احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٣٨٥ - «دل ببينيم و به ظاهر ننگريم»
مسلم، ج ٥، ص ٩٨- ٩٩، بخارى، ج ٤، ص ٤٧، ١٥٥، نهايه ابن اثير، ج ٤، ص ٤.
[ص ١٢٥ احاديث مثنوى]
[ «كه خبر هرزه بود پيش نظر»]
٦٣٤-
|
«دست مىدادش سخن او بىخبر |
كه خبر هرزه بود پيش نظر |
|
مقتبس است از مضمون حديثى كه در ذيل شماره (٥٦٣) گذشت.
[ص ١٢٥ احاديث مثنوى]
[ «بايزيد آمد كه نك يزدان منم»]
٦٣٥-
|
«با مريدان آن فقير محتشم |
بايزيد آمد كه نك يزدان منم |
|
مأخذ آن روايت ذيل است:
يك بار در خلوت بود. بر زبانش برفت كه سُبحَانى مَا اعظَمَ شَأنى. چون با خود آمد مريدان با او گفتند كه چنين كلمهاى بر زبان تو برفت. شيخ گفت خداتان خصم، بايزيدتان خصم. اگر از اين جنس كلمهاى بگويم مرا پاره پاره بكنيد. مگر چندان افتاد كه ديگر بار همان بگفت. مريدان قصد كردند تا بكشندش. خانه از بايزيد انباشته بود. اصحاب خشت از ديوار بيرون گرفتند و هر يكى كاردى مىزدند. چنان كارگر مىآمد كه كسى كارد بر آب زند! هيچ زخم كارگر نمىآمد. چون ساعتى چند بر آمد آن صورت خرد مىشد.
بايزيد پديد آمد چون صعوهيى خرد در محراب نشسته. اصحاب در آمدند و حال بگفتند. شيخ گفت بايزيد اين است كه مىبينيد آن بايزيد نبود.
تذكرة الاولياء، ج ١، ص ١٤٠ نيز رجوع كنيد به: تلبيس ابليس، ص ٣٤٤، ٣٤٥ و فتوحات مكيه، ج ١، ص ٣٥٤. [ص ١٤٢ قصص مثنوى]
[ «دل ببينيم و به ظاهر ننگريم»]
٦٣٦-
|
«ما كه باطن بين كشوريم |
دل ببينيم و به ظاهر ننگريم |
|