احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٨٧ - شد نجات آدمى در خامشى
[گرمتر گردد بشر از «ما مُنع»]
١٠٥٠-
|
«چون شدند از منع و نهيش گرمتر |
سوى آن قلعه بر آوردند سر |
|
بر مضمون حديث مذكور در ذيل شماره (٤٨٥) مبتنى است.
[ص ٢١٩ احاديث مثنوى]
[قصّه صدر جهان و آن فقير]
١٠٥١-
|
«در بُخارا خُوى آن خواجيم اجل |
بود با خواهندگان حسن عمل |
|
اين حكايت را مؤلف الجواهر المضيئه در ضمن شرح حال مولانا بدين گونه نقل مىكند.
قَالَ مولَانَا جَلَالُ الدِّين كَانَ صَدْرُ جَهَانَ عَالمُ بُخَارَا يَخْرُجُ منْ مَدْرَسَته وَ يَتَوَجَّهُ الَى بُسْتَانٍ لَهُ فَيَمُرُّ بفَقيرٍ عَلَى الطَّريق فى مَسْجدٍ فَيَسْأَلُهُ فَلَمْ يَتَّفقْ انَّهُ يُعْطيه شَيْئاً وَ اقَامَ عَلَى ذَلكَ مُدَّةَ سنينَ كَثيرَةٍ فَقَالَ الْفَقيرُ لاصْحَابه ألْقُوا عَلَىَّ ثَوْباً وَ اظْهرُوا انِّى مَيِّتٌ وَ اذَا مَرَّ الصَّدْرُ جَهَانَ فَأَسْأَلُوهُ شَيئاً فَلَمَّا مَرَّ صَدْرُ جَهَانَ قَالُوا يَا سَيِّدى هَذَا مَيِّتٌ فَدَفَعَ لَهُ شَيْئَاً منَ الدراهمَ ثُمَّ نَهَضَ الْفَقيرُ وَ الْقَى الثَّوْبَ عَنْهُ فَقَالَ لَهُ الصَّدرُ جَهَانَ لَوْ لَمْ تُمتْ مَا اعْطَيْتُكَ شَيْئاً[١].
الجواهر المضيئه، چاپ حيدرآباد، ج ٢، ص ١٢٤ [ص ٢١٩ قصص مثنوى]
[شد نجات آدمى در خامُشى]
١٠٥٢-
|
«مَنْ صَمَتْ منْكُم نَجَابُد ياسهاش |
خامُشان را بود كيسه و كاسهاش |
|
[١] - مولانا جلال الدين نقل كرده است كه صدر جهان، دانشمند بخارا،( هر روز) از مدرسه به قصد رفتن به باغ خويش بيرون مىآمد. در سر راهش، كنار مسجد، فقيرى به گدايى مىنشست. صدر جهان در طول اين مدت حتى يك بار حاضر نشد به اين فقير صدقه دهد. يك روز فقير به دوستانش گفت مرا بپوشانيد و وانمود كنيد كه من مردهام. سپس هنگامى كه صدر جهان طبق معمول از اين جا رد شد از وى بخواهيد چيزى كمك كند. صدر جهان اين بار با ديدن جنازه فقير( دلش به رحم آمد و) چند درهمى صدقه داد. اما همين كه فقير برخاست و رو انداز را كنار زد صدر جهان به نقشه آنان پى برد.( ولى ديگر دير شده بود و با ناراحتى) به وى گفت اگر نمرده بودى هرگز به تو صدقه نمىدادم!