احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٢٢ - «ك»
(طلب كار خلاصى همچو ما كن) (٧٧)
«ع»
(عاجزم پيرم ضعيفم بىكسم) (٨٧) (عاشقان را نيست با انديشه كار) (١٢٩) (عاشقش از خواب چون بيدار شد) (٥٣٣) (عاشقى از فرط عشق آشفته بود) (٥٣٣) (عاشقى را بود معشوقى چو ماه) (١٢٩) (عاقل ز جفاى چرخ گردنده) (٣٢٠) (عاقبت مردى درآمد با خبر) (٨٨) (عجب ماند از آن كار نظّارگى) (١٣٧) (عشق ار چه بلاى روزگار است خوش است) (٥٨٥) (عطا گفته است آن مرد خراسان) (٤٨٧) (عكس آن خجلت رسيدى تا به ماه) (١٠١) (عنقا نديده صورت عنقا كند كسى) (٣٠٢)
«غ»
(غم با لَطَف تو شادمانى گردد) (٥٨٥)
«ف»
(فرشته رشك برد بر جمال مجلس ما) (٥٩٦) (فرو برد چنگال و خون برگرفت) (٩٩) (فرو شد گوشهاى زان قصر عالى) (٣٨٠) (فضولى گران مايه آمد به زير) (٤) (فلك سر سبز عكس پرّ ايشان) (٧٦)
«ق»
(قضا چشم روشن كند تيره گون) (٥٩)
«ك»
(كار آن كس نيست اين سودا و جوش) (٥١٠) (كار من آماده كن يكبارگى) (٨٧) (كان كه اين زشت را خداوندست) (٢٢٤) (كجا آن طعمه بُد اندر خور باز) (١٦١) (كجا آن كه من دوستدارش بُدم) (٤) (كرد از گل ترازو را پاسنگ) (٣٥٧) (كردى از محمودم از صد گونه بيم) (٥٤٩) (كژىّ مخلب و چنگل بديدش) (١٦١) (كنيزى كه خاقان بدو داده بود) (٤) (كه آسانتان اندر آرد به دام) (٥٩) (كه آنچ آن شخص را نبود سزاوار) (١٥٩) (كه آيا كه ره زد هنرپيشه را) (٤) (كه از بهر خدا اى كار پرداز) (٧٦) (كه از نام مهين جويد نشانى) (١٥٩) (كه او را تا سه روز از راه برگير) (٤٧) (كه بود از نديمان خسرو خرام) (٤) (كه تا كى باد تندم در زمانى) (٣٤٠) (كه چون كردهاند اين دو صورت گزار) (١٣٧) (كه چون گنج بينيد زير زمين) (٥٩) (كه دام قضا هست دامى چنان) (٥٩) (كه دشمن كه دانا بود به ز دوست) (٢٠٨) (كه دفعى نگنجد بدان در ضمير) (٥٩) (كه شاد روان چرا كردى چنين تو) (٣٨٠) (كه فردا من چه خواهم خورد اينجا) (٤٨٧) (كه ما را يك قرابه روغن آنجاست) (٢٠) (كه هرچ از دست شد گر هست جانى) (٣٩٠) (كه هر چيزى كه مىبينى تو آنى) (٢١) (كه ياران از غم تو جان نبردند) (٧٧)