احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٨٨ - صور اسرافيل احياگر شود
|
عاقبت مردى در آمد با خبر |
پيش شيخ آورد صد دينار زر |
|
|
بوسه داد و گفت اصحاب تو راست |
تا كنند امروز وجه سفره راست |
|
|
شد دل اصحاب الحق خوش از آن |
رويشان بفروخت چون آتش از آن |
|
|
شيخ آن زر داد خادم را و گفت |
در فلان مسجد فلان پيرى بخفت |
|
|
با ربابى زير سر پير نكوست |
اين زر او را ده كه اين زر، آن اوست |
|
|
رفت خادم تا بَرَد درويش را |
گرسنه بگذاشت قوم خويش را |
|
|
آن همه زر چون بديد آن پير زار |
سر به خاك آورد و گفت اى كردگار، |
|
|
از كرم نيكو نعيمى مىكنى |
با چو من خاكى كريمى مىكنى |
|
|
بعد از اينم گر نيارد مرگ خواب |
جمله از بهر تو خواهم زد رباب |
|
|
مىشناسى قدر استادان تو نيك |
هيچ كس مثل تو نشناسد و ليك |
|
|
چون تو خود بستودهاى چه استايمت |
ليك چون زر بستدم باز آيمت |
|
[ص ٢٠ قصص مثنوى]
[صور اسرافيل احياگر شود]
١٤٧-
|
«همچو اسرافيل كاوازش به فن |
مردگان را جان در آرد در بدن |
|
... اسرافيل به هنگام رستخيز در صور مىدمد و مردگان از گور بر مىخيزند. صور شاخى است عظيم كه دايره آن از پهناى آسمان و زمين فراختر است. و اسرافيل لب بر آن نهاده و منتظر فرمان الهى است. به موجب روايتى بسيار مفصّل وى سه بار در صور مىدمد. نخستين را «نفخه فَزَع» مىگويند كه از اثر آن كوهها به شتاب در حركت مىآيند و زمين چون كشتى گران بارى بر روى آب به گردش مىافتد و جهان دگرگون مىشود.
دومين، «نفخه صَعَق» نام دارد كه مردم و هر زندهاى در آسمان و زمين مىميرند. و جز خدا هيچ كس باقى نماند. تا بدانجا كه ملك الموت نيز جان مىسپارد. سومين را «نفخه بَعث» مىنامند كه بر اثر آن جانها به سوى ابدان باز مىگردند. و مردگان از گور بر مىخيزند و به سوى موقف و صحراى محشر رانده مىشوند. نظر مولانا درين ابيات به نفخه سوم است كه زندگانى مىبخشد و جانها را به بدنها باز مىآورد.
رجوع كنيد به احياء العلوم، چاپ مصر، ج ٤، ص ٣٦٨- ٣٦٦، اتحاف السّادة المتّقين، طبع مصر، ج ١٠، ص ٤٥٣- ٤٤٨ [ص ٧٨٤ شرح مثنوى]