احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٦٩٥ - «پ»
(بهر اين بو گفت احمد در عظات) (٢٣٦) (بهر اين فرمود آن شاه نبيه) (٤٠٦) (بهر اين فرمود با موسى خدا) (٢٥١) (بهر اين فرمود پيغمبر كه من) (٣٥٤) (بهر اين فرموده است آن ذو فنون) (٣٥٤) (بهر اين كرده است منع آن با شكوه) (٥٦٧) (بهر اين گفت آن خداوند فرج) (٥٥٩) (بهر اين گفت آن رسول خوش پيام) (٥٣٨) (بهر اين گفت آن نبى مستجيب) (٤٤٦) (بهر مظلومان همىكندند چاه) (٢٥٦) (بىشبانى كردن و آن امتحان) (٥٧٨) (بيشتر اصحاب جنّت ابلهند) (٥٦٢) (بىغرض مىكرد آن دم اعتراف) (٤١٢) (بىگمان خود هر زبان پردهى دل است) (٦٠٤) (بىمرادى شد قلاووز بهشت) (٣٣٥) (بىنيازى از غم من اى امير) (٥٦٩)
«پ»
(پادشاهى بر نديمى خشم كرد) (٤٠٢) (پادشاهى كن به بخشش اى رحيم) (٥٠٦) (پر خود مىكَند طاووسى به دشت) (٤٣٨) (پر فكرت شد گل آلود و گران) (١٢٢) (پر مساز از كاغذ و از كُه مپر) (٥٤٧) (پس از آن لولاك گفت اندر لقا) (٥٧١) (پس بپوشيد اوّل آن بر جان ما) (٣٦٨) (پس به غيبت نيم ذّرهى حفظ كار) (١٤١) (پس پيمبر گفت استفتوا القلوب) (٥٢٤) (پس تسفسط آمد اين دعوىّ جبر) (٤٩٠) (پَست مىگويم به اندازهى عقول) (١٤٦) (پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتى است) (٥٦) (پس تو سرهنگى مكن با عاجزان) (٢٩) (پس تو هم الجار ثمّ الدّار گو) (٥٧٣) (پس جليس اللَّه گشت آن نيك بخت) (٥٤٧) (پس چو حكمت ضاله مؤمن بُوَد) (٢٤١) (پس چو يعرف گفت چون جاى دگر) (٣١٩) (پس خموشى به دهد او را ثبوت) (٤١١) (پس دمى مردار و ديگر دم سگى) (١٢٢) (پس رهى را كه نديدستى تو هيچ) (١٢٤) (پس زد انگشتك به رقص اندر فتاد) (٤٤٨) (پس ز شرح سوز او كم زن نفس) (٣٢١) (پس ز عرش اندر بهشتستان رود) (٤٦٣) (پس فرشته و ديو گشته عرضهدار) (٤٩٠) (پس فرو شد ابله ايمان را شتاب) (٥٨٠) (پس قيامت روز عرض اكبر است) (١٢٤)
«پ»
(پس كلام پاك در دلهاى كور) (١٦٠) (پس ملايك با خدا نالند زار) (٥٩٣) (پس ملك گويد كه آن روضهى خضر) (٢٢١) (پس نبيند جمله را با طمّ و رم) (٥٧١) (پس نكو گفت آن رسول خوش جواز) (٤٣٤) (پشّه آمد از حديقه و از گياه) (٣٤٠) (پشّهاى نمرود را با نيم پَر) (٥٦) (پيش از عثمان يكى نسّاخ بود) (١٣٣) (پيش عطّارى يكى گل خوار رفت) (٣٥٧) (پيشهاش اندر ظهور و در كمين) (٥٢١)