احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٤٨٧ - آن يكى با شمع مىجست آدمى!
[ «جوع، رزق جان خاصان خداست»]
٨٣٧-
|
«جوع رزق جان خاصان خداست |
كَى زبون همچو تو گيج گداست |
|
مأخوذ است از خبرى كه در ذيل شماره (٧٣٣) مىتوان ديد. [نيز مراجعه شود رديف ٨٣٦) [ص ١٧٣ احاديث مثنوى]
[ «رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است»]
٨٣٨-
|
«هين توكّل كن ملرزان پا و دست |
رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است |
|
با حديث مذكور در ذيل شماره (٨٢٣ و ٨٢٢) مناسب است.
[ص ١٧٣ احاديث مثنوى]
[بشنو اين قصّه ز گاوى پر خوراك]
٨٣٩-
|
«يك جزيره سبز هست اندر جهان |
اندر او گاوى است تنها خوش دهان |
|
مأخوذ است از گفته عطار:
|
عطا گفته است آن مرد خراسان |
كه حيوانى است با صد كوه يكسان |
|
|
پس كوهى كه آن را قاف نام است |
مگر آن جايگه او را مقام است |
|
|
بر او هفت صحرا پر گياه است |
پس او هفت دريا پيش راه است |
|
|
در آنجا هست حيوانى قوى تن |
كه او را نيست كارى جز كه خوردن |
|
|
بيايد بامدادان پگاه او |
خورد آن هفت صحرا پر گياه او |
|
|
چو خالى كرد حالى هفت صحرا |
بياشامد به يك دم هفت دريا |
|
|
چو فارغ گردد از خوردن به يك بار |
نخفتد شب دمى از رنج و تيمار |
|
|
كه فردا من چه خواهم خورد اينجا |
همه خوردم چه خواهم كرد اينجا |
|
|
دگر روز از براى او جهاندار |
كند صحرا و دريا پُر دگر بار |
|
الهى نامه، ص ٣٠١ [ص ١٨٠ قصص مثنوى]
[آن يكى با شمع مىجست آدمى!]
٨٤٠-
|
«آن يكى با شمع بر مىگشت روز |
گرد بازارى دلش پر عشق و سوز |
|