احاديث و قصص مثنوى - فروزانفر، بديع الزمان - الصفحة ٧٢٥ - «ى»
(هر چه فرمايد تو را اى هيچ كس) (١٨٦) (هر چه گل كم كند همىزين سر) (٣٥٧) (هر زمان شاخى تو از بخشش نشاند) (٥٤٩) (هر كه چيزى جست بىشك يافت او) (٦٠٥) (هر كسش مىگفت اى شوريده راى) (٥١٥) (هر كه ديدى روى آن يكى لشكرى) (٤٩٣) (هر يكى در گوش درى شب فروز) (٤٩٣) (هر يكى ديده جزئى از اجزا) (٢٦٦) (هر يكى را به لمس بر عضوى) (٢٦٦) (هر يكى صورت محالى بست) (٢٦٦) (هزاران طوطى دل زنده مىديد) (٧٦) (هست اين آب از بهشت اكنون بخواه) (١٠١) (هم از فيلسوفان آن مرز و بوم) (٤) (همان گو كاستخوان شير نر بود) (١٥٩) (همچو آتش گرم شد در كار او) (٥٤٩) (هم شكر داشت هم گل خوردن) (٣٥٧) (هم طراوت برده از خاكش سموم) (١٠١) (همه بالش ببّريد و پرش كند) (١٦١) (همين در ميانه يكى فرق بود) (١٣٧)
«ى»
(يافت آيينه زنگىاى در راه) (٢٢٤) (يكى آمد فريب او بنشناخت) (٧٧) (يكى بود پيكر دو ارژنگ را) (١٣٧) (يكى پشّه شكايت داشت از باد) (٣٤٠) (يكى چون شود ديگر آيد به جاى) (٤٥١) (يكى در دست تو گويم و ليكن) (٣٩٠) (يكى روز از بامدادان پگاه) (٥٩) (يكى شاگرد احول داشت استاد) (٢٠) (يكى كنّاس بيرون جست از كار) (٣٤٧) (يكى كنّاس ديگر چون بديدش) (٣٤٨)