احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٢٦٠ - آزمايندت چو كوزه از صدا
فرو ريخته بود بيافت. برگرفت و پيكر زشت و ناباندام خود بدان بياراست. و چون زيبايى آن بال بديد زشتى خويش از ياد ببرد و از همجنسان ببريد و به جمع طاووسان پيوست.
طاووسان كه آن تن ناساز و چهره بىشرم ديدند به آسيب منقار آن بال و پر مستعار بكندند و شغال زشت اندام را وادار به گريز كردند. شغال كه در جمع طاووسان قدر و منزلتى نيافته بود غرق اندوه گشت و به شتاب فراوان به سوى شغالان باز گشت. شغالان هم روى دركشيدند و از وى برميدند. شغالى گفت اگر بدانچه بود و داشتى قناعت مىورزيدى نه ضربت منقار طاووسان مىديدى و نه نفرت شغالان.
[ص ٩٢ قصص مثنوى]
[آزمايندت چو كوزه از صدا]
٤٠٧-
|
«چون سفالين كوزهها را مىخرى |
امتحانى مىكنى اى مشترى |
|
|
مىزنى دستى بر آن كوزه چرا |
تا شناسى از طنين، اشكسته را |
|
مستفاد است از مضمون كلام امير المؤمنين على- ٧-:
كَمَا تُعرَفُ أَوَاني الفَخَّار بامتحَانهَا بأَصوَاتهَا فَيُعلَمُ الصَّحيحُ منهَا منَ المَكسُور كَذلكَ يُمتَحَنُ الْإنسَانُ بمَنطقه فَيُعرَفُ مَا عندَهُ[١].
شرح نهج البلاغة، ج ٢٠، ص ٢٩٤ و در كتاب ربيع الابرار، باب المنطق و ذكر الخطب اين عبارت بدين صورت نقل شده است:
فيلسوف: كَمَا انَّ الآنيَةَ تَمتَحنُ باطنَانهَا فَيُعرَفُ صَحيحُهَا من مُنكَسَرهَا فَكَذَلكَ الانسَانُ يُتَعَرَّفُ حَالُهُ بمَنطقه[٢].
[ص ٧٦، احاديث مثنوى]
[١] - همان طورى كه ظرفهاى سفالى را با به صدا درآوردن آنها امتحان مىكنند تا سالم از شكسته تشخيص داده شود، انسان هم به وسيله سخنانش باز شناخته مىشود.
[٢] - حكيمى چنين گفته است: همان طورى كه از طنين صداى ظرفهاى سفالى سالم از شكسته باز شناخته مىشود، انسان هم از طريق سخنش شناسايى مىگردد.