجَان[١]. احياء العلوم، جلد دوم، ص ١١٢ [ص ٦٦ قصص مثنوى]
[در دعا خير دو عالم را بخواه]
٣٣٢-
|
«از صحابه خواجهاى بيمار شد |
و اندر آن بيماريش چون تار شد |
|
مأخذ آن روايت ذيل است:
[١] - از مالك بن دينار نقل شده است كه دو نفر حاضر به معاشرت با هم نمىشوند مگر اين كه بينشان وجه مشتركى باشد. انسانها هم مانند پرندگانند. دو پرنده زمانى با هم پرواز مىكنند كه همجنس و مناسب با هم باشند. وى روزى كلاغى را با كبوترى همنشين ديد( و اين موضوع) وى را به شگفتى انداخت؛ زيرا بين آنان تشابهى نمىديد. اما همين كه راه رفتند معلوم شد هر دو لنگ هستند!