احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٢٤ - «ه»
(مرد بقال در ترازوى خويش) (٣٥٧) (مرد بقال را بداد درم) (٣٥٧) (مرد عاشق باد پيمايد به روز) (٥٣٣) (مردمان را ز بهر ديدن پيل) (٢٦٦) (مرغ دُم سوى شهر و سر سوى ده) (٥٢١) (مرغى كه خبر ندارد از آب زلال) (١٠٢) (مسجدى بود از همه نوعى خراب) (٨٧) (مسيحش گفت تو اين را نشايى) (١٥٨) (مشامش از نجاست چون خبر يافت) (٣٤٨) (مشك بر گردن رهى بيرون برم) (١٠٠) (مشك چون پر كرد پيش آورد راه) (١٠٠) (مصطفى جايى فرود آمد به راه) (٣٨٩) (مفريب دل به رنگ جهان كان نه تازگى است) (٥٤٦) (مگر آن مرد روزى در بيابان) (١٥٩) (مگر باز سپيد شاه برخاست) (١٦١) (مگر يك روز مىشد با سپاهى) (٣٨٠) (من آن كس را چو چشم خويش دارم) (٢٥٩) (من آن هر دو آزاد كردم ز بند) (٥٩) (من چو كردم آن خود بر تو نثار) (٨٧) (من مرده به ظاهر از پى جست) (٧٥) (ميان دو ابروى طاق بلند) (١٣٧) (ميان دو پرگار بنشست شاه) (١٣٧) (ميان ره گَوى پر استخوان ديد) (١٥٩) (مىشناسى قدر استادان تو نيك) (٨٨) (ميوه او خوش همىخورد آن غلام) (١٨٨)
«ن»
(نبينند پيرايش يك دگر) (١٣٧) (نداند چو رومى كسى نقش بست) (١٣٧) (ندانست از آن دانه خوردنش) (٦٠) (نشست او بر سر قصر خداوند) (٧٧) (نشستند صورتگران در نهفت) (١٣٧) (نگاه كن كه ز هجر تو چون پريشان گشت) (٣٢٠) (نگه مىدار شاد روان او را) (٣٨٠) (نمودند هر يك به گفتار خويش) (١٣٧) (نه آبستن دُر بود هر صدف) (٦٠) (نه آواى مرغ و نه هُرّ اى دد) (١٦٨) (نه امتحان بسوده چنان موضعى به دست) (٤٧٥) (نهان است گنجى به زير درخت) (٥٩) (نه بشناخت از يكديگر بازشان) (١٣٧) (نه كس مىخواندَم بهر رباب) (٨٧) (نه يكى بانگى ربابش مىخريد) (٨٧) (نيست نقصان در جمال آن نگار) (٢٤) (نىام گفت اى سليمان من گنه كار) (٣٨٠)
«و»
(وان كه را بُد ز پيل ملموسش) (٢٦٦) (وان گهى بر تو نشسته اى امير) (١٨٦) (ور بدو گويم نىام من آن تويى) (١٢٩) (ور تو مرد زاهدى شب زنده باش) (٥٣٣) (ور تو هستى مرد عاشق شرم دار) (٥٣٣) (ورزيدن عشق اگر چه كارى صعب است) (٥٨٥)
«ه»
(هر آن گاهى كه دست از خويش شستى) (٧٧) (هر آن نقش كان صفّه گيرنده شد) (١٣٧) (هر جا كه مراد دل برآيد) (٣٢٤)