احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٣٦٠ - «قصه راز حليمه گويمت»
مأخذ آن روايت ذيل است:
و ابتداى حال او (ابراهيم ادهم) آن بود كه او پادشاه بلخ بود. و عالمى زير فرمان داشت. و چهل شمشير زرين و چهل گرز زرين در پيش و پس او مىبردند. يك شب بر تخت خفته بود. نيم شب سقف خانه بجنبيد چنانكه كسى بر بام مىرود. آواز داد كه كيست؟ گفت آشناست اشترى گم كردهام بر اين بام طلب مىكنم. گفت اى جاهل اشتر بر بام مىجويى؟ گفت اى غافل تو خداى را در جامه اطلس، خفته بر تخت زرين مىطلبى! تذكرة الاولياء، عطار، ج ١، ص ٨٦ [ص ١٣٤ قصص مثنوى]
[قصّه ناى و بذله گويىاش]
٥٨٦-
|
«آن يكى نايى كه خوش نى مىزده است |
ناگهان از مقعدش بادى بجست |
|
مأخذ آن حكايت ذيل است:
ناى مىزد از او بادى رها شد ناى بر ... نهاد كه اگر تو بهتر مىزنى تو بزن مقالات شمس، نسخه موزه قونيه، ص ١٦ و نظير آن حكايتى است كه در لطائف عبيد آمده است:
شخصى خواست كه پف در آتش كند بادى از ... بجست. پشت در آتش دان كرد ... را گفت اگر تو را تعجيل است بفرماى.
[ص ١٣٤ قصص مثنوى]
[كرد احمد ٦ قوم جاهل را دعا]
٥٨٧-
|
«اى دو صد بلقيس حلمت را زبون |
كه اهد قَومى انّهم لَا يَعلَمون |
|
اشاره است به حديثى كه در ذيل شماره (٣٢٢) نقل كرديم.
نيز رجوع كنيد به: مسند احمد، ج ١، ص ٣٨٠، ٤٢٧، ٤٣٢، ٤٥٦.
[ص ١١٣ احاديث مثنوى]
[ «قصّه راز حليمه گويمت»]
٥٨٨-
|
«قصّه راز حليمه گويمت |
تا زدايد داستان او غمت |
|
مأخذ آن روايت ذيل است: