احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٥٣٣ - جوينده يابنده بود
|
در ديده به جاى خواب آب است مرا |
زيرا كه به ديدنت شتاب است مرا |
|
|
گويند بخسب تا به خوابش بينى |
اى بىخبران چه جاى خواب است مرا |
|
اين بيت مىگفتم كه خوابم ببرد. و در خواب ماندم تا آن ساعت كه مؤذن بانگ گفت.
چون بيدار شدم هيچ كس را نديدم كه خفته مانده بودم.
و شيخ عطار اين حكايت را بدين صورت ساخته است:
|
عاشقى از فرط عشق آشفته بود |
بر سر خاكى به زارى خفته بود |
|
|
رفت معشوقش به بالينش فراز |
ديد او را خفته وز خود رفته باز |
|
|
رقعهاى بنوشت چست و لايق او |
بست آن بر آستين عاشق او |
|
|
عاشقش از خواب چون بيدار شد |
رقعه برخواند و به دل خونبار شد |
|
|
اين نوشته بود كاى مرد خموش |
خيز اگر بازارگانى سيم كوش |
|
|
ور تو مرد زاهدى شب زنده باش |
بندگى كن تا به روز و بنده باش |
|
|
ور تو هستى مرد عاشق شرم دار |
خواب را با ديده عاشق چه كار |
|
|
مرد عاشق باد پيمايد به روز |
شب همه مهتاب پيمايد به سوز |
|
|
چون نه اينى و نه آن اى بىفروغ |
مىمزن در عشق ما لاف دروغ |
|
|
گر بخسبد عاشقى جز در كفن |
عاشقش خوانم ولى بر خويشتن |
|
|
چون تو در عشق از سر جهل آمدى |
خواب خوش بادت كه نااهل آمدى |
|
منطق الطير و در معارف بهاء ولد اين حكايت را به صورتى كه با نقل مولانا مناسبت تمامتر دارد مىبينيم:
يكى دعوى عشق زنى مىكرد. گفت شب بيا. او منتظر مىبود تا معشوقه فرو آيد.
چون از كار شوى خود فارغ شد بيامد. وى را خواب برده بود. سه دانه جوز در جيب وى كرد و برفت. چو بيدار شد دانست كه چنين گفته است كه تو هنوز خردى و كودكى. از تو عاشقى نيايد. از تو جوز بازى آيد.
[ص ١٩٩ قصص مثنوى]
[جوينده يابنده بود]
٩١٥-
|
«عاقبت جوينده يابنده بود |
كه فرج از صبر زاينده بود |
|